-
43 سالگی
جمعه 23 خرداد 1404 22:56
سلام توی یک خرداد پرحادثه دیگه، توی بلبشوی راه افتاده از کامرانیه تا شهید محلاتی، از غرب تا شرق ایران، سرتاپا پشیمان از فرستادن پسرم به ایران، یکی از تلخترین شبهای تولدم را دور از همسفرم، دور از پسرم، دور از تمام خانواده میگذرونم. غم امشب را تا عمر دارم، به خاطر خواهم داشت.
-
عطر خونه
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:30
سلام نزدیک 11 شب وارد خونه شدم، دلم تکه پاره شد از بودن تمام نشانه های پسرکم در گوشه کنار خونه. از پارکینگ گرفته تا اسانسور، تا باز کردن درب خونه و ...همه جا بود.یادم نمیاد اینقدر دلتنگش بوده باشم، تنها هنرم در آغوش گرفتن عروسک خرگوشی بود که پر از عطر پسرکم بود. پسرک وقتی دور هست حاضر به هیچ مکالمه تلفنی نیست،...
-
توت خوری
یکشنبه 18 خرداد 1404 06:56
سلام از درب خونه که میام بیرون، چشمم میخوره به زمین که پوشیده از توت شده، دلم قیلی ویلی میره از توتهای درشت روی زمین بردارم، به خودم میگم فقط چند لحظه است که افتاده ، اونقدر فرصت نداشته که آلوده بشه، یک توت درشت سفید و رسیده روی نوک شاخه جلوی چشمم ظاهر میشه، بالاخره بعد از مدتها با فشار دادن زبان روی توت و پیچیدن عطر...
-
پارک خونمون
دوشنبه 12 خرداد 1404 20:38
سلام خنده داره، اما به عنوان روز آخر که مادر و پسری اینجا هستیم، له و لورده بنا به درخواست پسرک به پارک اومدم. پسرکم اومده میگه مامان: can you speak English, یعنی چی؟ این دختره میپرسه، در دلم قربان صدقه میرم و راهی میکنم سراغ سرسره های جالب پارک. بچه ها را نگاه میکنم، یک چیزی عجیب هست، چقدر این بچه ها خوشگل هستند؟ جدی...
-
پارک خونه ما
یکشنبه 11 خرداد 1404 20:35
سلام اگر بگم که بازهم توی پارک نشستم که تعجب نمیکنید؟ خدا را شکر که برای شما هم عادی شده. صبح کلی برنامه با پسر داشتم اما متاسفانه بهدلیل مشکلی در کارخانه ایران تمام صبح درگیر کارخانه شدم، پسرک بسیار بدقلقی داشت و البته که کاملا حق داشت اما گاهی کنترل ماجرا از دستم خارج میشود،چند دقیقه چند دقیقه کار کش پیدا کرد تا...
-
دهکده جهانی
شنبه 10 خرداد 1404 19:28
سلام توی پارک محوطه مجتمع نشستم، پسرکم مشغول بالا و پایین رفتن از سرسره و طناب و چیزهای مختلف پارک کوچولو هست و با تمام وجود نگاهش درگیر چندین بچه عرب زبان هست که حسابی با هم مشغول بازی هستند. هر از چندگاهی ارتباط کوچکی براساس ارتباط با زبان اشاره شکل میگیره اما عمر رابطه کوتاه هست و خیلی دوام نداره. برخلاف تصورم پسرک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:48
سلام حال شما چطوره؟ با بی برقی و بی آبی و گرما و ...چطورمیگذرونید؟ امیدوارم شرایط خیلی سخت مباشه، با خواهرک که حرف میزنم، گرمازدگی بچه ها را که میبینم، قطع برق شبانه و بد موقع را که میبینم، کلافگی همسفر از قطع برق و گرما که میبینم، سعی میکنم نفس عمیق بکشم، عصبانی نشم، آرام بمونم و فکر کنم، سهم ما از زندگی این هست؟...
-
بوس هوایی
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 09:22
سلام پسرک رو توی هوای سرو و باد شدید سوار سرویس کردم، لحظه آخر برگشت و یک بوس هوایی فرستاد. سوار ماشین شدم، دلم حرف زدن خواست، چند کلمه به سختی با راننده ارتباط گرفتم، ماههاست که نصف حرفهایم خروجی google translate هست، حداقل فهمیدم پسری 12 ساله دارد. بریم برای یک روز شلوغ. از سالهای قبل دوستی در بندر دارم، بلاخره...
-
زلزله همه طرفی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 22:01
سلام حال شما چطوره؟ خوبین انشالا؟ سال جدید با کلی تاخیر مبارک باشه. خیلی وقت هست نیومدم اینجا و خدا میدونه چقدر دلتنگم بودم برای نوشتن، از بس که روزهای پیچیده داشتم و دارم. همین الان که بلاخره فرصت بازکردن این پنجره شد، توی طبقه 28 از یک ساختمان 40 طبقه پسرک کنار دستم در حال خوابیدن هست و دست چپم را توی دست گرفته ....
-
آدم بودن
یکشنبه 12 اسفند 1403 08:23
سلام صبح زیبای اسفندماهتون بخیر امیدوارم لابلای چالشهای ریز و درشت زندگی، دغدغه های تمام نشدنی گرانی و مملکت و ... هنوز حس و حال لذت بردن از اسفندماه را داشته باشید، من دلم پر میزنه برای هیاهوی قبل از عید. دوست داشتم کوتاه درمورد تجربه پزشکانی که تو این مدت دیدم بنویسم و اینکه رفتارشون چقدر روی من اثر داشت.چقدر کمک...
-
مامان ببری و پسر ببری
سهشنبه 30 بهمن 1403 07:10
سلام کم کم داریم به دوسال میرسیم که تو این منطقه جدید ساکن شدیم، هرچقدر فضای منطقه قبلی آرام، سرسبز ، لوکس و البته دور از مراکز خرید بود، این طرف شلوغ شلوغ،، از نظر ظاهری زشت، بافت قدیمی شهر و البته نزدیک به هرچیزی هست، فاصله پیدا کردن یک مغازه یا مرکز مورد نیاز کمتر از پنج دقیقه هست. منطقه دلیل جابجایی نبود، اینکه...
-
چندتا چیز کوچولو
دوشنبه 29 بهمن 1403 07:13
سلام بعضیهامون با سرعت کم، بعضی هامون چیزی شبیه دویدن مسیر زندگی را طی میکنیم، میدویم و میدویم و ناگهان، یک اتفاق یک مانع، یک استپر، متوقفمون میکنه، میپرسه کجا با این عجله. تو هیاهوی کار و زندگیم یک تغییر توی بدنم اتفاق افتاد ,، برحسب شناختی که از بدن لوسم دارم ، این تغییر را هم یک ریکشن به استرس و فشار دونستم اما...
-
رنگ چشمهایشان
دوشنبه 22 بهمن 1403 17:14
سلام یک چیزی را مطمئن شدم، رنگ چشمهای پدران زحمت کش، چین و کروک اطراف چشم پدران تلاشگر و دلسوز همه حایی دنیا یک شکل هست، شاید شکل چشم، رنگ چشم متفاوت یاشد، اما اون خستگی ته چشم، اون مهربونی ته چشم ، همه جا یکجور هست، یک جور قشنگ و غمگین. *نمیخواهم نق تکراری بزنم، نمیخوام اخبار شبانه روزی را تکرار کنم، اما دلم میلرزد...
-
پیش بند گیلاسی
شنبه 20 بهمن 1403 09:33
سلام اینجا برف میباره زیاد، البته نه به صورت خالص،کمی تگرگ داره، باران میشه و بعد برف. آپارتمان طبقه 28 هست و عملا تمام این چند روز توی مه بودم. توی خیابانهای یخ زده و بارش تکه های ظریف یخ روی صورتم، تلاش کردم برم سمت فروشگاهی که لوازم خوشگل و با نمک آشپزخونه داره ، ذهنم خانه داری میخواست و فاصله گرفتن از طبقه 28 و...
-
دهکده کوچک جهانی
دوشنبه 15 بهمن 1403 15:51
سلام دور یک میز و در یک جلسه هستیم، یک آقای اهل مصر، تعدادی همکار اهل ترکیه، همکاری اهل کرواسی و چند نفری از ایران کنار هم در گیر بررسی یک سری کارهای برنامه ریزی نشده هستیم. دنیای عجیبی داریم، زبان مشترک انگلیسی هست ولی فراوان لغات محلی هر کشور استفاده میشه و تقریبا همه میفهمند.پذیرایی روی میز سبک ترکی هست و خیلی...
-
دهه ف ج ر
شنبه 13 بهمن 1403 08:57
سلام خیلی اتفاقی شی گذشته متوجه تاریخ بهمن ماه شدم، خدای من ، 12 بهمن، مگه میشه؟ یک زمانی این دوره چقدر من درگیر بودم، از روزهایی قیل دنبال بلیط جشنواره بودم، چقدر هیجان روز باز شدن سایت را داشتم، کدوم سینما جای خالی میده، چقدر اون سالی که برای اولینبار چارسو درگیر برگذاری جشنواره شد، دوست داشتم، چه انرژی داشتم، ده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 بهمن 1403 08:52
سلام حال و احوالتون؟ انشالا که سلامتی و سلامتی و سلامتی مهمان وجودتون باشه. ده روزی ایران بودم، تولد پسرک را بله تاخیر برگذار کردم، خدا را شکر خواهرک که حسابی انرژی داره برای این کارها، رنگ و لعاب تولد پسرکم را بالا برد، یک رسم ثابت در همه مهمانیها ی من وجود داره، در پایان مهمانی همه از خواهرک تشکر فراوان دارند برای...
-
باران دوست نداشتنی، شهر دوست نداشتنی
شنبه 22 دی 1403 18:05
سلام احتمالا بارها گفتم چقدر باران دوست دارم، اما امروز؟؟؟ فقط به خودم قول دادم برسم هتل اجازه دارم یک گریه حسابی کنم، از بس که زیر این باران تمام وجودم خیس خورد و اپلیکیشن لعنتی تاکسی ارور داد و چهل دقیقه با زبانی که مطلقا نمیفهمیدم نمیدوستم چطوری باید به هتل برگردم،.آنقدر حالم بد بود که وقتی بلاخره تونستم سوار تاکسی...
-
ترکیش
جمعه 14 دی 1403 20:47
سلام حال و احوال شما؟ خوبین تمی این هوای سرد و بی باران؟ مجددا چند روزی هست اومدم ترکیه و بنا بر مشکلات متعدد، چند هفته ای هستم. نمیدونم تصمیم درستی هست یا نه، اما میخوام تلاش کنم پسرک را بیارم پیش خودم. لازم به توضیح نیست که چه روزهایی گذروندم و میگذرونم. از دلتنگی پسرک که بگذریم، دلم برای بچه های اینجا، برای اون...
-
رویه ماست
جمعه 30 آذر 1403 11:49
سلام حال و احوال شما؟ من؟ خوبم، خدا را شکر در خاندان پدر هرچقدر به زنده ها کاری ندارند، مرده ها را دوست دارند و گرامی میدارند. در این سرمای وحشتناک، اصرار عجیبی برای هرروز سرخاک رفتن دارند تا مراسم چهلم، خیرات و قرطی بازیهای روتین این مراسمها را هم با تمام وجود اجرا میکنند، چندباری کلافه شدم که بابا جان، شما که...
-
مادربزرگانه
شنبه 10 آذر 1403 22:44
سلام شبتون خوش باشه الهی. بعد از یک هفته شلوغ و پرکار و پیچیده، امشب به لطف زود خوابیدن پسرک، فرصتی طلایی پیش اومد برای کارهای مورد علاقه خودم. گمی کتاب خوندم و کمی بازی کردم و مختصری آشپزی و حالا هم که در خدمت اینجا. مراسم های مادربزرگ تقریبا همانطور که میل خودش و فرزندانش بود برگذار شد، میگویم تقریبا، چون بزرگوار...
-
پایان زندگی
یکشنبه 4 آذر 1403 10:10
سلام شرکت چند جلسه مدیریت مالی برای مدیران غیر مالی گذاشته،همین الان توی اولین جلسه هستم، به صورت مجازی، اما واقعی کجا هستم؟ دم درب غسالخانه، منتظر تمام شدم آخرین فصل زندگی مادربزرگم. یکی از پررنگترین آدمهای زندکی من و به قول خیلی ها، یکی از کسانی که بیشترین شباهت رفتاری را به او دارم.کهنسال بود اما ذهنش، رفتارش ،...
-
مطب زشت
یکشنبه 20 آبان 1403 18:35
سلام یادم نمیاد آخرین مرتبه که وارد مطب زنان شده بودم کی بود، مطلقا یادم نمیاد، به هزاران دلیل از بودن در اینجا فراری هستم و الان هم اگر رشد این چیزی که نمیدانم چیست خیلی بیشتر نشده بود، قطعا پا نمیگذاشتم ، اما بلاخره مجبور شدم بیام و البته نیاز به توضیح نداره که تنها هستم. توی اتاقی هستم که غیر از من هفت خانم دیگه...
-
انار
شنبه 19 آبان 1403 20:31
سلام سالهای قبل، وقتی همه در خانه پدری بودیم و دنیامون محدود به خانه پدری بود، از فعالیتهای روتین فصل پاییز خریدن و خوردن انار بود. خریدن نه یک کیلو، نه دو کیلو، واحد خرید انار فقط صندوق بود و آنقدر همیشه در خانه پدری انار موجود بود که تعریف پاییز برای من با انار رنگ میگرفت. رسم انار خوردن هم به سبک دانه شده نبود،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 آبان 1403 11:06
سلام یک روزهایی باید بگذره، فقط بگذره و صدام نیاد هم درنیاد، چون فقط و فقط خودت مقصر هستی از بس باج میدی، از بس احمقی، از بس ضعیفی.
-
چیپس خوری در سینما
جمعه 11 آبان 1403 19:28
سلام خداوکیلی آدم بره سینما، ببعی قهرمان ببینه؟ دلم فیلم بزرگترها میخواد، از نوع رمانتیک و غیر رمانتیک و ... نه این ببعی مو آبی. تنها حسن سینما اومدن، مجاز بودن خوردن هله هوله های خوشگل سینما هست، مخصوصا چیپس و سس خوشگل و خوشمزه. خوابم نگیره صلوات. دوروز بدی گذروندم، خیلی ید و احتمالا چند هفته خیلی پیجیده دارم، نفسم...
-
قول و قرار آشپزی
چهارشنبه 9 آبان 1403 07:08
سلام مدتهاست کار مصاحبه را به پرسنل سپردم. برای یک پست چالشی ، مدتی است که به مشکل خوردیم، دیروز صبح با سه نفر مصاحبه کردم. چرا اینقدر همه جوونن؟ سه تا پسر بودند یکی از یکی مودبتر. آقا، با سواد. مدتها بود توی این نسل ، آدم این مدلی ندیده بودم. انشالا که موفق باشن هرجا هستند. تو ذهنم دلم آشپزی میخواد برای آخر هفته،...
-
استاد
سهشنبه 8 آبان 1403 19:24
سلام خسته از تمام حاشیه های تمام نشدنی محل کارم به خونه رسیدم، به لطف موقعیت این درب ورودی( این خونه سه درب ورودی دارد و روزی اگر عمری باقی بود، تعریف میکنم چقدر این موضوع برای من ترسناک است ) و موقعیت تلویزیون، پسرک معمولا اولین نفری است که مرا میبیند و هربار بلند اعلام میکند که بابا مامان اومد خونه، هوراااا. امروز...
-
از داستانهای من
پنجشنبه 3 آبان 1403 19:29
سلام گفته بودم کیف پولم و همه کارتهای زندگیم از جمله کارت ملی را گم کردم؟ البته گم شد یا سرقت شد یا هر اتفاق دیگه نمیدونم فقط دستم بود و لحظه ای بعد دیگر نبود.دقیقا دو هفته پیش و پوستم کنده شد برای گرفتن دانه دانه اش ، همه حل شد الا این کارت ملی عزیز و نازنین. امروز چند جا درگیر بودم برای همین موضوع و بلاخره قرار شد...
-
پازل دریایی
سهشنبه 1 آبان 1403 21:43
سلام همسفر دو شبی هست که شدیدا سرماخورده ، آنقدر بی حال و ناتوان بود که اعتماد نداشتم تنهایی رانندگی کنه تا بره ویزیت بشه. صلاح هم نبود پسرک را ببریم، مجبور شدم همراه پسرکم بمونم، سه دقیقه مسیر رانندگی همسفر سه ساعت انگار گذشت ، مشغول بازی با نیما شدم، از ذهنم گذشت خوب این بنده خدا، یک سوپ لازم نداره؟ ذهنم من چرا یادش...