-
دندونهای مرواریدی
دوشنبه 30 مهر 1403 09:39
سلام بلاخره پاییز میشه؟ رنگ و لعاب خوش رنگش میاد تا بشوره، ببره؟ یک هفته ای هست تنگی نفس شدید گرفتم با سرفه فراوان، نمی دونم اثر سی.گار هست، اثر استرس هست، مرض دیگری هست ؟ هرچه هست، آرزوی بک نفس عمیق کشیدن روی دلم مونده فعلا. منتظرم تا جواب تستها بیاد ببینم چی به سرم اومده؟ پسرکم را برای اولینبار بردم دندانپزشکی، دلم...
-
کمی درد ودل
سهشنبه 24 مهر 1403 21:21
سلام چند روز خیلی سخت وبد داشتم، کلافه وعصبی والبته بسیار زیاد غمگین، دلایل زیادی همبراش داشتم، اونقدر زیاد که فرصت نمیکردم فکر کنم حال بدم از کجا شروع شد. امشب که کارم زیاد بود، توی ماشین با یک ذهن خسته، برگشتم عقب، چند شب پیش، پسرک روی دستم خوابیده بود و من مبهوت صدای نفسهایش، دست دیگرم گوشی بود، توی اینستا، وقت...
-
مار پدر-مار پسر
جمعه 20 مهر 1403 19:00
سلام پدر و پسر زیر دوش هستند تا شاید انشالا تمام خاک کوچه و باغچه از سر و روی پسرک شسته شود ، از بس که امروز انواع خاک بازیها را داشته. صدایشان به گوشم میرسد، پسرک از پدر میخواد که مار پدر شود و او هم مار پسر شود. مار پدر در جنگ با شیر آسیب دیده ومار پسر دنبال یک گیاه جادویی برای خوب کردن مار پدر هست. یکجوری قشنگ...
-
احساس خوشحالی
چهارشنبه 18 مهر 1403 07:09
سلام صبح قشنگتون بخیر در سرویس کارخانه هستم و خدا را شکر راننده سرویس کمی مود آهنگی را تغییر داده به جای آهنگهای روی مغزمن، از همون مدلهای مدل علاقه ام را گذاشته، هرچند که من علت این تکه تکه کردن آهنگها را واقعا نمیفهمم، توی اوج حس آدم ، آهنگ عوض میشه و ... بگذریم. بعد از برگشتنم هنوز روال کار کارخانه نظم نگرفته،...
-
سکوت لذت بخش
سهشنبه 10 مهر 1403 16:50
سلام من آدم حرف زدنم، حال خوبم،حال بدم با حرف زدن خودش را نشان میده، اما امروز فهمیدم میتونم برای ابد ساکت بشم، به معنی واقعی لال بشم. یک چیزی، یک حسی هر دو لبم را به هم دوخته، یک طور لذت بخشی دوخته که دلم نمیخواد هرگز باز بشه و عجب لذت بخش هست این ساکت شدن و ساکت ماندن.
-
قاصدک
دوشنبه 9 مهر 1403 10:52
چون میگذرد، قطعا غمی نیست. بعضی روزها فقط باید بگذرند و خوبه که این روزها میگذره. قاصدک را دوست دارم، برام حس خوب میاره، امروز توی دستم نشست.
-
مانتو آستین بلند
دوشنبه 9 مهر 1403 02:07
سلام سالها تصورم این بود که وقتی ادمها یک سنی را رد میکنند، وقتی تجربه ای پیدا میکنند، دیگه از نظر روحی پخته میشن، دیگه با هرچیزی به هم نمیریزن، سراغ اعتیاد نمیرن، به خود..کشی فکر نمیکنند، این چیزها مال عالم نوجوونی و غلیان احساسات و ... هست. باورم نمیشه تو این سن و سال، با این دکور بیرونی، با این حجم دغدغه و درگیری...
-
از احوالات خاص دوران خاص
جمعه 6 مهر 1403 20:39
سلام جمعه شبتون بخیر باشه الهی. تولد همسفر بود، مدتهاست برای مناسبتها میلی به خرید هدیه نداریم و ترجیح میدیم با خاص کردن اون زمان، جشن بگیریم. حماقت کردم، خریت کردم، یک هتل لوکس توی رامسر برای یک شب رزرو کردم. فکر کردم مثلا کمی جبران این چندماه را بکنم. حساب کردم پنجشنبه صیح ترافیک کمی هست و راه هم اذیت نمیکند و یک...
-
حس گند مزخرف مادر بی عرضه و داغون
چهارشنبه 4 مهر 1403 21:06
سلام تو چندماه گذشته، بارها پسرکم تولد دوستانش دعوت شده بود اما به دلیل نبودن من موفق به حضور در تولد نشده بود. از اول هفته متوجه یک تولد برای امروز شدم، هماهنگ کردم، مطمئن شدم میتونم بیاییم تولد و در نهایت به جوجه قول دادم. دو ساعتی باید زودتر از شرکت می آمدم تا به بخش اول تولد که بازی توی مجتمع بازی جالب و جدید برای...
-
عالم گیجی
چهارشنبه 4 مهر 1403 12:12
سلام پنج روز هست برگشتم به زندکی تقریبا معمولی، فیزیکی برگشتم اما روح و روان و مغزم هنگ هست، انگار یک شوک پنج ماهه تازه داره اثراتش را نشان میده، از کابینت خونم خبر ندارم، چیدمان یخچال گیجم میکنه، فضای محیط کارم عجیب و غریب هست، خلاصه یا همه چیز یک جور دیگه هست یا من جور دیگه شدم و هنوز برنگشتم به تنظیمات اولیه. به...
-
ماه بلند آسمان
سهشنبه 6 شهریور 1403 22:23
سلام این هتلی که توی اون هستم، 39 طبقه هست، یک چیز باریک و بلند. چهار طرفش چشم اندازهای مختلف داره و من عین چهار ر طرف و طبقات مختلف را در این چندماه زندکی کردم. خیلی دوست داشتم طبقه 39 هم برم که قسمت نشد،کلا از 24 بالاتر نرفتم. بهترین حس و حال را وقتی داشتم که پسرک و همسفر م اینجا بودند، طبقه 22، اتاق 2209. منظره...
-
آخر شهریور دوست داشتنی
سهشنبه 6 شهریور 1403 18:35
سلام توی ردیف اول سرویس نشستم ، چشم به جاده سرسبز و زیبا دوختم تا انشالا زودتر به هتل برسم. پیراهن آستین حلقه سبز خوشرنگی را پوشیدم که روزهای اول ورودم به اینجا از بک مغازه جینگولی خریدم، کیف خوشرنگ کالباسی که از بک بازار روز خریدم و بسیار نرم الو هست، همراه دارم)اصولا اعتقادی به ست کردن رنگ ندارم). هفته هاست بین هتل...
-
روز خوبم
شنبه 20 مرداد 1403 20:19
سلام *یک کلاس شرکت کردم که حدود یک سال طول میکشه، بعضی از جلسه هاش یک جوری حالم را خوب میکنه که تاسف میخورم چرا زودتر این کلاس را شرکت نکردم، بسیار زمان لذت بخشی میشه برام. *این مملکتی که الان مهمانش هستم فوق العاده است، جمع کامل اضداد، به معنی واقعی مدل به مدل آدم با اعتقاد جورواجور کناز هم از زندگی لذت میبرن. *از...
-
حال خوب سه نفره
سهشنبه 16 مرداد 1403 23:40
سلام دوسه روزی هست که همسفر و پسرکم به ایران برگشتند، دارم دق میکنم از بس همه هتل، فروشگاه، خیابان، عطر پسرم را داره. حتی آسانسور هتل هم برام شده محل شکنجه. بودنشون فوق العاده بود، هرآنچه تو این چند ماه جلوی چشمم اومده بود و دلم میخواست اونها ببینند، دیدند. چرخ و فلک جلوی هتل، استخر فوق العاده هتل، خانه بازی قشنگ توی...
-
دهان دوخته
دوشنبه 8 مرداد 1403 13:37
سلام یک نیاز عجیبی برای دوخته بودن دهانم دارم، توی حریم شخصی، توی محیط کارم، یک چیزی، یک نیرویی، هردو لبم را روی هم فشار میده، دلم نمیخواد هیچ مدلی این دو از هم جدا بشن. از قضای روزگار در شرایط آرام و خوبی هم هستم ولی میل به سکوت دارم فراوان.
-
همه گزینه ها با هم
سهشنبه 2 مرداد 1403 07:15
سلام گیج و ویج خوابالود، انگار که آیه نازل شده، نصف شب شروع کردم پرداخت اقساط بانک، به کمک اینترنت رومینگ مملکت. یک گزینه اشتباهی پرداخت همه اقساط با هم را زدم و عملا گند زدم، آخه این چکار ی بود نصف شبی.
-
کنسرو قیمه
چهارشنبه 27 تیر 1403 21:21
سلام روز کاری خوبی نداشتم، آنقدر بد بود که مجبور به استفاده از پروپانول بشم. سوار سرویس که شدم، اصلا حواسم نبود همسفر و پسرکم توی هتل هستند، ذهنم یک آرامش محض میخواست و سکوت و احتمالا کمی اشک ریختن برای کم شدن فشار مغزم. در اتاق که باز شد، صدای خنده پدر و پسر که به گوشم رسید، فقط چند ثانیه ای برای جمع و جور کردن مریم...
-
وقتی که...
چهارشنبه 27 تیر 1403 08:51
سلام توی این مدتی که اینجا هستم، بارها و بارها صحنه هایی پیش اومد که عمیقا دلم بودن پسرکم و همسفر را میخواست. توی این چند روز که پیشم هستند تلاش میکنم همه آنچه باید بودند را جبران کنم و نگاه شاد پسرکم میشه حال خوب بعد از یک عالمه روز سخت. دوتایی و گاهی سه تایی روی کشتی به طرف جزیره ، به پرنده ها نان دادیم، جیغهای...
-
بالا و پایین دنیا
شنبه 23 تیر 1403 17:11
سلام توی این شرکت دخترک مترجمی فعالیت میکنه که بسیار پرتوان هست، بیشتر از 20 سال نداره، ترکی انگلیسی کامل و کمی اسپانیایی بلد هست.خیلی خیلی پر انرژی و البته جذاب. یادگیری فوق العاده زیادی داره و خلاصه همه چیز تمام هست. امروز اومد خداحافظی، بیماری خاص و پیشرفته ای داره و باید در آرامش فعلا باشه، انگار آب یخ ریخته شد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیر 1403 18:46
سلام از 8 صبح تا خود 17:30 توی جلسه بودم، پر از حس بد ، دوتا آرامبخش خوردم تا دووم بیارم . ساعت 19 ادامه جلسه توی هتل شروع میشه و اصل قضیه (همان موضوع آزاد دهنده من)شروع میشه. از ته دلم دارم دعا میکنم آروم بگیرم، همه چیز را همینطوری قبول کنم. میدونید حسرت چی را دارم؟اون زماتی که همسفر گوش،شنوا بود، گوش میکرد، آرومم...
-
من شر حاسد اذا حسد
چهارشنبه 20 تیر 1403 08:47
سلام من خیلی زیاد نقاط مثبت و منفی خودم را میشناسم، خوب میدونم کجا داغونم و کجا فوق العاده، یک حسی که تا حالا و توی این عمری که گذشت تجربه نکرده بودم، تجربه حسادت بود. در زندگی شخصی و کاری ، اینقدر معمولا درگیر خودم بودم و اینقدر به اتفاقهایی اعتقاد داشتم که مطلقا تجربه ای از حسادت نداشتم. در مورد همسفر هم یک جورایی...
-
مریم درون و برون
سهشنبه 19 تیر 1403 15:10
سلام امروز توی جلسه ای هستم که باعث شدن نفرات مقابلم بارها و بارها دست خودشون را فشار بدن، بپیچونند، صداشون بلرزه. دیدن این رفتار برام بسیار بسیار عجیب بود و بد. نمیدونم قبلا هم باعث بروز چنین رفتاری شدم یا نه، شاید تا الان به دستهای کسی نگاه نکرده بودم، شاید هم اصلا اتفاق نیفتاده ، خیلی تلاش کردم، ارتباط در جلسه خشک...
-
جمعه بیمارستانی
جمعه 15 تیر 1403 10:06
سلام کله سحر با چند محصول توی کوله پشتی راه افتادم سمت قسمت آسیایی، همراه با همکار مصری ساکن استامبول، ذهنم خواب و خسته هست و مکالمه فارسی هم سخته چه برسه انگلیسی، اون هم با موضوعات چالشی و سخت. چشمم که به پل دوم و متظره فوق العاده روی بسفر میخوره، تمام حال خوب دنیا سرازیر میشه توی قلبم.دلم میخواد از ماشین پیاده بشم و...
-
Aqua ...
چهارشنبه 13 تیر 1403 17:41
سلام روز یکشنبه، بلاخره فرصتی پیش اومد برای تفریح به پارکی نزدیک هتل برم، هرروز در مسیر کارخانه به هتل از روبروی این پارک گذشتم و بلاخره فرصت پیدا شد. تمام زمان حضورم در پارک لذت بردم، از شنا کردن زیر آفتاب ملایم و البته ترشح آدرنالین در اثر سر خوردن توی سرسره های وحشتناک پارک. اینقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم دارم چه...
-
AVU-TÜR
چهارشنبه 13 تیر 1403 00:12
سلام خدا وکیلی فکرش را هم نمیکردم، روزی،روزگاری این موقع شب، توی کافه، مشغول دیدن فوتبال ترکیه-اطریش باشم، تازه برای ترکیه هم بالا پایین بپرم، اونم با کی؟؟؟آخه یعنی چی؟ فعلا 2-1ترکیه جلو هست، این ده دقیقه هم طاقت بیاره، هورا داره. هورااااا، بردند، انشالا شنبه شب، بازی با هلند.
-
Ilyas Yalçıntaş
جمعه 8 تیر 1403 09:01
سلام توی ماشین شرکت به طرف کارخانه هستم، روی صندلی جلو نشستم و مات و مبهوت مسیر فوق العاده که راننده جدید داره ما را از اون عبور میده، باغهای اطراف، منظره دریاچه فوق العاده، میوه های سبز رنگ روی درخت، آدمهای محلی در حال عبور، مردهای نشسته کنار دریاچه با قلاب ماهیگیری، این حس را بهت میده که انتهای این راه هرجا باشه،...
-
ترکیه -چک
پنجشنبه 7 تیر 1403 00:13
سلام به همراه دوستانم، شاهد بازی ترکیه چک در یک کافه هستم. هیجان تماشاچی ها و گارسونهای اونجا بسیار بالاست، یادم نمیاد آخرین بازی که شاهد چنین استقبالی از فوتبال بودم کی بوده و کجا بوده. تجمع ادمها،شادی و غمشان و برد دقیقه 93، فوق العاده بود، کافه رفت روی هوا.
-
دور از خونه
سهشنبه 5 تیر 1403 13:52
سلام 23 فروردین امسال از سفر برگشتم، ذهنم پیش هزاران کاری بود که داشتم، دو هفته تعطیلات طولانیتر شده بود و میدونستم خیلی خیلی شلوغم، یک دفعه همه چیز یک طوری به هم پیچید که نفهمیدم چی شد، از دوم اردیبهشت در استامبول به قصد یک هفته مستقر شدم و این استقرار تا الان طول کشیده و احتمالا تا آخر مرداد و شاید بیشتر. چند روز...
-
شبی که بلاخره تمام شد
چهارشنبه 23 خرداد 1403 06:46
سلام شبی گذراندم، شبی که فقط باید میگذشت، الهی که تکرار نشود، بند بند روحم درد میکنه. درون وجودم، دختربچه کوچولوی زخم خورده ای هست که نیاز داشت بغل بشه، نوازش بشه و یککلمه بهش گفته بشه، نگران نباش کوچولو، همه چیز درست میشه اما گذاشتنش توی اتاق تاریک با ترسهاش بمونه . خوب هست که همه چیز میگذره، خوب هست که چیزی نمیگذره.
-
روزهای این مدلی
دوشنبه 21 خرداد 1403 12:37
سلام گیج و ویج شروع هفته جدید فرنگی و میان هفته وطنی هستم. تمام روز گذشته ، به عنوان روز تعطیل، در خدمت جلسات تمام نشدنی مدیریت ارشد بودیم و انگار نه انگار که تنها روز تنفس در میان هفته بود. خدا را شکر صبح زود ، فرصتی برای تن زدن به آب و آرام کردن ذهنم پیدا شد(صبح زود برای عدم روبرویی با پرسنل ایرانی خودم که حاضر در...