مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

دندانپزشکی خر هست

سلام

یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت  دندانپزشکی هست. یعنی تو‌اون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یک‌ماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت بلند نمیشم.

دیشب برای معاینه رفتم و گیر افتادم و دقیقا سه ساعت تمام دهانم با تمام وجود باز بود.

الان علاوه بر درد شدید اون دندان، دچار در رفتگی فک‌هم شدم. 

دوستی را دیدم، تاکید کرد تو‌نمیتونی برگردی، تو این چند روز ح.م.ل.ه اتفاق می افته.

حالم خوبه؟ حالم سگه.


کاملا غیر رفاهی

سلام

پدرم‌همیشه میگه: خدا پای هیچ کسی را به بیمارستان باز نکنه، من امروز میگم علاوه بر اون خدا پای بنی بشری را به بانک، اونهم روز پنجشنبه  باز نکنه، جهنمی هستها، به ویژه بانک رفاه که یک جورایی مراجعین بازنشستگان و افراد مسن  هستند.

موبایلم نمیتونه به گذران زمان کمک کنه، مجبورم مکالمه کارمندها و مراجعین را گوش کنم، پیگیری برای ده هزارتومان که پیدا نیست، کارت ملی که اکثرا ندارند، پولی که معلوم نیست چرا کم شده، اصرار کارمند برای داشتن کد پستی، 

توی این بانک، رفاه نامرتبط ترین کلمه ممکن هست.

بالا پایین زندگی

سلام

به لطف بارش ، ظاهرا نصف مملکت تعطیل هست، همسفر میپرسه شما که قطعا تعطیل نیستی؟نگاهش میکنم، اخه این چه سوالیه، تو که میدونی.

روزهایی که نبودم خانمی که در سال‌های اولم در شرکت باهاش اشنا شده بودم  و بعد ها ترک‌کار کرد، مجددا جذب شرکت شده. بسیار خانم پرانرژی و پرنشاطی بود، در کنار مشکلات متعددی که داشت. اون موقعها من کارشناس ازمایشگاه بودم و ایشان به عنوان تکنسین ازمایشگاه کار می‌کرد،  هرروز از خوشمزه هایی که تو خونه درست می‌کرد و  می آورد کارخانه.  وقتی چای را گذاشت روی میز ،یک‌لحظه خشکم زد، بسیار بسیار شکسته شده در این سالها، الان من یک مدیر بودم و ایشان به عنوان  خدمه کار میکنه. سخت بود نشان دادن اینکه همه چیز عادی هست،تنها تونستم بهش بگم خوشحالم که تونسته به کار برگرده، خوشحالم که جایی هست که بتونه کار کنه در این وانفسای مملکت، خوشحالم‌که توانایی و سلامت کار کردن داره و ...

این چند روز بیشتر از کار کردن، با پرسنل ایرانم حرف میزنم، همه شوکه و ماتم زده روزهای گذشته هستند، بسیار بسیار صحنه های دلخراش دیدند ، ته دلم امیدی ندارم اما نمیتونم جواب سوالی که میپرسه :خانم مهندس،یعنی این همه خون هیچی؟؟؟؟ بگم  که نه، هیچ خونی پایمال نمیشه، میدونم که خونهای بسیار پایمال شده و تا بوده دنیا براساس ناعدالتی بوده و ...

بگذریم.

حیات خونه غرق برف هست، پسرک بسیار بسیار شادمان هست، زندگی علی رغم کلام نه چندان مهربان همسفر رنگ مهربانی داره، به ده روز دیگه و روز برگشت که فکر میکنم، غم جوونه میزنه گوشه قلبم ولی تلاش می‌کنم الان را نگهدارم، همین لحظه اکنون.

پینوشت: من میتونم مدال نفر اول غلط تایپی را داشته باشم. 

دونه برف زیبا

سلام

بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم.  یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگ‌مثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابان‌ها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف.

تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با پرسنلم حرف زدم. یک جور عجیبی ناامید و سرخورده و به هم ریخته هستند، حجم خشونتی که دیدند و تعریف میکنند، باور نکردنی هست. جوری از سا.چمه و اش.ک آور حرف می‌زنند که انگاری در مورد بادام و پسته آجیل. چیزی توی ذهن و دستم ندارم برای آرامش بخشیدند غیر از تکیه به یک اعتقاد، ما یک بار فرصت زندگی داریم و این یک بار حق دونه دونه ماست.

یک چندگانگی غریبی دارم، حجم اخبار دریافتی توی این چند روز بیشتر از توان روانم بوده. بین این مریم نشسته توی سرویس و خیره به جاده و مریم مستقر در استانبول و مریم توی خونه و مریم درون خودم، دنیا دنیا فاصله هست.

روزهای سرخ ما

سلام

بعد از ماه‌ها منتظر این روزها بودن، الان ایران هستم، کرج هستم،گوشه خونه، کنار بخاری نشستم و البته فهمیدم که میشه وارد وبلاگ شد. خوشحالم؟؟؟؟ اصلا.

ناراحتم؟؟؟؟ عمیقا، 

خشمگینم؟ خیلی زیاد و‌دردمند و‌ناتوان .

حس و حال حضورم در خانه هیچ شباهتی به تمام  رویا پردازیهای قبلی ندارد. علی رغم مخالفت کامل خانواده به ایران برگشتم ، تمام پروازهای قبلی کنسل شده بود و‌ من غرق استرس به فرودگاه رفتم و‌البته پروازم پرید. 

خودخواهانه تلاش می‌کنم پسرک تحت تاثیر بحران قرار نگیرد،انگار که رنگ خون پسرم از پیکر بچه ها پررنگتر هست، به بچه های دیگران که فکر میکنم، قلبم تکه پاره میشود، محکمتر حصار میپیچه دور پسرک. تازه حال دلواپسی های پدر را میفهمم، وقتی من و برادری سری سبز داشتیم و‌زبانی سرخ، چی به سر دلش آوردیم ما...

فکر اینکه چی میشه، فکر اینکه چه ها کردند، فکر فرداهایمان دلم را زلزله می اندازد ، یاد دخترکی کروات می افتم‌که به زور ۲۷ یا ۲۸ دارد، سرخوشانه میکفت مریم حتما مکزیک را بیین، فوق العاده هست، آرژانتین را ببین دل انگیز است، رویاهایمان، دغدغه هایمان دنیا دنیا فاصله دارد، فاصله ای به وسعت تفاوت اروپا و‌خاورمیانه.