مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام به روی ماهتون

حال و احوال شما؟ خوبین انشالا؟

ما خوبیم و میگذرونیم، نسبت به خیلی از آدم‌های روی زمین بسیار خوبیم و البته نسبت به خیلی های دیگه نه چندان خوب.

بعد از سه ماه تونستم سه روز ایران باشم، دلم پر میزد برای بودن توی خونه، متاسفانه به دلیل  زمان زیادی که ایران نبودم، حجم زیادی کار داشتم ، شاید برای سه روز چیزی نزدیک دوهفته کار داشتم. به معنی واقعی له شدم از فشار کار، یک روز اجبارا کارخانه بودم و آنقدر درگیر مسائل حاشیه ای شدم که اخر وقت تهوع داشتم، به معنی واقعی آدم‌های مستقر در خط تولید،سقوط ازاد اخلاقی کردند، یک سقوط میگم یک سقوط میشنوید، هر اتفاق مزخرفی بگید، افتاده ، بگذریم. 

درمیان تمام حجم کار، دوتا کار برای دلم بود، همراهی پسرکم در مهدکودک دوست داشتنی و خداحافظی با همه کادر فوق العاده و دوستان عزیز اونجا و دیگه نشستن توی حیاط خونه و خیره شدن به درختهای انتهای حیاط و چای نوشیدن. 

بعد از بالا و پایین کردن‌های فراوان، تصمیم گرفتیم ، پسرک اول ابتدایی را کنار من و در استامبول بگذراند، حتما که چالش فراوان هست ولی هر انتخاب دیگه، چالش‌های دیگه داشت.

گذروندن  روز اخر مهدکودک خیلی عجیب و متفاوت بود، دیدن پسر 5.5 کیلویی سال 98 که الان در قامت یک پسر 7 ساله ،داره مهدکودک را پشت سر میگذاره، بسیار خاص و هیجان انگیز هست.به چشمهاش خیره میشم و از خودم میپرسم،  این همون کوچولوی نحیف من هست؟

پدر و مادر را همراه خودم اوردم، کمکی باشند برای شروع روزهای مدرسه،  به ویژه با توجه به حجم غیر عادی کارم،فعلا که میگذرونیم تا ببینیم روزگار چه بازی  برامون  داره .

هوا بس ناجوانمردانه ،  عالی و خنک شده،  دلم پیاده روی فراوان مبخواد،.

Lovely junkfood

سلام

خونه تقریبا خالی بود. در حال برگشت به خونه، یک سری به فروشگاه زدم، همه آنچه خوراکی غیر مفید و داغون بود خریدم، تنها نقطه امنم توی خونه همون کاناپه هستم ، آنقدر مزخرف خوردم که تهوع گرفتم، تنها چیزی که شلوغی مغزم را داره آرام میکنه ،خوردن همین مزخرفات هست. به خودم قول دادم تا فردا بتونم ذهن و روح و روانم را جمع و جور کنم ، انشالا که بشود.

طناب کوتاه و بلند فاصله

سلام

حالتون چطوره؟ انشالا که فارغ از دغدغه مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و آب و هوایی و بی برقی و بی ابی، کمی گوشه دلتون حال خوش ذخیره داشته باشید برای گذر از این دوران.

نبودم و در این مدت نبودنم، به معنی واقعی، بعد از سالها زندگی کردم.حس میکردم رابطه ام با همسفر مثل طنابی بود که پاره شد و این 45 روز فرصتی شد برای گره زدن این طناب و کوتاه کردن فاصله.  علی رغم تمام تفاوتهایی که داریم، اختلافهایی که داریم، این 45 روز در خاصترین مدل زندگی گذشت، البته که بحث و تنش هم بود اما انگار که فرصتی بود که باور کنیم چقدر بدون هم تنها و دست خالی هستیم.  پسرک یک جور عمیقی آرامش گرفته بود، البته که چالش‌های زیادی دارد ولی شبیه خانواده شدیم. دیروز که به سمت ایران راهیشان گردم،چند دقیقه ای وسط فرودگاه بودم، مغزم کاملا استپ شده بود و نمیتونستم فکر کنم که الان باید چکار کنم،  تمام آدم‌های دور و بر را می‌دیدم و نمی دیدم، بعد از ظهر که برگشتم خونه، اشتباهی به در کوبیدم تا پسر در را باز کند و همین جرقه زد به حال و احوال خرابم. شاید بیشتر از شش ساعت روی کاناپه کنار پنجره نشستم و تلاش میکردم تکه پاره های مغزم را جمع کنم.  پسرک ده روزی ایران خواهد بود و بعد انشالا من میرم دنبالش. 

خیلی خیلی فکر کردیم، تا بتونیم تصمیم بگیریم نیما سال اول مدرسه را ایران باشد یا اینجا،هر تصمیمی شدیدا تبعات مختلف داشت. به خصوص که شرایط نیما ادامه کاردرمانی را لازم داره و مسائل مختلف دیگه، اما در نهایت  براساس شایعات ایران برای مجاری بودن مدارس و البته مشکلات متعدد فعلی و مهمتر از همه هوای پر از ذره که به شدت برای پسرک مضر هست و ... تصمیم به انتخاب اینجا برای سال اول گرفتیم،  سال بعد چی میشه؟ نمیدونم، راستش در شرایط فعلی از هیچ چیز مطمئن نیستم.

قرارمون با همسفر رفت و آمد بیشتر ایشان هست به اینجا. قطعا زندگی سه نفر همه جوری بهتره اما فعلا این تصمیم را گرفتیم تا کار من اینجا تمام شود و بلاخره ببینیم کجای دنیا باید باشیم.

اگر عمری باشه میخوام پدر و مادرم را برای مدتی بیارم تا کمی همراه من و پسرک باشند. راحت قبول نکردند و البته بودنشون برای خودم مسئولیت زیادی داره اما امیدوارم بتونم  بگذرونم.

پدر پای تلفن میگه، بابا من میام اما تو بلاخره کی میخواهی زندگی کنی؟ بهش توضیح میدم ،بابا جانم میدونم شبیه بقیه نیستم اما قبول کنم خوشحال‌تر از خیلی ها هستم، قانع نمیشه و اصرار داره منرا توجیه کنه برای قرار گرفتن در قالب‌های همیشگی،ولی نتیجه نداره.

میدونم براش سخته، یکی از سنتی ترین مردهایی است که دیده ام، اما دخترش ، یعنی من، یک از سنت شکن ترین دخترهای اطرافش بود و البته که با این تفاوت کنار اومدن اصلا راحت نیست ولی بلاخره میگذره.

* همسفر یک جمله نوشت، اولین قدمی که از هواپیما خارج شد، چقدر دلتنگ برگشتن بود.