سلام
امیدوارم حال دلتون بهتر باشه.
نتیجه یک هفته نمایشگاه، یککوه لباس منتظر اتو شده بود.یادم نمیاد آخرین بار کی لباس اتو کرده بودم، اینبار راه فراری نبود. یکپیراهن مشکی داشتم که با سلیقه همسفر خریده بودم و بسیار دوستش دارم و البته این روزها که دلم سیاه پوشی میخواد، زیاد توی دستم بود. جنسش جوری نیست که زیاد اتو لازم داشته باشه، منتها برای شروع کار سخت اتوکاری، گفتم با این شروع کنم، بلکه انرژی بگیرم برای ادامه، کسری از ثانیه اتو روی لباس قرار گرفت و ...لباس سوخت. سوختن لباسم لازم بود تا بشینم از ته دل گریه گنم، بغضی که مدتها داشتم و ازاد نشده بود. با تمام وجودم لباس توی بغلم بود و گریه کردم. آوار خراب شده برسرمون در این چهل روز، یکجایی گوشه ذهنم چسبیده بود و هیچ فرصتی برای گریه نبود، پسرکم همیشه کنار دستم بوده، توی کارخانه، نگاه سرد همکارها مانع بوده و حالا به لطف سوختن لباسم ونبودن پسرکم برای دقایقی، فرصت پیش آمد. البته که برگشتن همسفر به ایران هم زمینه را کامل فراهم کرده.
دوست داشتم از ماموریت بگم و حس،بسیار منفی که به دوبی دارم، دوست دارم از تلاش پسرکم برای چالشهای ترکیه بگم، از علاقه اش به کلاس فوتبالش، اما یک خوب که چی ته ذهنم چسبیده که دستم را برای نوشتن استپ میکنه.
پسرکم را که بغل میکنم، توی چشمان سیاهش که خیره میشم، میمیرم برای تجربه مادران سرزمینم، چرا همه بچه های ما اینقدر زیبا هستند؟
سلام
هیچ تجربه ای از زندگی کردن به عنوان یک زن در دنیای آزاد و بدون دغدغه ندارم.همیشه ایرانی بودن والبته یک زن ایرانی بودن آنقدر پررنگ بوده که هرچیزی را تحت تاثیر گذاشته ، در هرفرودگاهی که پاسپورتم چک شد،رفتار تغییر کرد حتی در این کشور کوچولوی پایین خلیج فارس با ادعایی به وسعت جهان.
از صبح درگیر کارها هستم، تا زمانیکه هویت پاسپورتم مشخص نیست، کار کردن،ارتباط گرفتن با مخاطبهایم، بسیار تجربه جدیدی هست، اینکه از هرگوشه دنیا به سراغت بیایند و محصولات را بخواهند تجربه جدید و نادری است برای من و البته در گوشه قلبم زجر میکشم برای محصول بسیار با کیفیتی که اتفاقا خودم به عنوان عضوی از تیم سازنده اش در ایران ، آنرا تولید میکنم و میدانم کیفیتی به مراتب بهتر و بالاتر دارد و تنها مشکلش Made in IRAN هست. با مزه هست که من وهمکارانم از ایران به کشور همسایه رفتیم و تلاش میکنیم انجا را بسازیم و مجبور به مخفی کردن هویت هستیم.
حتما حتما روزهای بهتر میاد، نوشته هایم شاید گنگ هست ولی اهل دلها میفهمند از کجا دردم آمده.
سلام
من هستم و صدای چرخ چمدان که کشیده میشه روی زمین، همسفر و پسرکم را در خواب بوسیده ام و برای یک هفته ای از هر دوجدا هستم در سرزمین دیگری.
سرم از شدت درد ضربان گرفته ، دو روزی گذشته فقط حرف زدم و حرف زدم و مزخرف شنیدم در شرکت. توضیح دادن شرایط شرکت که شدیدا تحت تاثیر شرایط کشورم قرار گرفته به عزیزانکشور همسایه، اصلا ساده نیست، لبخند را روی لب نگهداشتن و گاها حتی رفتار توهین امیز شنیدن هم ساده نیست، جدا کردن مسائل شخصی و استرسهای روتین این روزها و تکرار مردن ساده ترین نکات برای کسانی که نمیخواهند بشنوند هم اصلل ساده نیست.
اینجا چند نفری از سوریه پرسنل داریم، یکجورایی همدردی اونها از بقیه واقعی تره. وقتی از آمار و ارقام کشته ها و گو.رها.ی دسته جمعی میگن، وقتی از شرایط زندان میگن ، حتی وقتی از نفرتشان از جنگ وحمله دیگران میگن ومن همچنان حیران و سرگردان و دست به گوشی برای مرور خبرها ...
با همسفر صحبت میکردم، علی رغم تجربه های تلخ گذشته، بازهم از احساسم بهش گفتم، از اینکه این روزها جور دیگری دوستش دارم و حتی فکر کردن به او بخشی از قلبم را عمیقا گرممیکنه و البته که این دوست داشتن جنسی از نگرانی در وجودم میسازه، چیزی شبیه خداحافظی، خندید و ارام بغلم کرد وگفت، تو این روزها نگران از دست دادن همه هستی، راست میگه، حتی یکنقطه امن و قابل اتکا پیدا نمیکنم که بگویم همه چیز درست میشه، فقط میدونم ، باید درست بشه.
عروسک سونیک پسرک توی جیب کتم هست، لمسش میکنم و ارام میگیرم، هرچیزی که به پسرک مربوط هست تنها منبع آرامشم هست و از ذهنم میگذرد، ممنونکه دارمش ، ممنون که دارمشان و باز صاعقه وارد میشه ، از مادرانه هایی که دیدم و عشقهایی که دیدم و ضجه هایی که دیدم.
فعلا
سلام
برای اولینبار، سه نفری توی فرودگاه منتظر پرواز استانبول هستیم، پسرکم روی ابرها راه میره از شدت خوشحالی والبته خیلی خوب این خوشحالی را به پدر انتقال میده: خوشحالم که تو هستی چمدانها را بیاری...
این دوهفته از قشنگترین روزهای زندگیم و از تلخترین روزهای زندگیم بود. نمیتونم حس دلتنگیم را برای خونه بهتون بگم و چطوری هر ثانیه حضورم توی خانه، دل ونگاهم قربان صدقه گوشه گوشه خونم میرفت، یکجوری که امروز به خدا گفتم، منرا با هیچی امتحان نکن ، با هیچی . من حتی دل از دست دادن اشیا ومتعلقاتم را ندارم وای به حال عزیزانم...
کلی با پرسنلم حرف زدم، خیلی خیلی به هم ریخته و نامید و عصبانی بودند، خیلی تلخیها دیدند، خیلی جیزها سرشون اومده و وقتی سا.چمه. های خارج شده از بدن یکیشون را دیدم که نگهداشته تا یادش نره، وقتی دونه دونه فیلمها را دیدم، لال میشم، لال لال، حتی نمیتونم غمگین باشم. میدونم خیلی ها این روزها حال واحوال تلخی میگذرونند، تلخ و سخت، میدونم جدا از فضای روانی، وضعیت اقتصادی خیلی خیلی به هم ریخته هست، میدونم برای چیزهایی داریم تلاش میکنیم که نیازهای اولیه زندگی در کشورهای دیگه هست، میدونم حق نبود روزهای زندگی اینطوری بگذره، اما عمیقا عمیقا ایمان دارم ،پایان شب سیه سپید است، هرچند شاید عمر این شب طولانی باشه و ...
سلام
یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت دندانپزشکی هست. یعنی تواون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یکماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت بلند نمیشم.
دیشب برای معاینه رفتم و گیر افتادم و دقیقا سه ساعت تمام دهانم با تمام وجود باز بود.
الان علاوه بر درد شدید اون دندان، دچار در رفتگی فکهم شدم.
دوستی را دیدم، تاکید کرد تونمیتونی برگردی، تو این چند روز ح.م.ل.ه اتفاق می افته.
حالم خوبه؟ حالم سگه.