سلام
از لذتهای قشنگی که کشف کردم، تصاویری هست که هرروز صبح روی صفحه دسکتاپم ظاهر میشوند. اینقدر زیبا هستند، اینقدر فوق العاده هستند که میتونند هربار حال منرا خوب وعالی کنند. تجربه کار با این لپ تاپ را در ایران نداشتم، نمیدونم این تغییر هرروز نتیجه حضور در دنیای ازاد و البته استفاده از نرم افزارهای قانونی هست یا نتیجه چیز دیگر، هرچه هست فوق العاده وفوق العاده هست.
تصویر امروز یک کلبه چوبی در یک مزرعه گل زرد با بکگراند کوههای فوق العاده هست.
اگر بتونملوکیشن هر عکس را پیدا کنم، دیگه همه چیز را فوق العاده میشه.
سلام دوباره
حال درونی متلاطم، عجله همیشگی، فشارهای روانی زیاد از طرف کار و خانواده و جزئیات زندگی، یک چیزی تو مغزم ایجاد کرده بود ، یک التماس برای چیزی که آرومم کنه،
تن صدای ادمها، مشخصا برنامه اکنون سروش صحت، اینرا بهم داده، باورتون میشه؟مدتها دلم میخواست بتونم برنامه کتاب باز را ببینم وبشنوم،نشد. اتفاقی اکنون سرراهم قرار گرفت وخوشحالم. انگار مغزم به موضوعاتی که شبیه روتین زندکی من نیستند و اتفاقا ریتمکندی هم دارند احتیاج داره، حداقل الان.تمام مسیر رانندگی با صدای آرامشبخش ایشان و اقای قربانی گذشت، اخیش،طفلکی مغزم، طفلکی دلم،طفلکی خودم.
سلام
یکی از بهترین خلوتهایی که دارم، مسیر رانندگی از خونه تا کارخانه هست، مشخصا در حال وهوای پاییزی.
روبرو مه پیچیده ونمنم باران، عطر پاییزی پیچیده و نمای درختهای رنگی و خوشخالی ازاینکه بلاخره تونستم پادکست گوش کردن را بعد از سالها توی برنامه بگذارم و لحن خوش صدای گوینده.
شاید بتونم بگم این سی دقیقه رانندگی ، تنها خلوتم هست و یکجورایی مدیتیشن ذهن وروانم.
برادرم به استامبول اومده. دیدن اوو خانواده اش اینجا در تمام محلهایی که دوست دارم برایم شبیه رویا هست.پدر ومادر هستند ، پسرک وچالشهای مدرسه و محیط جدید وزبان جدید و البته چالشهای خاص خودش با تمام قدرت سرجاهست، گاهی شدیدا روانمخسته میشه، اونقدر خسته که هیچ راه نجاتی نمیبینم وگاهی دنیا رنگ و روی بهتری نشانم میده.
سلام
بعد از مدتها این شنبه را به خودم مرخصی دادم، آنهم نه به خاطر خودم، بلکه پدر و مادر طفلکی پوسیدند توی خانه. مدتها بود جلوی چشمم نبودند و عجیب فرتوت و ناتوان شدند. توانایی پیاده روی زیاد ندارند و صرفا وقتی من آزاد باشم، آنها هم هوایی بیرون از خانه تازه میکنند ، چه هوایی، محشر پاییزی.
با مدرسه پسرکم چالش فراوان دارم. محدودیت زبان پسرکم باعث شده نتونه هنوز ارتباط بگیره و ظاهرا علی رغم بین المللی بودن مدرسه، صبر آنها از من هم کمتر هست. فعلا تلاش میکنیم کمی اموزش انگلیسی را سرعت بدیم، تصور من این بود پسرکم با حروف کاملا آشناست ولی نتیجه مادر بی خبر از خانه و فرزند این میشه که پسر فقط حروف بزرگ را میشناسد نه حروف کوچک را.
همراه پسرک وارد پارک مورد علاقه اش شدم، پدر و مادر را در بازار محلی که دوست داشتند گذاشتم و این طرف مادر پسری زمان میگذرونیم.
صحبت کوتاهی با خواهرک داشتم، خسته بود ماشه، احتمال جنگ و احتمال افزایش قیمت و تمام مزخرفات ویژه جبر جغرافیایی این سرزمین.
روزهای اخر شهریور ، آزارم میده، قبلتر بوی شروع پاییز حالم را دگرگون میکرد اما الان؟
حال دلتون را خوب نگهداریم، شاید سخته اما نگاه بچه ها به ما هست.