-
آمازون یا قطب شمال
یکشنبه 15 شهریور 1405 22:11
سلام بعد از ورود پسرکم به زندگی ما وسرماخوردگی های زیاد وطولانی در سال اول، با مشورت پزشکش، پای واکسن آنفولانزا به خونه ما باز شد. نمیدونم دیگران چه تجربه های داشتند و لی عمیقا در خانواده ما موثر شد وعلی رغم اینکه پسرکم تمام این سالها در مهدکودک بوده، با اینکه اکثر همکلاسیها بیماریهای شدید گرفتند ، اومبتلا نشد...
-
آشپزی جادویی من
شنبه 14 شهریور 1405 21:38
سلام از اون اخر هفته های دلنشین فرنگی است، هیچ تماسی از کارخانه ایران را جواب ندادم و الحمدالله پرسنل اینجا آتش هم از آسمان ببارد ، قدم از قدم در اخر هفته برنمیدارند و قطعا تماسی نخواهند گرفت. این خانه جدید هست و اولین حضور همسفر در ان هست، همینطور میچرخد وچیزی را درست میکند، یکجعبه ابزار فوق العاده در این خانه...
-
سه نفره ما
شنبه 14 شهریور 1405 12:30
سلام از چند هفته قبل که تلاش کردم بلیط مناسب برای همسفر وپسرک تهیه کنم، همینطور قیمتها بالا وبالاتر میرفت.بلاخره برای جمعه ۱۳ شهریور فیکس کردم ، هرچند دلم برای چهارشنبه بود، روز چهارشنبه همکارم برمیگشت ایران و صادقانه بگم تحمل استانبول در تنهایی عمیقا خارج از توانم هست. سه شنبه شب که حملات شروع شد، تا نیمه های شب...
-
دهکده جهانی
دوشنبه 9 شهریور 1405 09:56
سلام از عجایب دنیا نشستن سر یک میز از ملل مختلف هست که هیچ درکی از تو، مملکت تو، مشکلات مملکت تو و آنچه در سرزمین میگذرانی، ندارند .
-
دونات شکلاتی
چهارشنبه 28 مرداد 1405 18:44
سلام پروازم با شش ساعت تاخیر حرکت کرد، تمام لحظاتی که میتونستم در مراسم و کنار خانوادم باشم، توی فرودگاه گرم، بدون صندلی، خسته، عصبانی و گرسنه گذروندم. از لحظه ای که پا گذاشته توی خونه، تمام قلبم دارم تکه تکه میشه، وارد اتاق پسرکم که شدم، تمام تمام خانه ، تمام مسیر اسانسور، پارکینگ، همه جا، حتی پشت پنجره، همه جا...
-
پل فرودگاه
دوشنبه 26 مرداد 1405 08:15
سلام نمیتونم تو مراسم خاکسپاری باشم، مجبور شدم برای از دست ندادن پرواز، صبح بلیط اتوبوس بگیرم، همه شدیدا درگیر مراسم هستند و تنها گزینه من گرفتن اسنپ از اینجا بود یا اتوبوس. تجربه اسنپ بین شهری ندارم و نگرانم نتونم به موقع ماشین پیدا کنم و این باعث میشه بعد از حدود 20 سال دوباره اتوبوس سوار بشم.اوج دوران اتوبوس سواری...
-
قصه پیرهن صورتی من
شنبه 24 مرداد 1405 07:30
سلام تا همین چند سال قبل، از اینکه هر چهارتا پدربزرگ و مادربزرگم را دارم، حس خاصی داشتم. خیلی کم بودند توی دوستانم که از هردو طرف پدری و مادری، بزرگان را داشته باشند و من جدی جدی نمیتونستم دنیای بدون دور همی اونها را تصور کنم.به چشم برهم زدنی دونه دونه رفتند و فقط مادربزرگ مادری موند. ایشان یکی از عجیبترین و سختترین...
-
In side_Out side
سهشنبه 13 مرداد 1405 18:24
سلام بیرون من، یک زنی هست که توی کارش و زندگیش کلی قدرت داره، موقعیتهایی داره که الی ماشالا حسادت ساخته( در ساختار کثیف کاری ایران)، شاید هم غبطه، دختران زیادی از فرزندان دوستانم، اقوامم ، طبق گفته خانواده هایشان منرا الگو کرده، فکر میکنم پدر و مادرم غیر از نگرانیهای فراوان در مورد سبک زندگیم ، به داشتنم افتخار...
-
دو کاج
چهارشنبه 7 مرداد 1405 07:41
سلام مجدد قاعدتا نباید الان پست جدید بنویسم، قیلی باید تکمیل بشه، ولی دلم خواست جدید بنویسم. ممیزی مزخرف که تمام شد، دقیقا روز بعدش نویت آرایشگاه گرفتم برای موهایم، چندسالی هست پیش این خانم برای کراتینه( من میگم کراتینه، خودشون هربار اسم و متد جدیدی میگن) میرم، بسیار کارش را دوست دارم و البته که بسیار از کارهای...
-
صبحانه چی
چهارشنبه 7 مرداد 1405 07:11
سلام خوبین انشالا، من هرروز در حال پخته شدن هستم، دمای 22 درجه منطقه خونه توی استانبول را میبینم، ناسزاهای خفیفی در دلم میدم که اخه این موقع باید برمیگشتی؟ دیروز مجبور بودم توی دفتر تهران حضور داشته باشم، از کرج فرصت صبحانه پیش نیومده تا خود دفتر، در حال احتضار بودم از شدت گرسنگی و نیاز به چای و میدونستم برسم دفتر،...
-
روبرتو باجو عزیز من
دوشنبه 29 تیر 1405 07:10
سلام اگر ذهنم درست یاری کنه، اولین خاطره پررنگ من از جام جهانی برمیگرده به سال 1994 که توی آمریکا برگذار شد. جزئیات را خیلی زیاد و پررنگ یادم هست چون خیلی چیزها برای من اولینبار بود. از دیدن افتتاحیه جام جهانی که بسیار برای ذهن کودکانه من تفاوت فرهنگی داشت، تا مدعی بودن من ، برادر و خواهرکم و تماشای هرشب فوتبال در...
-
بوی نمک دریا
یکشنبه 28 تیر 1405 07:49
سلام نمیدونم گفته بودم یا نه، که به دلیل ممیزی MDR به ایران برگشتم، برخلاف هرسال، حتی نتوستم ساعتی بیشتر توی کارخانه بمونم، به شدت کم انرژی و گرما زده بودم، برگشتم خونه، صدای پسرم شادمانه پیچید که بابا، مامان جونم اومد ، کف سالن دراز کشیدم، نمیدانم چقدر، چندساعت، فقط میدانم وقتی بلندشدم، هوا تاریک بود، تمام حرکاتم...
-
آبدوغ خیار خونه ما
دوشنبه 22 تیر 1405 20:03
سلام بعد از یک ورود بسیار سخت و پر استرس در هوایی که گرمایش میتواند تمام توانم را در بدو ورود یک جا سر بکشد، الان ، همین الان در سکوت آرامش بخش خانه ام، مشغول آماده کردن آبدوغ خیار شدم. دلم پر میزند برای استفاده چاقوی اره ای دسته نارنجی که خیلی راحت خیارها را برش میدهد، گردو شکنی که مدتها طول کشید قلق کارش دستم...
-
خوشه های انگور من
سهشنبه 16 تیر 1405 14:28
سلام کیستها و تومورها مجدا فعال شدند، اینبار سینه سمت چپم، طوری بزرگ شده و برجسته که با کمی دقت میبینمشون و البته اینبار دردناک هستند. تلاشمیکنم مجددا اتاق سونوگرافی را تصور کنم ، که خانم دکتر بسیار بداخلاق داره اعتراض میکنه که مگه خانم شما اهل پشت کوهی که اینقدر دیر میایی دکتر.بعد خوشه ها را نشونم میده ، اینی که...
-
World cup
سهشنبه 16 تیر 1405 09:58
سلام در یک جابجایی ساده، دستم توی ماشین خراشیده شده. زخم ایجاد شده هیچ عمقی ندارد ، فقط بسیار زشت هست و برخلاف سطحی بودنش، تا عمق جانم را میسوزاند. اگر توی کارخانه نبودم چند دقیقه ای یک گوشه مینشستم و از ته دلم گریه میکردم. میدونم خیلی لوسم بازیه، میدونم کنار دردهایی که دیگران میکشند هیچ هست، ولی یک جایی از مغزم یک...
-
قصه من و کلاغها
پنجشنبه 4 تیر 1405 18:59
سلام از همان لحظات صبح 9 اسفند، دسترسی من به اینجا قطع شد، تا همین چند وقت پیش که به لطف فیلتر شکن تونستم دوباره وصل بشم. توی این مدت هلاک شدم از شدت نیاز به نوشتن ،گاهی از شدت تنهایی، ترس، نگرانی، عصبانیت و هر حس تلخی که اومد و گذشت و شاید هم مونده. حالا از لحظه ای که بلاخره فهمیدم میشه اینجا اومد، کلمه میاد روی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 11:04
سلام سلام سلام باورم نمیشه این صفحه لعنتی بلاخره باز شد. تا جایی کهمیشه خوبم، شما خوب هستید؟
-
برای باران
پنجشنبه 7 اسفند 1404 10:28
سلام باران میباره خیلی شدید، هربار باران میبینم، از دلم میگذره میشه این ابرها برن و برن وبرسند به ایران، ببارند و ببارند و زمین تشنه اش را سیراب کنند؟ حسودی میکنم به همه حق طبیعی که این طرف مرزها وجود دارد و ما در ایران محروم شدیم به سادگی، از چرخیدن آزادانه مو در باد بگیر تا بارش باران، تا رودخانه پر اب، تا ماشین...
-
آخر شب ها
چهارشنبه 6 اسفند 1404 00:49
سلام جدیدا شب که رو به انتها میرسه ومثلا باید زمان آرامش برسه، من تازه وز وز مغزم و دلم شروع میشه. یکجنگی توی مغزمبا خدا یا کائنات یا هرچیز ماورائی دیگه شروع میشه . دعوایی دارمها، میدونم زورمنمیرسه، میدونم تهش هرآنچه خودش خواهد و قبول کند میشه اما نمیتونم که اعتراض نکنم. دلمآرامش میخواد بدون جنگ ذهنی ، بدون جنگ...
-
گپ شبانه
یکشنبه 3 اسفند 1404 23:51
سلام روزی روزگاری ، خارج نشینی در ذهن من، خیلی خیلی دورتر از جغرافیای منطقه بود، ذهن کم تجربه من اصلا ترکیه، دوبی، ارمنستان و ... کلا کشورهای اطراف را بیشتر همسایه میدید و فکر میکرد اونها از خودمون هستند اما نه، اینطور نبود. از تلخترین و سختترین تجربه های زندگیم، تحقیرها وآزارهایی بود که به دلیل ملیت پاسپورتم توی...
-
کمک سرآشپز AI
یکشنبه 3 اسفند 1404 16:50
سلام من خیلی اهل آشپزی نیستم، یعنی راستش وقت نمیکنم اما اگر وقت بگذارم، خیلی دوست دارم و البته طبق نظر دیگران علی رغم کم روغن و کم نمک بودن غذاها، دست پخت خوبی دارم، اماچالش قضیه کجاست؟ پسرم. بسیار بسیار بد غذا هست وآبا واجداد من را به شمارش درآورده از بس هیچ چیزی نمیخوره. یک دسر ترکی هست به نام سوتلاچ، یک چیزی شبیه...
-
شماره ۱۶ من
شنبه 2 اسفند 1404 17:14
سلام روی صندلی، مقابل زمین فوتبال نشستم و تلاش پسرکم برای ارتباط گرفتن با توپ را تماشا میکنم،مربی فوق العاده زیبا و جذابش با جدیت پا به پای اونها میدوه و ا ترکیبی از ترکی انگلیسی -زبان بدن، تلاش مبکنه نیما را متوجه نکات کنه. نمیدونم بعدترها تصور پسرکم از مربی فوتبال خانمش چی باشه. اطراف من تکه به تکه ورزشهای مختلف...
-
لباس مشکی قشنگم
یکشنبه 26 بهمن 1404 17:17
سلام امیدوارم حال دلتون بهتر باشه. نتیجه یک هفته نمایشگاه، یککوه لباس منتظر اتو شده بود.یادم نمیاد آخرین بار کی لباس اتو کرده بودم، اینبار راه فراری نبود. یکپیراهن مشکی داشتم که با سلیقه همسفر خریده بودم و بسیار دوستش دارم و البته این روزها که دلم سیاه پوشی میخواد، زیاد توی دستم بود. جنسش جوری نیست که زیاد اتو لازم...
-
زن....زندگی.....آزادی
یکشنبه 19 بهمن 1404 13:17
سلام هیچ تجربه ای از زندگی کردن به عنوان یک زن در دنیای آزاد و بدون دغدغه ندارم.همیشه ایرانی بودن والبته یک زن ایرانی بودن آنقدر پررنگ بوده که هرچیزی را تحت تاثیر گذاشته ، در هرفرودگاهی که پاسپورتم چک شد،رفتار تغییر کرد حتی در این کشور کوچولوی پایین خلیج فارس با ادعایی به وسعت جهان. از صبح درگیر کارها هستم، تا...
-
جبر جغرافیای خاورمیانه
شنبه 18 بهمن 1404 05:15
سلام من هستم و صدای چرخ چمدان که کشیده میشه روی زمین، همسفر و پسرکم را در خواب بوسیده ام و برای یک هفته ای از هر دوجدا هستم در سرزمین دیگری. سرم از شدت درد ضربان گرفته ، دو روزی گذشته فقط حرف زدم و حرف زدم و مزخرف شنیدم در شرکت. توضیح دادن شرایط شرکت که شدیدا تحت تاثیر شرایط کشورم قرار گرفته به عزیزانکشور همسایه،...
-
فرودگاه سه نفری
شنبه 11 بهمن 1404 15:54
سلام برای اولینبار، سه نفری توی فرودگاه منتظر پرواز استانبول هستیم، پسرکم روی ابرها راه میره از شدت خوشحالی والبته خیلی خوب این خوشحالی را به پدر انتقال میده: خوشحالم که تو هستی چمدانها را بیاری... این دوهفته از قشنگترین روزهای زندگیم و از تلخترین روزهای زندگیم بود. نمیتونم حس دلتنگیم را برای خونه بهتون بگم و چطوری...
-
دندانپزشکی خر هست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:46
سلام یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت دندانپزشکی هست. یعنی تواون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یکماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت...
-
کاملا غیر رفاهی
پنجشنبه 2 بهمن 1404 10:56
سلام پدرمهمیشه میگه: خدا پای هیچ کسی را به بیمارستان باز نکنه، من امروز میگم علاوه بر اون خدا پای بنی بشری را به بانک، اونهم روز پنجشنبه باز نکنه، جهنمی هستها، به ویژه بانک رفاه که یک جورایی مراجعین بازنشستگان و افراد مسن هستند. موبایلم نمیتونه به گذران زمان کمک کنه، مجبورم مکالمه کارمندها و مراجعین را گوش کنم،...
-
بالا پایین زندگی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 08:18
سلام به لطف بارش ، ظاهرا نصف مملکت تعطیل هست، همسفر میپرسه شما که قطعا تعطیل نیستی؟ن گاهش میکنم، اخه این چه سوالیه، تو که میدونی. روزهایی که نبودم خانمی که در سالهای اولم در شرکت باهاش اشنا شده بودم و بعد ها ترککار کرد، مجددا جذب شرکت شده. بسیار خانم پرانرژی و پرنشاطی بود، در کنار مشکلات متعددی که داشت. اون موقعها...
-
دونه برف زیبا
سهشنبه 30 دی 1404 07:56
سلام بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم. یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگمثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابانها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف. تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با...