-
دندانپزشکی خر هست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:46
سلام یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت دندانپزشکی هست. یعنی تواون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یکماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت...
-
کاملا غیر رفاهی
پنجشنبه 2 بهمن 1404 10:56
سلام پدرمهمیشه میگه: خدا پای هیچ کسی را به بیمارستان باز نکنه، من امروز میگم علاوه بر اون خدا پای بنی بشری را به بانک، اونهم روز پنجشنبه باز نکنه، جهنمی هستها، به ویژه بانک رفاه که یک جورایی مراجعین بازنشستگان و افراد مسن هستند. موبایلم نمیتونه به گذران زمان کمک کنه، مجبورم مکالمه کارمندها و مراجعین را گوش کنم،...
-
بالا پایین زندگی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 08:18
سلام به لطف بارش ، ظاهرا نصف مملکت تعطیل هست، همسفر میپرسه شما که قطعا تعطیل نیستی؟ن گاهش میکنم، اخه این چه سوالیه، تو که میدونی. روزهایی که نبودم خانمی که در سالهای اولم در شرکت باهاش اشنا شده بودم و بعد ها ترککار کرد، مجددا جذب شرکت شده. بسیار خانم پرانرژی و پرنشاطی بود، در کنار مشکلات متعددی که داشت. اون موقعها...
-
دونه برف زیبا
سهشنبه 30 دی 1404 07:56
سلام بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم. یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگمثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابانها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف. تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با...
-
روزهای سرخ ما
یکشنبه 28 دی 1404 20:21
سلام بعد از ماهها منتظر این روزها بودن، الان ایران هستم، کرج هستم،گوشه خونه، کنار بخاری نشستم و البته فهمیدم که میشه وارد وبلاگ شد. خوشحالم؟؟؟؟ اصلا. ناراحتم؟؟؟؟ عمیقا، خشمگینم؟ خیلی زیاد ودردمند وناتوان . حس و حال حضورم در خانه هیچ شباهتی به تمام رویا پردازیهای قبلی ندارد. علی رغم مخالفت کامل خانواده به ایران...
-
۳۰ شب مانده به ۲۶ دی
چهارشنبه 26 آذر 1404 22:51
سلام پسرک خوابیده، توی ذهنم همه کارهایی که باید انجام شده باشه را مرور میکنم، غذای فردای پسرکم، خوراکی در طول روز،لباسش، لباس خودم، قطره اش، تکالیفی که باید انجام میشد،نامه ای که باید آماده میکردم و ... همچنان مرور میکنم درب یخچال باز نمانده باشه، زخم روی گوش پسرم یادم میاد ودلم درد میگیره از تصور دردش و ... مجددا...
-
یک ماه شمارش معکوس
چهارشنبه 26 آذر 1404 16:23
سلام 26 آذر هست، اگر خدا بخواهد، اگر زنده باشم، اگر زندگی اجازه بدهد، ۲۶ دی ماه ساعت ۹ شب میام ایران و خدا میدونه چطوری دلم پر میزنه تا این یک ماه بگذره، تازه فهمیدم شنبه ۲۷ تعطیل هست و خدا میدونه چقدر خوشحال شدم. روز یکشنبه ساعت ۱۰ صبح نوبت آرایشگاه دارم، غرق هیجانم براش. لیست کارهای ایرانم سر به فلک میزنه،
-
Turkey bilmiram
دوشنبه 24 آذر 1404 12:22
سلام توی یکجلسه کاملا ترکی گیر افتادم، نباید بفهمند من ترک نیستم، از اونطرف باید بفهمم چی به چیه. با محدود کلمات ترکی،دارم دست وپا میزنم تا کمی بفهمم اما...
-
zootropolis
شنبه 22 آذر 1404 18:59
سلام به حول وقوه الهی، پایم به سینمای بیرون از ایران باز نشده بود که به لطف اصرار پسرکم وعشق خودم به زوتوپیا، باز شد. ۱۱۵۰ لیر ناقابل، معادل خدا تومن وجه قابلدار مملکت دادیم، یک کوه پاپکورن دریافت کردیم، ما نفهمیدیم اما فروشنده به زور دوتا نوشیدنی هم داد، ۲ ساعت زوتوپیای ترکی دیدیم و انشالا زودتر فارسیش را ببینیم تا...
-
حال خوش الان
چهارشنبه 28 آبان 1404 23:28
سلام شب سوم هست که همسفر را کنار خودمون داریم، سه روز هست که دنیا جور دیگه داره لبخند میزنه، بیشتر که دقت میکنم خورشید هم جور دیگه طلوع میکنه والبته که همه چیز گل وبلبل نیست، خوابیدن نیما عجیبان غریبان به هم ریخته. همین الان، این ساعت شب، حداقل دو ساعت از خوابیدن روتینش گذشته، منتظر شنیدن سومین قصه از صدای همسفر هست...
-
خمیردندان
شنبه 24 آبان 1404 22:26
سلام همسفر زنگ زده میگه: مریم ما خمیردندان تو خونه نداریم؟ شاید کمتر یک دقیقه مکالمه داشتیم، اما این یک دقیقه، این یک سوال ، فکر کردن به کشوی دوم کمد اتاق خواب که همه وسیله بهداشتی اونجاست،من را پرت کرد وسط خونه و اینکه وای چرا یادم رفته بود آخرین بار که آخرین خمیردندان را باز کردیم، به همسفر بگم باید شارژ کنه. دلم...
-
بوی خونه
شنبه 24 آبان 1404 19:10
سلام یک هفته ای مدرسه پسرک تعطیل بود، به دلیل مسئله ای مزخرف نتونستم از این هفته برای اومدن به خونه استفاده کنم اما همراهی او در کار، تجربه بسیار با مزه وجالبی بود. انشالا یکی دوروز دیگه چند روزی همسفر را در کنارمون داریم. پسرک اینقدر توی کارخانه بالا پایین میره که توی راه برگشت بیهوش میشه.اینجوری میشه که حدود ساعت ۶...
-
غروب یکشنبه
یکشنبه 18 آبان 1404 19:24
سلام برای توجیه غم غروب جمعه، کلی دلیل شنیده بودم، مذهبی وعرفانی و ...الان نمیدونم تلخی غروب یکشنبه چطوری تفسیر میشه. بعد از دوماه داشتن مامان وبابا در کنارم، دوروزی هست من هستم و پسرکم، بدتر از اون رفتن ناگهانی دوستان وهمکارانم به ایران هست ویکجورایی در تنهاترین شکل ممکن در اینجا هستم البته به همراه پسرکم. این...
-
شور وشیرین
پنجشنبه 1 آبان 1404 19:00
سلام میدونید تا حالا چندبار اینجا چیزی به عنوان شیرینی خریدم اما وقتی خوردم فهمیدم شیرینی نیست، بلکه شورینی هست( یک چیز شور با قیافه شیرینی)،خدا ازشون نگذره، اینقدر قیافه های خوشگل دارند، با چای یا قهوه مبخورم یک دفعه شوکه میشم. بهم یک قانونی گفتند،راست و دروغش پای خودشون، قانون اینه شورها را با چای میخورند، شیرینها...
-
دسکتاپ جادویی
جمعه 25 مهر 1404 11:06
سلام از لذتهای قشنگی که کشف کردم، تصاویری هست که هرروز صبح روی صفحه دسکتاپم ظاهر میشوند. اینقدر زیبا هستند، اینقدر فوق العاده هستند که میتونند هربار حال منرا خوب وعالی کنند. تجربه کار با این لپ تاپ را در ایران نداشتم، نمیدونم این تغییر هرروز نتیجه حضور در دنیای ازاد و البته استفاده از نرم افزارهای قانونی هست یا...
-
اکنون
جمعه 11 مهر 1404 13:15
سلام دوباره حال درونی متلاطم، عجله همیشگی، فشارهای روانی زیاد از طرف کار و خانواده و جزئیات زندگی، یک چیزی تو مغزم ایجاد کرده بود ، یک التماس برای چیزی که آرومم کنه، تن صدای ادمها، مشخصا برنامه اکنون سروش صحت، اینرا بهم داده، باورتون میشه؟مدتها دلم میخواست بتونم برنامه کتاب باز را ببینم وبشنوم،نشد. اتفاقی اکنون...
-
عطر پاییز
جمعه 11 مهر 1404 09:24
سلام یکی از بهترین خلوتهایی که دارم، مسیر رانندگی از خونه تا کارخانه هست، مشخصا در حال وهوای پاییزی. روبرو مه پیچیده ونمنم باران، عطر پاییزی پیچیده و نمای درختهای رنگی و خوشخالی ازاینکه بلاخره تونستم پادکست گوش کردن را بعد از سالها توی برنامه بگذارم و لحن خوش صدای گوینده. شاید بتونم بگم این سی دقیقه رانندگی ، تنها...
-
شهریور غمگین من
شنبه 5 مهر 1404 11:40
سلام بعد از مدتها این شنبه را به خودم مرخصی دادم، آنهم نه به خاطر خودم، بلکه پدر و مادر طفلکی پوسیدند توی خانه. مدتها بود جلوی چشمم نبودند و عجیب فرتوت و ناتوان شدند. توانایی پیاده روی زیاد ندارند و صرفا وقتی من آزاد باشم، آنها هم هوایی بیرون از خانه تازه میکنند ، چه هوایی، محشر پاییزی. با مدرسه پسرکم چالش فراوان...
-
باز آمد بوی ماه مدرسه
یکشنبه 23 شهریور 1404 23:14
سلام به روی ماهتون حال و احوال شما؟ خوبین انشالا؟ ما خوبیم و میگذرونیم، نسبت به خیلی از آدمهای روی زمین بسیار خوبیم و البته نسبت به خیلی های دیگه نه چندان خوب. بعد از سه ماه تونستم سه روز ایران باشم، دلم پر میزد برای بودن توی خونه، متاسفانه به دلیل زمان زیادی که ایران نبودم، حجم زیادی کار داشتم ، شاید برای سه روز...
-
Lovely junkfood
جمعه 7 شهریور 1404 19:39
سلام خونه تقریبا خالی بود. در حال برگشت به خونه، یک سری به فروشگاه زدم، همه آنچه خوراکی غیر مفید و داغون بود خریدم، تنها نقطه امنم توی خونه همون کاناپه هستم ، آنقدر مزخرف خوردم که تهوع گرفتم، تنها چیزی که شلوغی مغزم را داره آرام میکنه ،خوردن همین مزخرفات هست. به خودم قول دادم تا فردا بتونم ذهن و روح و روانم را جمع و...
-
طناب کوتاه و بلند فاصله
جمعه 7 شهریور 1404 12:59
سلام حالتون چطوره؟ انشالا که فارغ از دغدغه مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و آب و هوایی و بی برقی و بی ابی، کمی گوشه دلتون حال خوش ذخیره داشته باشید برای گذر از این دوران. نبودم و در این مدت نبودنم، به معنی واقعی، بعد از سالها زندگی کردم.حس میکردم رابطه ام با همسفر مثل طنابی بود که پاره شد و این 45 روز فرصتی شد برای گره...
-
سه نفره هامون با کلی آفتاب گردون
سهشنبه 31 تیر 1404 08:54
سلام همسفر بلاخره امد، دو سه روزی است که اومده و یک جورایی شبیه خانواده شدیم، خیلی خیلی آرام شدم، زبان تلخش را بی خیال میشم، نگاه نه چندان مهربان را هم و سعی میکنم فراموش کنم خیلی چیزها موقتی هست، خوبه که هست، خیلی خوب. الان فصل گلهای افتاب گردان هست، تا چشم کار میکنه، مزارع آفتابگردان و من عاشقشان هستم
-
نه همین لباس زیباست نشان ادمیت
یکشنبه 15 تیر 1404 21:08
سلام دوباره درگیر غم غروب یکشنبه هستم، اگر خیلی اتفاقها نیفتاده بود، اگر جنگ نبود، اگر و اگر...الان ایران بودم و احتمالا غرق لذت این چند روز تعطیلی دلنشین پشت سر هم، اما جنگ شد، پسرک با داستان و ماجرا برگشت پیشم، پروازها داستان پیدا کرد و من الان یک جورایی در پایینترین سطح انرژی هستم. دارم به زمین و زمان چنگ میندازم...
-
بابای مفنگی
چهارشنبه 11 تیر 1404 09:57
سلام یک بابای مع.تادی در یک خانواده بود، زورش به سا.قی خودش نمیرسید، هی از اون کتک میخورد، هی نمیتونست چیزی بگه. می اومد تو خونه شروع میکرد زن و بچه را زدن. خونه را داغون کردن. ...
-
عطر نرگسهای کابل
سهشنبه 10 تیر 1404 17:36
سلام این روزها خیلی تلخ شدم، کلافه، کم تحمل، در آستانه چیزی شبیه فروپاشی کامل. دارم تلاش میکنم بفهمم چکار میتونم برای خودم انجام بدم،چیز زیادی پیدا نمیکنم، تنها هستم و شدیدا خسته. شاید بیشتر از هرزمانی به بودن همسفر احتیاج دارم و ندارمش، اینکه ندارم یک موضوع هست، اینکه اولویت نیستم شاید موضوع بدتر ی باشه. یک موضوعی...
-
تاروت
یکشنبه 8 تیر 1404 21:15
سلام هیچ وقت باور نمیکردم غروب یکشنبه، به تلخی غروب جمعه باشه، یک جوری که تمام تلخیهای زندگی بیاد توی ذهنت. دوستی دارم اهل ورق، شدیدا دنیا را از دنیای ورق و تاروت میبینه، امروز زنگ زده،کلی توصیه و سفارش برای روزهایی که سختتر خواهد شد، گفتم، جان دلم،من همینطوری روح و روانم نزده میرقصه، تو اینجوری که همه وجود منرا...
-
Home sick
جمعه 6 تیر 1404 20:21
سلام روز سختی گذروندم، با یک بحث بی مورد و پرتنش توی محل کار سختترش کردم. احتمالا عواقب این جلسه تا هفته ها گریبانم را خواهد گرفت. تلاش کردم با قدم زدن در محوطه همراه پسرک،کمی ذهنم را آرام کنم، عمیقا و از ته قلبم دلم خانه ام را میخواهد، تصور یک سینی با دو فنجان لبالب از چای، ظرفی از خوشمزجات برای کنارش و نشستن توی...
-
ج ن گ
جمعه 6 تیر 1404 14:34
سلام تلاش میکنم خوشحال باشم، آرام باشم، با پسرکم بحث نکنم و حال بدم را بهش انتقال ندم، به سختی با خودم کنارم اومدم تا بتونم خودم را قانع کنم تنهایی از خونه بیاد بیرون و سوار سرویس بشه. امروز دائم نفس عمیق کشیدم تا بتونم بهتر ذهنم را کنترل کنم، یک تصویر برام ارسال میشه و یک متن، شوکه میشم، تصویر مربوط به مراسمی آگهی...
-
Summer school
پنجشنبه 5 تیر 1404 09:04
سلام امیدوارم حال دلتون هرجای دنیا هستید خوب باشه. پسرک پیشم هست و آرامش نسبی دارم. بماند که آرام نیست و کاملا استرس و ناآرامی خودم را بازتاب میده بهم. توی شرکت شدیدا خسته و کلافه میشد. با راهنمایی همکاران ترک، یک دوره تابستونی ثبت نامش کردم. خدا را شکر شدیدا راضی هست و علی رغم مشکل زبان، خیلی فضای اونجا را دوست داره،...
-
48 ساعتی که گذشت
یکشنبه 1 تیر 1404 15:13
سلام 48 ساعت بسیار سخت داشتم، بدون خوابیدن یک سره تا مرز ترکیه رانندگی کردم و برگشتم و پسرم را لب مرز از همسفر تحویل گرفتم.غیر از پسرکم نتوانستم هیچ کسی را برای خروج قانع کنم، نه همسفر، نه پدر و مادرم و نه خواهرکم. شوکه از اتفاقهای این 48 ساعت، خسته از نخوابیدن و آنچه که داره پیش میاد، تلاش کردم برای خوابیدن ، که...