مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

شبتون به خیر باشه الهی

از شدت بی خوابی منگ منگم اما خوابم نمیبره. پدرک و مادرک را نزد برادرک فرستادیم ، اگر بگویم چه پوستی کنده شد تا بروند باور نمیکنید. پدر به این لوسی، نوبره والا.

جانم برایتان بگوید پدرجان ارادت عجیبی به کار کردن دارد، یعنی تا وقتی کار می کند آرام و نرمال هست، وای به حال لحظه ای که کمی، فقط کمی  زمانش به استراحت بگذرد، کلافه می شود، غر می زند، گیر می دهد، کلا بیچاره ات می کند تا بلاخره مشغول کار بشود، به طور کلی هم لحظه ای استراحت را برای خودش حرام می داند. با همه اینها که گفتم تصور کنید چقدر ناراضی بود از اینکه دوماه برود و مغازه اش را باز نکند. پوست مرا کند، اینقدر که شاکی بود از تلاش من برای فرستادنشان نزد برادرک. اخرش هم با تهدید اعلام کرد که این دفعه آخر هست و دیگر با طناب من توی چاه نمی رود و...

باور می کنید دیدن چهره خندانشان و برق چشمانشان در خانه برادرک، خستگی را از جانم شست؟

*پوستمان کنده شده از استرس ارزی.

*آنها که می فرمایند سفر خارجی نروید و با مغز معیو.بشان تشخیص ضروری و غیر ضروری بودن می دهند برای دلیل سفر، هیچ وقت قشنگی نگاه پدرکم و اشکهای چشمان مادرکم را نمی فهمند، از بس که انسان نیستند.

*الهی که در نبود پدرک اوضاع مغازه و خانه شان بی خطر بگذرد.

نوشته شده در یکشنبه 3 تیر 1397ساعت 00:04 توسط مریم نظرات (2)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com