سلام
حال شما چطوره؟ با بی برقی و بی آبی و گرما و ...چطورمیگذرونید؟ امیدوارم شرایط خیلی سخت مباشه، با خواهرک که حرف میزنم، گرمازدگی بچه ها را که میبینم، قطع برق شبانه و بد موقع را که میبینم، کلافگی همسفر از قطع برق و گرما که میبینم، سعی میکنم نفس عمیق بکشم، عصبانی نشم، آرام بمونم و فکر کنم، سهم ما از زندگی این هست؟ عروسکهای خیمه شب بازی آدمهای نالایق و بی کفایت و....
بگذریم، پسرک کنارم هست، نفسم به نفسش بند هست،بسته به کارتنهایی که میبینه، گاها چیزهایی میگه که تهیه دلم را میلرزونه، از حس و حال مادرها وقتی بچشون به دنیا میاد( یکی از قسمتهای عصر یخبندان) ، از رها شدن یک بچه توی خیابان توی یک جعبه (یک کارتن که آقای سگ، یک پسر را به فرزندخواندگی گرفته) و ....
این موقعها به درگاه خداوند التماس میکنم آرامش منرا، صبر منرا زیاد کنه، گله میکنم چرا الان که با هم تنها هستیم ، این سوالها را میپرسه،
باید برم، وسط نوشتن کار پیش اومد
سلام
پسرک رو توی هوای سرو و باد شدید سوار سرویس کردم، لحظه آخر برگشت و یک بوس هوایی فرستاد. سوار ماشین شدم، دلم حرف زدن خواست، چند کلمه به سختی با راننده ارتباط گرفتم، ماههاست که نصف حرفهایم خروجی google translate هست، حداقل فهمیدم پسری 12 ساله دارد.
بریم برای یک روز شلوغ.
از سالهای قبل دوستی در بندر دارم، بلاخره دیشب کلام کوتاهی رد و بدل شد، گاهی دلم میخواد بپرسم خداوندا، خودت خسته نشدی؟
سلام
حال شما چطوره؟ خوبین انشالا؟ سال جدید با کلی تاخیر مبارک باشه.
خیلی وقت هست نیومدم اینجا و خدا میدونه چقدر دلتنگم بودم برای نوشتن، از بس که روزهای پیچیده داشتم و دارم. همین الان که بلاخره فرصت بازکردن این پنجره شد، توی طبقه 28 از یک ساختمان 40 طبقه پسرک کنار دستم در حال خوابیدن هست و دست چپم را توی دست گرفته .
دقیقا یک هفته هست که پسرکم را همراه خودم به استامبول اوردم و اگر اخبار را خونده باشید کمی متوجه میشید چی به سر من گذشته توی این هفت روز.
بنا بر تقسیم کاری با همکارم، دو هفته عید را ایران بودم، متاسفانه علی رغم نیاز شدیدم به آرامش و تنهایی، دو هفته بسیار شلوغی داشتم، از قسمت فوق العاده حضور چند روزه در هرمز که بگذرم، بقیه روزها را به سبک و روال یک دختر خوب و عروس خوب و ...گذراندم.
بنا بر تصمیم مشترک با همسفر و همچنین توصیه مشاور نیما، پسرک را برای مدتی همراه خودم اینجا دارم ، در یک مهدکودک اینترنشنال ثبت نام کردم و احتمالا میدونید که وقتی توی کشور متفاوت باشی و دست تنها باشی و مسئولیت سخت و سنگین کاری هم داشته باشی و یک بچه به همه اینها اضافه بشه، یعنی چی؟
پسرکم ارتباط خوبی با مهد گرفته، البته فعلا ، امیدوارم همین روند ادامه پیدا کنه، میدونم زیاد استرس داره و خدا میدونه روزی که تنها سوار سرویس شد،قلبم چطوری توی دستم مچاله و تکه تکه شد اما باید اتفاق می افتاد، دو روزی مهد کودک رفت که زلزله اتفاق افتاد، طبقه بالا خودش همینطوری ارتعاش داره وای به حال زلزله سنگین. 28 طبقه را با پله و بچه خواب پایین اومدن و هر لحظه فحش دادن به خودم که این چه غلطی بود که من کردم، اگر بلایی سر بچم بیاد، اگر چیزی بشه،...
پس لرزه های فراوان باعث شد، سه شب بیرون از منزل و در هوای سرد بگذرونیم، سرماخوردگی جزئی نیما با این سه شب، تبدیل به سرفه های شدید و گوش درد و... شده.
همه اینها را گفتم ، اضافه کنید مریم ترسیده و دست تنها و البته پریشان که چکار کنم؟
همسفر همراهی خیلی خوبی داشت، تمام وقت تاکید کرد هر لحظه لازم بشه میاد ولی اجازه بدیم ارتباط مادر و پسری ترمیم بشه و صادقانه بگم مادرانه این یک هفته با تمام شش سال گذشته فرق داره، تصور بچه لرزیده از زلزله را در بغل گرفتن،تصور پله های فراوان را به پایین دویدن،تصور گریه پسرکم از درد گوش، نقاشی زیبای روی دیواره حمام از قلب مامان بوسه های ناگهانی که مامان من خوشحالم اینجام، حس تعلق خاطرش به اپارتمان کوچولوی طبقه 28، هزینه بالای زندگی یا یک بچه ، همه و همه گیج گیجم کرده و امیدوارم زودتر به آرامش برسم. اصلا راحت نیست و احتمالا سختتر هم خواهد شد بنا بر شرایطی ولی امیدوارم که بشود.
میام پیشتون دوباره، کمرنگ و یا بیرنگ بودن این مدت را به این مامان شلوغ پلوغ ببخشید.