-
روبرتو باجو عزیز من
دوشنبه 29 تیر 1405 07:10
سلام اگر ذهنم درست یاری کنه، اولین خاطره پررنگ من از جام جهانی برمیگرده به سال 1994 که توی آمریکا برگذار شد. جزئیات را خیلی زیاد و پررنگ یادم هست چون خیلی چیزها برای من اولینبار بود. از دیدن افتتاحیه جام جهانی که بسیار برای ذهن کودکانه من تفاوت فرهنگی داشت، تا مدعی بودن من ، برادر و خواهرکم و تماشای هرشب فوتبال در...
-
بوی نمک دریا
یکشنبه 28 تیر 1405 07:49
سلام نمیدونم گفته بودم یا نه، که به دلیل ممیزی MDR به ایران برگشتم، برخلاف هرسال، حتی نتوستم ساعتی بیشتر توی کارخانه بمونم، به شدت کم انرژی و گرما زده بودم، برگشتم خونه، صدای پسرم شادمانه پیچید که بابا، مامان جونم اومد ، کف سالن دراز کشیدم، نمیدانم چقدر، چندساعت، فقط میدانم وقتی بلندشدم، هوا تاریک بود، تمام حرکاتم...
-
آبدوغ خیار خونه ما
دوشنبه 22 تیر 1405 20:03
سلام بعد از یک ورود بسیار سخت و پر استرس در هوایی که گرمایش میتواند تمام توانم را در بدو ورود یک جا سر بکشد، الان ، همین الان در سکوت آرامش بخش خانه ام، مشغول آماده کردن آبدوغ خیار شدم. دلم پر میزند برای استفاده چاقوی اره ای دسته نارنجی که خیلی راحت خیارها را برش میدهد، گردو شکنی که مدتها طول کشید قلق کارش دستم...
-
خوشه های انگور من
سهشنبه 16 تیر 1405 14:28
سلام کیستها و تومورها مجدا فعال شدند، اینبار سینه سمت چپم، طوری بزرگ شده و برجسته که با کمی دقت میبینمشون و البته اینبار دردناک هستند. تلاشمیکنم مجددا اتاق سونوگرافی را تصور کنم ، که خانم دکتر بسیار بداخلاق داره اعتراض میکنه که مگه خانم شما اهل پشت کوهی که اینقدر دیر میایی دکتر.بعد خوشه ها را نشونم میده ، اینی که...
-
World cup
سهشنبه 16 تیر 1405 09:58
سلام در یک جابجایی ساده، دستم توی ماشین خراشیده شده. زخم ایجاد شده هیچ عمقی ندارد ، فقط بسیار زشت هست و برخلاف سطحی بودنش، تا عمق جانم را میسوزاند. اگر توی کارخانه نبودم چند دقیقه ای یک گوشه مینشستم و از ته دلم گریه میکردم. میدونم خیلی لوسم بازیه، میدونم کنار دردهایی که دیگران میکشند هیچ هست، ولی یک جایی از مغزم یک...
-
قصه من و کلاغها
پنجشنبه 4 تیر 1405 18:59
سلام از همان لحظات صبح 9 اسفند، دسترسی من به اینجا قطع شد، تا همین چند وقت پیش که به لطف فیلتر شکن تونستم دوباره وصل بشم. توی این مدت هلاک شدم از شدت نیاز به نوشتن ،گاهی از شدت تنهایی، ترس، نگرانی، عصبانیت و هر حس تلخی که اومد و گذشت و شاید هم مونده. حالا از لحظه ای که بلاخره فهمیدم میشه اینجا اومد، کلمه میاد روی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 11:04
سلام سلام سلام باورم نمیشه این صفحه لعنتی بلاخره باز شد. تا جایی کهمیشه خوبم، شما خوب هستید؟
-
برای باران
پنجشنبه 7 اسفند 1404 10:28
سلام باران میباره خیلی شدید، هربار باران میبینم، از دلم میگذره میشه این ابرها برن و برن وبرسند به ایران، ببارند و ببارند و زمین تشنه اش را سیراب کنند؟ حسودی میکنم به همه حق طبیعی که این طرف مرزها وجود دارد و ما در ایران محروم شدیم به سادگی، از چرخیدن آزادانه مو در باد بگیر تا بارش باران، تا رودخانه پر اب، تا ماشین...
-
آخر شب ها
چهارشنبه 6 اسفند 1404 00:49
سلام جدیدا شب که رو به انتها میرسه ومثلا باید زمان آرامش برسه، من تازه وز وز مغزم و دلم شروع میشه. یکجنگی توی مغزمبا خدا یا کائنات یا هرچیز ماورائی دیگه شروع میشه . دعوایی دارمها، میدونم زورمنمیرسه، میدونم تهش هرآنچه خودش خواهد و قبول کند میشه اما نمیتونم که اعتراض نکنم. دلمآرامش میخواد بدون جنگ ذهنی ، بدون جنگ...
-
گپ شبانه
یکشنبه 3 اسفند 1404 23:51
سلام روزی روزگاری ، خارج نشینی در ذهن من، خیلی خیلی دورتر از جغرافیای منطقه بود، ذهن کم تجربه من اصلا ترکیه، دوبی، ارمنستان و ... کلا کشورهای اطراف را بیشتر همسایه میدید و فکر میکرد اونها از خودمون هستند اما نه، اینطور نبود. از تلخترین و سختترین تجربه های زندگیم، تحقیرها وآزارهایی بود که به دلیل ملیت پاسپورتم توی...
-
کمک سرآشپز AI
یکشنبه 3 اسفند 1404 16:50
سلام من خیلی اهل آشپزی نیستم، یعنی راستش وقت نمیکنم اما اگر وقت بگذارم، خیلی دوست دارم و البته طبق نظر دیگران علی رغم کم روغن و کم نمک بودن غذاها، دست پخت خوبی دارم، اماچالش قضیه کجاست؟ پسرم. بسیار بسیار بد غذا هست وآبا واجداد من را به شمارش درآورده از بس هیچ چیزی نمیخوره. یک دسر ترکی هست به نام سوتلاچ، یک چیزی شبیه...
-
شماره ۱۶ من
شنبه 2 اسفند 1404 17:14
سلام روی صندلی، مقابل زمین فوتبال نشستم و تلاش پسرکم برای ارتباط گرفتن با توپ را تماشا میکنم،مربی فوق العاده زیبا و جذابش با جدیت پا به پای اونها میدوه و ا ترکیبی از ترکی انگلیسی -زبان بدن، تلاش مبکنه نیما را متوجه نکات کنه. نمیدونم بعدترها تصور پسرکم از مربی فوتبال خانمش چی باشه. اطراف من تکه به تکه ورزشهای مختلف...
-
لباس مشکی قشنگم
یکشنبه 26 بهمن 1404 17:17
سلام امیدوارم حال دلتون بهتر باشه. نتیجه یک هفته نمایشگاه، یککوه لباس منتظر اتو شده بود.یادم نمیاد آخرین بار کی لباس اتو کرده بودم، اینبار راه فراری نبود. یکپیراهن مشکی داشتم که با سلیقه همسفر خریده بودم و بسیار دوستش دارم و البته این روزها که دلم سیاه پوشی میخواد، زیاد توی دستم بود. جنسش جوری نیست که زیاد اتو لازم...
-
زن....زندگی.....آزادی
یکشنبه 19 بهمن 1404 13:17
سلام هیچ تجربه ای از زندگی کردن به عنوان یک زن در دنیای آزاد و بدون دغدغه ندارم.همیشه ایرانی بودن والبته یک زن ایرانی بودن آنقدر پررنگ بوده که هرچیزی را تحت تاثیر گذاشته ، در هرفرودگاهی که پاسپورتم چک شد،رفتار تغییر کرد حتی در این کشور کوچولوی پایین خلیج فارس با ادعایی به وسعت جهان. از صبح درگیر کارها هستم، تا...
-
جبر جغرافیای خاورمیانه
شنبه 18 بهمن 1404 05:15
سلام من هستم و صدای چرخ چمدان که کشیده میشه روی زمین، همسفر و پسرکم را در خواب بوسیده ام و برای یک هفته ای از هر دوجدا هستم در سرزمین دیگری. سرم از شدت درد ضربان گرفته ، دو روزی گذشته فقط حرف زدم و حرف زدم و مزخرف شنیدم در شرکت. توضیح دادن شرایط شرکت که شدیدا تحت تاثیر شرایط کشورم قرار گرفته به عزیزانکشور همسایه،...
-
فرودگاه سه نفری
شنبه 11 بهمن 1404 15:54
سلام برای اولینبار، سه نفری توی فرودگاه منتظر پرواز استانبول هستیم، پسرکم روی ابرها راه میره از شدت خوشحالی والبته خیلی خوب این خوشحالی را به پدر انتقال میده: خوشحالم که تو هستی چمدانها را بیاری... این دوهفته از قشنگترین روزهای زندگیم و از تلخترین روزهای زندگیم بود. نمیتونم حس دلتنگیم را برای خونه بهتون بگم و چطوری...
-
دندانپزشکی خر هست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:46
سلام یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت دندانپزشکی هست. یعنی تواون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یکماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت...
-
کاملا غیر رفاهی
پنجشنبه 2 بهمن 1404 10:56
سلام پدرمهمیشه میگه: خدا پای هیچ کسی را به بیمارستان باز نکنه، من امروز میگم علاوه بر اون خدا پای بنی بشری را به بانک، اونهم روز پنجشنبه باز نکنه، جهنمی هستها، به ویژه بانک رفاه که یک جورایی مراجعین بازنشستگان و افراد مسن هستند. موبایلم نمیتونه به گذران زمان کمک کنه، مجبورم مکالمه کارمندها و مراجعین را گوش کنم،...
-
بالا پایین زندگی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 08:18
سلام به لطف بارش ، ظاهرا نصف مملکت تعطیل هست، همسفر میپرسه شما که قطعا تعطیل نیستی؟ن گاهش میکنم، اخه این چه سوالیه، تو که میدونی. روزهایی که نبودم خانمی که در سالهای اولم در شرکت باهاش اشنا شده بودم و بعد ها ترککار کرد، مجددا جذب شرکت شده. بسیار خانم پرانرژی و پرنشاطی بود، در کنار مشکلات متعددی که داشت. اون موقعها...
-
دونه برف زیبا
سهشنبه 30 دی 1404 07:56
سلام بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم. یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگمثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابانها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف. تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با...
-
روزهای سرخ ما
یکشنبه 28 دی 1404 20:21
سلام بعد از ماهها منتظر این روزها بودن، الان ایران هستم، کرج هستم،گوشه خونه، کنار بخاری نشستم و البته فهمیدم که میشه وارد وبلاگ شد. خوشحالم؟؟؟؟ اصلا. ناراحتم؟؟؟؟ عمیقا، خشمگینم؟ خیلی زیاد ودردمند وناتوان . حس و حال حضورم در خانه هیچ شباهتی به تمام رویا پردازیهای قبلی ندارد. علی رغم مخالفت کامل خانواده به ایران...
-
۳۰ شب مانده به ۲۶ دی
چهارشنبه 26 آذر 1404 22:51
سلام پسرک خوابیده، توی ذهنم همه کارهایی که باید انجام شده باشه را مرور میکنم، غذای فردای پسرکم، خوراکی در طول روز،لباسش، لباس خودم، قطره اش، تکالیفی که باید انجام میشد،نامه ای که باید آماده میکردم و ... همچنان مرور میکنم درب یخچال باز نمانده باشه، زخم روی گوش پسرم یادم میاد ودلم درد میگیره از تصور دردش و ... مجددا...
-
یک ماه شمارش معکوس
چهارشنبه 26 آذر 1404 16:23
سلام 26 آذر هست، اگر خدا بخواهد، اگر زنده باشم، اگر زندگی اجازه بدهد، ۲۶ دی ماه ساعت ۹ شب میام ایران و خدا میدونه چطوری دلم پر میزنه تا این یک ماه بگذره، تازه فهمیدم شنبه ۲۷ تعطیل هست و خدا میدونه چقدر خوشحال شدم. روز یکشنبه ساعت ۱۰ صبح نوبت آرایشگاه دارم، غرق هیجانم براش. لیست کارهای ایرانم سر به فلک میزنه،
-
Turkey bilmiram
دوشنبه 24 آذر 1404 12:22
سلام توی یکجلسه کاملا ترکی گیر افتادم، نباید بفهمند من ترک نیستم، از اونطرف باید بفهمم چی به چیه. با محدود کلمات ترکی،دارم دست وپا میزنم تا کمی بفهمم اما...
-
zootropolis
شنبه 22 آذر 1404 18:59
سلام به حول وقوه الهی، پایم به سینمای بیرون از ایران باز نشده بود که به لطف اصرار پسرکم وعشق خودم به زوتوپیا، باز شد. ۱۱۵۰ لیر ناقابل، معادل خدا تومن وجه قابلدار مملکت دادیم، یک کوه پاپکورن دریافت کردیم، ما نفهمیدیم اما فروشنده به زور دوتا نوشیدنی هم داد، ۲ ساعت زوتوپیای ترکی دیدیم و انشالا زودتر فارسیش را ببینیم تا...
-
حال خوش الان
چهارشنبه 28 آبان 1404 23:28
سلام شب سوم هست که همسفر را کنار خودمون داریم، سه روز هست که دنیا جور دیگه داره لبخند میزنه، بیشتر که دقت میکنم خورشید هم جور دیگه طلوع میکنه والبته که همه چیز گل وبلبل نیست، خوابیدن نیما عجیبان غریبان به هم ریخته. همین الان، این ساعت شب، حداقل دو ساعت از خوابیدن روتینش گذشته، منتظر شنیدن سومین قصه از صدای همسفر هست...
-
خمیردندان
شنبه 24 آبان 1404 22:26
سلام همسفر زنگ زده میگه: مریم ما خمیردندان تو خونه نداریم؟ شاید کمتر یک دقیقه مکالمه داشتیم، اما این یک دقیقه، این یک سوال ، فکر کردن به کشوی دوم کمد اتاق خواب که همه وسیله بهداشتی اونجاست،من را پرت کرد وسط خونه و اینکه وای چرا یادم رفته بود آخرین بار که آخرین خمیردندان را باز کردیم، به همسفر بگم باید شارژ کنه. دلم...
-
بوی خونه
شنبه 24 آبان 1404 19:10
سلام یک هفته ای مدرسه پسرک تعطیل بود، به دلیل مسئله ای مزخرف نتونستم از این هفته برای اومدن به خونه استفاده کنم اما همراهی او در کار، تجربه بسیار با مزه وجالبی بود. انشالا یکی دوروز دیگه چند روزی همسفر را در کنارمون داریم. پسرک اینقدر توی کارخانه بالا پایین میره که توی راه برگشت بیهوش میشه.اینجوری میشه که حدود ساعت ۶...
-
غروب یکشنبه
یکشنبه 18 آبان 1404 19:24
سلام برای توجیه غم غروب جمعه، کلی دلیل شنیده بودم، مذهبی وعرفانی و ...الان نمیدونم تلخی غروب یکشنبه چطوری تفسیر میشه. بعد از دوماه داشتن مامان وبابا در کنارم، دوروزی هست من هستم و پسرکم، بدتر از اون رفتن ناگهانی دوستان وهمکارانم به ایران هست ویکجورایی در تنهاترین شکل ممکن در اینجا هستم البته به همراه پسرکم. این...
-
شور وشیرین
پنجشنبه 1 آبان 1404 19:00
سلام میدونید تا حالا چندبار اینجا چیزی به عنوان شیرینی خریدم اما وقتی خوردم فهمیدم شیرینی نیست، بلکه شورینی هست( یک چیز شور با قیافه شیرینی)،خدا ازشون نگذره، اینقدر قیافه های خوشگل دارند، با چای یا قهوه مبخورم یک دفعه شوکه میشم. بهم یک قانونی گفتند،راست و دروغش پای خودشون، قانون اینه شورها را با چای میخورند، شیرینها...