سلام
بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم. یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگمثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابانها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف.
تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با پرسنلم حرف زدم. یک جور عجیبی ناامید و سرخورده و به هم ریخته هستند، حجم خشونتی که دیدند و تعریف میکنند، باور نکردنی هست. جوری از سا.چمه و اش.ک آور حرف میزنند که انگاری در مورد بادام و پسته آجیل. چیزی توی ذهن و دستم ندارم برای آرامش بخشیدند غیر از تکیه به یک اعتقاد، ما یک بار فرصت زندگی داریم و این یک بار حق دونه دونه ماست.
یک چندگانگی غریبی دارم، حجم اخبار دریافتی توی این چند روز بیشتر از توان روانم بوده. بین این مریم نشسته توی سرویس و خیره به جاده و مریم مستقر در استانبول و مریم توی خونه و مریم درون خودم، دنیا دنیا فاصله هست.
سلام
بعد از ماهها منتظر این روزها بودن، الان ایران هستم، کرج هستم،گوشه خونه، کنار بخاری نشستم و البته فهمیدم که میشه وارد وبلاگ شد. خوشحالم؟؟؟؟ اصلا.
ناراحتم؟؟؟؟ عمیقا،
خشمگینم؟ خیلی زیاد ودردمند وناتوان .
حس و حال حضورم در خانه هیچ شباهتی به تمام رویا پردازیهای قبلی ندارد. علی رغم مخالفت کامل خانواده به ایران برگشتم ، تمام پروازهای قبلی کنسل شده بود و من غرق استرس به فرودگاه رفتم والبته پروازم پرید.
خودخواهانه تلاش میکنم پسرک تحت تاثیر بحران قرار نگیرد،انگار که رنگ خون پسرم از پیکر بچه ها پررنگتر هست، به بچه های دیگران که فکر میکنم، قلبم تکه پاره میشود، محکمتر حصار میپیچه دور پسرک. تازه حال دلواپسی های پدر را میفهمم، وقتی من و برادری سری سبز داشتیم وزبانی سرخ، چی به سر دلش آوردیم ما...
فکر اینکه چی میشه، فکر اینکه چه ها کردند، فکر فرداهایمان دلم را زلزله می اندازد ، یاد دخترکی کروات می افتمکه به زور ۲۷ یا ۲۸ دارد، سرخوشانه میکفت مریم حتما مکزیک را بیین، فوق العاده هست، آرژانتین را ببین دل انگیز است، رویاهایمان، دغدغه هایمان دنیا دنیا فاصله دارد، فاصله ای به وسعت تفاوت اروپا وخاورمیانه.