-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبان 1405 14:22
سلام اولیندوره دو هفته ای شروع شد وتمام شد، در عین کوتاه بودن دوره دوری، واقعا سخت هست اینهمه رفت وامد و البته هربار استرس کنسلی پرواز و بقیه چیزها را داشتن. خیلی شلوغ وبه هم ریخته هستم،و البته نمیدونم چه بلایی سر ترافیک اومده. فعلا تا بعد
-
تکرار تاریخ
جمعه 24 مهر 1405 19:22
سلام این چند روزی که به اینجا آمده ام، از شدت تنهایی و نبودن پسرکم و البته ترسی که از شدت بارش باران وسیلاب نصیبم شده خودم را شدیدا درگیر یککتاب صوتی کرده ام، هرچه وقت خالی دارم قسمتی جدید را گوش میدهم.کتاب خانوم، نوشته مسعود بهنود. از گرایش سیاسی او که بگذریم، مدتها میخواستم این کتاب را بخوانم و اینبار قسمت شد...
-
راننده بدقول
سهشنبه 14 مهر 1405 08:02
سلام مدیر اصلی من یک قانون داره، تاخیر در جلسه جریمه داره.جلسات ایران ۵۰۰ هزارتومان ( البته من هنوز آپدیت نشدم، امروز میفهمم) وجلسات ترکیه ۱۰۰ یورو. مطلقا تخفیف هم نمیده ، به محض ورود با تاخیر با ثبت جریمه توی پورتال، پیامک واریز جریمه به خیریه برات میاد و امروز به لطف راننده مشنگ، من قطعا جریمه ریالی باید پرداخت...
-
اسنپ
دوشنبه 13 مهر 1405 07:02
سلام راننده سروس خواب مونده و برای من وهمکار دیگر استپهماهنگ کرده. ماشین یکسانا تمیز ومرتب هست، راننده شاید همسن پدرم. یک پیراهن چهارخانه آبی وبنفش ملایمپوشیده که کاملا اتو شده هست. انگشت شصت کبودی روی ناخن دارد که احتمالا در اثر ضربه هست ، دقیقا مثل ناخن پدرم. تصور میکنم همسرش پیراهنخوشرنگاو را صبح زود اتو...
-
کیک خونگی
یکشنبه 12 مهر 1405 07:43
سلام هوای محشر پاییزی توی ماشین پیچیده، راننده سرویس گلچینی از اهنگهای مورد علاقه منرا پخش میکنه ، همچنان ریمیکس هست ولی حداقل قابل شنیدن، گاهی اون وسطها هم اهنگهای عجیبی میاد که خودش صداشون را کم میکنه، وقتی دقت میکنم متوجه کلمات +۱۸ میشم. توی ذهنم دلممیخواد امشب توی خونه کیکبپزیم، چند دقیقه را میتونم روی پا...
-
فلفل نبین چه ریزه
شنبه 11 مهر 1405 07:23
سلام بوی خوش پاییز را حس میکنید؟ منمیمیرم برای این عطر و فضا، نمنم باران هم که شروع بشه، حال وهوای VIP من هم برای زندگی شروع میشه، اصلا این شش ماه دوم سال چیزی دیگریست حتی زیر سایه جنگ و پرواز و گرانی و .... احتمالا با ارتباط دوری ودوستی من با عزیزان پزشک اشنا هستید دیگه، دوسالی بود یکچیزی کنار انگشت کوچک پایم...
-
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
پنجشنبه 9 مهر 1405 10:38
سلام یکی از دوست داشتنی های من، از زمان کودکی تا الان ، دیدن نرده های پله ای هست که امکان سر خوردن داشته باشد، یعنی طراحی طوری باشه که بتونی روی ان بشینی و سرخوشانه سربخوری. نمیدونید چقدر بعضی طراحی ها برای این موضوع مناسب هستند و جذابیت کار را صدچندان میکنند والبته هستند مواردی که خیلی بیخود هستند و یا نمیشه روی اون...
-
پنجشنبه شب
دوشنبه 6 مهر 1405 11:15
سلام ۱۴ سال قبل، شبی چون شب گذشته ، از سخت ترین شبهای زندگیم بود.من و تمام خانواده ام باز.دا.شت شدیم و صبحی مثل امروز ما در اونجا شروع شد. چرا هرسال به شدیدترین شکل ممکن این موضوع با جزئیات یادم میاد، دقیقا شب تولد همسفر هست و اتفاقا اونسال شب تولد امام رضا هم بود و خیلی چیزهای دیگه هم بود.
-
اثر پروانه ای در قاب عکس زیبای من
سهشنبه 31 شهریور 1405 11:08
سلام گیجم ، گیج مطلق، از همه تصمیمهایی که بزرگان دنیا گرفتند ، بدون اینکه بدونند یا فکر کنند چقدر روی لحظه لحظه های زندگی آدمهای معمولی که ظاهرا اهمیت خاصی توی چیدمان دنیا ندارند، اثر گذار هستند، اصلا میدونند پسر من روز شنبه چهارم مهر میخواد روز اول مدرسه اش را شروع کنه؟ مهمه؟ در مقایسه با اونیکه مریض داره، باید...
-
شاید هم کفر هست
جمعه 27 شهریور 1405 17:52
سلام چند دقیقه ای خلوت پیدا کردم و رفتم سراغ دنیای مجازی و دوباره به ته رسیدم. از تمام اتفاقهای چندماه گذشته، سه غم، سه داستان، سه زندگی تمام شده منرا به ته میرسلند، آنطوری که تا چندساعت برنمیگردم به زندگی عادی، وقتی تنها هستم میشود داستان را جمع کرد اما با حضور همسفر وپسرکم ، جانم به لب میرسند برای ارام نشان دادن...
-
جبر جغرافیایی
جمعه 27 شهریور 1405 15:09
سلام این روزها خیلی زیاد عکاسی میکنم، یک عالم سوژه دوست داشتنی میبینم که دلم میخواد برام ثبت بشن، یک نکته توی همه عکسها تکراریه، همه به نحوی رنگ ابی دارند و این رنگ عجیب به من ارامش میده توی بلبشوی زندگی. این روزها حتی توان خشمگین شدن، خسته شدن و نق زدن هم ندارم از بس که هر روز داستان جدید پیش میاد، تلاش کردم...
-
آمازون یا قطب شمال
یکشنبه 15 شهریور 1405 22:11
سلام بعد از ورود پسرکم به زندگی ما وسرماخوردگی های زیاد وطولانی در سال اول، با مشورت پزشکش، پای واکسن آنفولانزا به خونه ما باز شد. نمیدونم دیگران چه تجربه های داشتند و لی عمیقا در خانواده ما موثر شد وعلی رغم اینکه پسرکم تمام این سالها در مهدکودک بوده، با اینکه اکثر همکلاسیها بیماریهای شدید گرفتند ، اومبتلا نشد...
-
آشپزی جادویی من
شنبه 14 شهریور 1405 21:38
سلام از اون اخر هفته های دلنشین فرنگی است، هیچ تماسی از کارخانه ایران را جواب ندادم و الحمدالله پرسنل اینجا آتش هم از آسمان ببارد ، قدم از قدم در اخر هفته برنمیدارند و قطعا تماسی نخواهند گرفت. این خانه جدید هست و اولین حضور همسفر در ان هست، همینطور میچرخد وچیزی را درست میکند، یکجعبه ابزار فوق العاده در این خانه...
-
سه نفره ما
شنبه 14 شهریور 1405 12:30
سلام از چند هفته قبل که تلاش کردم بلیط مناسب برای همسفر وپسرک تهیه کنم، همینطور قیمتها بالا وبالاتر میرفت.بلاخره برای جمعه ۱۳ شهریور فیکس کردم ، هرچند دلم برای چهارشنبه بود، روز چهارشنبه همکارم برمیگشت ایران و صادقانه بگم تحمل استانبول در تنهایی عمیقا خارج از توانم هست. سه شنبه شب که حملات شروع شد، تا نیمه های شب...
-
دهکده جهانی
دوشنبه 9 شهریور 1405 09:56
سلام از عجایب دنیا نشستن سر یک میز از ملل مختلف هست که هیچ درکی از تو، مملکت تو، مشکلات مملکت تو و آنچه در سرزمین میگذرانی، ندارند .
-
دونات شکلاتی
چهارشنبه 28 مرداد 1405 18:44
سلام پروازم با شش ساعت تاخیر حرکت کرد، تمام لحظاتی که میتونستم در مراسم و کنار خانوادم باشم، توی فرودگاه گرم، بدون صندلی، خسته، عصبانی و گرسنه گذروندم. از لحظه ای که پا گذاشته توی خونه، تمام قلبم دارم تکه تکه میشه، وارد اتاق پسرکم که شدم، تمام تمام خانه ، تمام مسیر اسانسور، پارکینگ، همه جا، حتی پشت پنجره، همه جا...
-
پل فرودگاه
دوشنبه 26 مرداد 1405 08:15
سلام نمیتونم تو مراسم خاکسپاری باشم، مجبور شدم برای از دست ندادن پرواز، صبح بلیط اتوبوس بگیرم، همه شدیدا درگیر مراسم هستند و تنها گزینه من گرفتن اسنپ از اینجا بود یا اتوبوس. تجربه اسنپ بین شهری ندارم و نگرانم نتونم به موقع ماشین پیدا کنم و این باعث میشه بعد از حدود 20 سال دوباره اتوبوس سوار بشم.اوج دوران اتوبوس سواری...
-
قصه پیرهن صورتی من
شنبه 24 مرداد 1405 07:30
سلام تا همین چند سال قبل، از اینکه هر چهارتا پدربزرگ و مادربزرگم را دارم، حس خاصی داشتم. خیلی کم بودند توی دوستانم که از هردو طرف پدری و مادری، بزرگان را داشته باشند و من جدی جدی نمیتونستم دنیای بدون دور همی اونها را تصور کنم.به چشم برهم زدنی دونه دونه رفتند و فقط مادربزرگ مادری موند. ایشان یکی از عجیبترین و سختترین...
-
In side_Out side
سهشنبه 13 مرداد 1405 18:24
سلام بیرون من، یک زنی هست که توی کارش و زندگیش کلی قدرت داره، موقعیتهایی داره که الی ماشالا حسادت ساخته( در ساختار کثیف کاری ایران)، شاید هم غبطه، دختران زیادی از فرزندان دوستانم، اقوامم ، طبق گفته خانواده هایشان منرا الگو کرده، فکر میکنم پدر و مادرم غیر از نگرانیهای فراوان در مورد سبک زندگیم ، به داشتنم افتخار...
-
دو کاج
چهارشنبه 7 مرداد 1405 07:41
سلام مجدد قاعدتا نباید الان پست جدید بنویسم، قیلی باید تکمیل بشه، ولی دلم خواست جدید بنویسم. ممیزی مزخرف که تمام شد، دقیقا روز بعدش نویت آرایشگاه گرفتم برای موهایم، چندسالی هست پیش این خانم برای کراتینه( من میگم کراتینه، خودشون هربار اسم و متد جدیدی میگن) میرم، بسیار کارش را دوست دارم و البته که بسیار از کارهای...
-
صبحانه چی
چهارشنبه 7 مرداد 1405 07:11
سلام خوبین انشالا، من هرروز در حال پخته شدن هستم، دمای 22 درجه منطقه خونه توی استانبول را میبینم، ناسزاهای خفیفی در دلم میدم که اخه این موقع باید برمیگشتی؟ دیروز مجبور بودم توی دفتر تهران حضور داشته باشم، از کرج فرصت صبحانه پیش نیومده تا خود دفتر، در حال احتضار بودم از شدت گرسنگی و نیاز به چای و میدونستم برسم دفتر،...
-
روبرتو باجو عزیز من
دوشنبه 29 تیر 1405 07:10
سلام اگر ذهنم درست یاری کنه، اولین خاطره پررنگ من از جام جهانی برمیگرده به سال 1994 که توی آمریکا برگذار شد. جزئیات را خیلی زیاد و پررنگ یادم هست چون خیلی چیزها برای من اولینبار بود. از دیدن افتتاحیه جام جهانی که بسیار برای ذهن کودکانه من تفاوت فرهنگی داشت، تا مدعی بودن من ، برادر و خواهرکم و تماشای هرشب فوتبال در...
-
بوی نمک دریا
یکشنبه 28 تیر 1405 07:49
سلام نمیدونم گفته بودم یا نه، که به دلیل ممیزی MDR به ایران برگشتم، برخلاف هرسال، حتی نتوستم ساعتی بیشتر توی کارخانه بمونم، به شدت کم انرژی و گرما زده بودم، برگشتم خونه، صدای پسرم شادمانه پیچید که بابا، مامان جونم اومد ، کف سالن دراز کشیدم، نمیدانم چقدر، چندساعت، فقط میدانم وقتی بلندشدم، هوا تاریک بود، تمام حرکاتم...
-
آبدوغ خیار خونه ما
دوشنبه 22 تیر 1405 20:03
سلام بعد از یک ورود بسیار سخت و پر استرس در هوایی که گرمایش میتواند تمام توانم را در بدو ورود یک جا سر بکشد، الان ، همین الان در سکوت آرامش بخش خانه ام، مشغول آماده کردن آبدوغ خیار شدم. دلم پر میزند برای استفاده چاقوی اره ای دسته نارنجی که خیلی راحت خیارها را برش میدهد، گردو شکنی که مدتها طول کشید قلق کارش دستم...
-
خوشه های انگور من
سهشنبه 16 تیر 1405 14:28
سلام کیستها و تومورها مجدا فعال شدند، اینبار سینه سمت چپم، طوری بزرگ شده و برجسته که با کمی دقت میبینمشون و البته اینبار دردناک هستند. تلاشمیکنم مجددا اتاق سونوگرافی را تصور کنم ، که خانم دکتر بسیار بداخلاق داره اعتراض میکنه که مگه خانم شما اهل پشت کوهی که اینقدر دیر میایی دکتر.بعد خوشه ها را نشونم میده ، اینی که...
-
World cup
سهشنبه 16 تیر 1405 09:58
سلام در یک جابجایی ساده، دستم توی ماشین خراشیده شده. زخم ایجاد شده هیچ عمقی ندارد ، فقط بسیار زشت هست و برخلاف سطحی بودنش، تا عمق جانم را میسوزاند. اگر توی کارخانه نبودم چند دقیقه ای یک گوشه مینشستم و از ته دلم گریه میکردم. میدونم خیلی لوسم بازیه، میدونم کنار دردهایی که دیگران میکشند هیچ هست، ولی یک جایی از مغزم یک...
-
قصه من و کلاغها
پنجشنبه 4 تیر 1405 18:59
سلام از همان لحظات صبح 9 اسفند، دسترسی من به اینجا قطع شد، تا همین چند وقت پیش که به لطف فیلتر شکن تونستم دوباره وصل بشم. توی این مدت هلاک شدم از شدت نیاز به نوشتن ،گاهی از شدت تنهایی، ترس، نگرانی، عصبانیت و هر حس تلخی که اومد و گذشت و شاید هم مونده. حالا از لحظه ای که بلاخره فهمیدم میشه اینجا اومد، کلمه میاد روی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خرداد 1405 11:04
سلام سلام سلام باورم نمیشه این صفحه لعنتی بلاخره باز شد. تا جایی کهمیشه خوبم، شما خوب هستید؟
-
برای باران
پنجشنبه 7 اسفند 1404 10:28
سلام باران میباره خیلی شدید، هربار باران میبینم، از دلم میگذره میشه این ابرها برن و برن وبرسند به ایران، ببارند و ببارند و زمین تشنه اش را سیراب کنند؟ حسودی میکنم به همه حق طبیعی که این طرف مرزها وجود دارد و ما در ایران محروم شدیم به سادگی، از چرخیدن آزادانه مو در باد بگیر تا بارش باران، تا رودخانه پر اب، تا ماشین...
-
آخر شب ها
چهارشنبه 6 اسفند 1404 00:49
سلام جدیدا شب که رو به انتها میرسه ومثلا باید زمان آرامش برسه، من تازه وز وز مغزم و دلم شروع میشه. یکجنگی توی مغزمبا خدا یا کائنات یا هرچیز ماورائی دیگه شروع میشه . دعوایی دارمها، میدونم زورمنمیرسه، میدونم تهش هرآنچه خودش خواهد و قبول کند میشه اما نمیتونم که اعتراض نکنم. دلمآرامش میخواد بدون جنگ ذهنی ، بدون جنگ...