-
دسکتاپ جادویی
جمعه 25 مهر 1404 11:06
سلام از لذتهای قشنگی که کشف کردم، تصاویری هست که هرروز صبح روی صفحه دسکتاپم ظاهر میشوند. اینقدر زیبا هستند، اینقدر فوق العاده هستند که میتونند هربار حال منرا خوب وعالی کنند. تجربه کار با این لپ تاپ را در ایران نداشتم، نمیدونم این تغییر هرروز نتیجه حضور در دنیای ازاد و البته استفاده از نرم افزارهای قانونی هست یا...
-
اکنون
جمعه 11 مهر 1404 13:15
سلام دوباره حال درونی متلاطم، عجله همیشگی، فشارهای روانی زیاد از طرف کار و خانواده و جزئیات زندگی، یک چیزی تو مغزم ایجاد کرده بود ، یک التماس برای چیزی که آرومم کنه، تن صدای ادمها، مشخصا برنامه اکنون سروش صحت، اینرا بهم داده، باورتون میشه؟مدتها دلم میخواست بتونم برنامه کتاب باز را ببینم وبشنوم،نشد. اتفاقی اکنون...
-
عطر پاییز
جمعه 11 مهر 1404 09:24
سلام یکی از بهترین خلوتهایی که دارم، مسیر رانندگی از خونه تا کارخانه هست، مشخصا در حال وهوای پاییزی. روبرو مه پیچیده ونمنم باران، عطر پاییزی پیچیده و نمای درختهای رنگی و خوشخالی ازاینکه بلاخره تونستم پادکست گوش کردن را بعد از سالها توی برنامه بگذارم و لحن خوش صدای گوینده. شاید بتونم بگم این سی دقیقه رانندگی ، تنها...
-
شهریور غمگین من
شنبه 5 مهر 1404 11:40
سلام بعد از مدتها این شنبه را به خودم مرخصی دادم، آنهم نه به خاطر خودم، بلکه پدر و مادر طفلکی پوسیدند توی خانه. مدتها بود جلوی چشمم نبودند و عجیب فرتوت و ناتوان شدند. توانایی پیاده روی زیاد ندارند و صرفا وقتی من آزاد باشم، آنها هم هوایی بیرون از خانه تازه میکنند ، چه هوایی، محشر پاییزی. با مدرسه پسرکم چالش فراوان...
-
باز آمد بوی ماه مدرسه
یکشنبه 23 شهریور 1404 23:14
سلام به روی ماهتون حال و احوال شما؟ خوبین انشالا؟ ما خوبیم و میگذرونیم، نسبت به خیلی از آدمهای روی زمین بسیار خوبیم و البته نسبت به خیلی های دیگه نه چندان خوب. بعد از سه ماه تونستم سه روز ایران باشم، دلم پر میزد برای بودن توی خونه، متاسفانه به دلیل زمان زیادی که ایران نبودم، حجم زیادی کار داشتم ، شاید برای سه روز...
-
Lovely junkfood
جمعه 7 شهریور 1404 19:39
سلام خونه تقریبا خالی بود. در حال برگشت به خونه، یک سری به فروشگاه زدم، همه آنچه خوراکی غیر مفید و داغون بود خریدم، تنها نقطه امنم توی خونه همون کاناپه هستم ، آنقدر مزخرف خوردم که تهوع گرفتم، تنها چیزی که شلوغی مغزم را داره آرام میکنه ،خوردن همین مزخرفات هست. به خودم قول دادم تا فردا بتونم ذهن و روح و روانم را جمع و...
-
طناب کوتاه و بلند فاصله
جمعه 7 شهریور 1404 12:59
سلام حالتون چطوره؟ انشالا که فارغ از دغدغه مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و آب و هوایی و بی برقی و بی ابی، کمی گوشه دلتون حال خوش ذخیره داشته باشید برای گذر از این دوران. نبودم و در این مدت نبودنم، به معنی واقعی، بعد از سالها زندگی کردم.حس میکردم رابطه ام با همسفر مثل طنابی بود که پاره شد و این 45 روز فرصتی شد برای گره...
-
سه نفره هامون با کلی آفتاب گردون
سهشنبه 31 تیر 1404 08:54
سلام همسفر بلاخره امد، دو سه روزی است که اومده و یک جورایی شبیه خانواده شدیم، خیلی خیلی آرام شدم، زبان تلخش را بی خیال میشم، نگاه نه چندان مهربان را هم و سعی میکنم فراموش کنم خیلی چیزها موقتی هست، خوبه که هست، خیلی خوب. الان فصل گلهای افتاب گردان هست، تا چشم کار میکنه، مزارع آفتابگردان و من عاشقشان هستم
-
نه همین لباس زیباست نشان ادمیت
یکشنبه 15 تیر 1404 21:08
سلام دوباره درگیر غم غروب یکشنبه هستم، اگر خیلی اتفاقها نیفتاده بود، اگر جنگ نبود، اگر و اگر...الان ایران بودم و احتمالا غرق لذت این چند روز تعطیلی دلنشین پشت سر هم، اما جنگ شد، پسرک با داستان و ماجرا برگشت پیشم، پروازها داستان پیدا کرد و من الان یک جورایی در پایینترین سطح انرژی هستم. دارم به زمین و زمان چنگ میندازم...
-
بابای مفنگی
چهارشنبه 11 تیر 1404 09:57
سلام یک بابای مع.تادی در یک خانواده بود، زورش به سا.قی خودش نمیرسید، هی از اون کتک میخورد، هی نمیتونست چیزی بگه. می اومد تو خونه شروع میکرد زن و بچه را زدن. خونه را داغون کردن. ...
-
عطر نرگسهای کابل
سهشنبه 10 تیر 1404 17:36
سلام این روزها خیلی تلخ شدم، کلافه، کم تحمل، در آستانه چیزی شبیه فروپاشی کامل. دارم تلاش میکنم بفهمم چکار میتونم برای خودم انجام بدم،چیز زیادی پیدا نمیکنم، تنها هستم و شدیدا خسته. شاید بیشتر از هرزمانی به بودن همسفر احتیاج دارم و ندارمش، اینکه ندارم یک موضوع هست، اینکه اولویت نیستم شاید موضوع بدتر ی باشه. یک موضوعی...
-
تاروت
یکشنبه 8 تیر 1404 21:15
سلام هیچ وقت باور نمیکردم غروب یکشنبه، به تلخی غروب جمعه باشه، یک جوری که تمام تلخیهای زندگی بیاد توی ذهنت. دوستی دارم اهل ورق، شدیدا دنیا را از دنیای ورق و تاروت میبینه، امروز زنگ زده،کلی توصیه و سفارش برای روزهایی که سختتر خواهد شد، گفتم، جان دلم،من همینطوری روح و روانم نزده میرقصه، تو اینجوری که همه وجود منرا...
-
Home sick
جمعه 6 تیر 1404 20:21
سلام روز سختی گذروندم، با یک بحث بی مورد و پرتنش توی محل کار سختترش کردم. احتمالا عواقب این جلسه تا هفته ها گریبانم را خواهد گرفت. تلاش کردم با قدم زدن در محوطه همراه پسرک،کمی ذهنم را آرام کنم، عمیقا و از ته قلبم دلم خانه ام را میخواهد، تصور یک سینی با دو فنجان لبالب از چای، ظرفی از خوشمزجات برای کنارش و نشستن توی...
-
ج ن گ
جمعه 6 تیر 1404 14:34
سلام تلاش میکنم خوشحال باشم، آرام باشم، با پسرکم بحث نکنم و حال بدم را بهش انتقال ندم، به سختی با خودم کنارم اومدم تا بتونم خودم را قانع کنم تنهایی از خونه بیاد بیرون و سوار سرویس بشه. امروز دائم نفس عمیق کشیدم تا بتونم بهتر ذهنم را کنترل کنم، یک تصویر برام ارسال میشه و یک متن، شوکه میشم، تصویر مربوط به مراسمی آگهی...
-
Summer school
پنجشنبه 5 تیر 1404 09:04
سلام امیدوارم حال دلتون هرجای دنیا هستید خوب باشه. پسرک پیشم هست و آرامش نسبی دارم. بماند که آرام نیست و کاملا استرس و ناآرامی خودم را بازتاب میده بهم. توی شرکت شدیدا خسته و کلافه میشد. با راهنمایی همکاران ترک، یک دوره تابستونی ثبت نامش کردم. خدا را شکر شدیدا راضی هست و علی رغم مشکل زبان، خیلی فضای اونجا را دوست داره،...
-
48 ساعتی که گذشت
یکشنبه 1 تیر 1404 15:13
سلام 48 ساعت بسیار سخت داشتم، بدون خوابیدن یک سره تا مرز ترکیه رانندگی کردم و برگشتم و پسرم را لب مرز از همسفر تحویل گرفتم.غیر از پسرکم نتوانستم هیچ کسی را برای خروج قانع کنم، نه همسفر، نه پدر و مادرم و نه خواهرکم. شوکه از اتفاقهای این 48 ساعت، خسته از نخوابیدن و آنچه که داره پیش میاد، تلاش کردم برای خوابیدن ، که...
-
43 سالگی
جمعه 23 خرداد 1404 22:56
سلام توی یک خرداد پرحادثه دیگه، توی بلبشوی راه افتاده از کامرانیه تا شهید محلاتی، از غرب تا شرق ایران، سرتاپا پشیمان از فرستادن پسرم به ایران، یکی از تلخترین شبهای تولدم را دور از همسفرم، دور از پسرم، دور از تمام خانواده میگذرونم. غم امشب را تا عمر دارم، به خاطر خواهم داشت.
-
عطر خونه
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:30
سلام نزدیک 11 شب وارد خونه شدم، دلم تکه پاره شد از بودن تمام نشانه های پسرکم در گوشه کنار خونه. از پارکینگ گرفته تا اسانسور، تا باز کردن درب خونه و ...همه جا بود.یادم نمیاد اینقدر دلتنگش بوده باشم، تنها هنرم در آغوش گرفتن عروسک خرگوشی بود که پر از عطر پسرکم بود. پسرک وقتی دور هست حاضر به هیچ مکالمه تلفنی نیست،...
-
توت خوری
یکشنبه 18 خرداد 1404 06:56
سلام از درب خونه که میام بیرون، چشمم میخوره به زمین که پوشیده از توت شده، دلم قیلی ویلی میره از توتهای درشت روی زمین بردارم، به خودم میگم فقط چند لحظه است که افتاده ، اونقدر فرصت نداشته که آلوده بشه، یک توت درشت سفید و رسیده روی نوک شاخه جلوی چشمم ظاهر میشه، بالاخره بعد از مدتها با فشار دادن زبان روی توت و پیچیدن عطر...
-
پارک خونمون
دوشنبه 12 خرداد 1404 20:38
سلام خنده داره، اما به عنوان روز آخر که مادر و پسری اینجا هستیم، له و لورده بنا به درخواست پسرک به پارک اومدم. پسرکم اومده میگه مامان: can you speak English, یعنی چی؟ این دختره میپرسه، در دلم قربان صدقه میرم و راهی میکنم سراغ سرسره های جالب پارک. بچه ها را نگاه میکنم، یک چیزی عجیب هست، چقدر این بچه ها خوشگل هستند؟ جدی...
-
پارک خونه ما
یکشنبه 11 خرداد 1404 20:35
سلام اگر بگم که بازهم توی پارک نشستم که تعجب نمیکنید؟ خدا را شکر که برای شما هم عادی شده. صبح کلی برنامه با پسر داشتم اما متاسفانه بهدلیل مشکلی در کارخانه ایران تمام صبح درگیر کارخانه شدم، پسرک بسیار بدقلقی داشت و البته که کاملا حق داشت اما گاهی کنترل ماجرا از دستم خارج میشود،چند دقیقه چند دقیقه کار کش پیدا کرد تا...
-
دهکده جهانی
شنبه 10 خرداد 1404 19:28
سلام توی پارک محوطه مجتمع نشستم، پسرکم مشغول بالا و پایین رفتن از سرسره و طناب و چیزهای مختلف پارک کوچولو هست و با تمام وجود نگاهش درگیر چندین بچه عرب زبان هست که حسابی با هم مشغول بازی هستند. هر از چندگاهی ارتباط کوچکی براساس ارتباط با زبان اشاره شکل میگیره اما عمر رابطه کوتاه هست و خیلی دوام نداره. برخلاف تصورم پسرک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 11:48
سلام حال شما چطوره؟ با بی برقی و بی آبی و گرما و ...چطورمیگذرونید؟ امیدوارم شرایط خیلی سخت مباشه، با خواهرک که حرف میزنم، گرمازدگی بچه ها را که میبینم، قطع برق شبانه و بد موقع را که میبینم، کلافگی همسفر از قطع برق و گرما که میبینم، سعی میکنم نفس عمیق بکشم، عصبانی نشم، آرام بمونم و فکر کنم، سهم ما از زندگی این هست؟...
-
بوس هوایی
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 09:22
سلام پسرک رو توی هوای سرو و باد شدید سوار سرویس کردم، لحظه آخر برگشت و یک بوس هوایی فرستاد. سوار ماشین شدم، دلم حرف زدن خواست، چند کلمه به سختی با راننده ارتباط گرفتم، ماههاست که نصف حرفهایم خروجی google translate هست، حداقل فهمیدم پسری 12 ساله دارد. بریم برای یک روز شلوغ. از سالهای قبل دوستی در بندر دارم، بلاخره...
-
زلزله همه طرفی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 22:01
سلام حال شما چطوره؟ خوبین انشالا؟ سال جدید با کلی تاخیر مبارک باشه. خیلی وقت هست نیومدم اینجا و خدا میدونه چقدر دلتنگم بودم برای نوشتن، از بس که روزهای پیچیده داشتم و دارم. همین الان که بلاخره فرصت بازکردن این پنجره شد، توی طبقه 28 از یک ساختمان 40 طبقه پسرک کنار دستم در حال خوابیدن هست و دست چپم را توی دست گرفته ....
-
آدم بودن
یکشنبه 12 اسفند 1403 08:23
سلام صبح زیبای اسفندماهتون بخیر امیدوارم لابلای چالشهای ریز و درشت زندگی، دغدغه های تمام نشدنی گرانی و مملکت و ... هنوز حس و حال لذت بردن از اسفندماه را داشته باشید، من دلم پر میزنه برای هیاهوی قبل از عید. دوست داشتم کوتاه درمورد تجربه پزشکانی که تو این مدت دیدم بنویسم و اینکه رفتارشون چقدر روی من اثر داشت.چقدر کمک...
-
مامان ببری و پسر ببری
سهشنبه 30 بهمن 1403 07:10
سلام کم کم داریم به دوسال میرسیم که تو این منطقه جدید ساکن شدیم، هرچقدر فضای منطقه قبلی آرام، سرسبز ، لوکس و البته دور از مراکز خرید بود، این طرف شلوغ شلوغ،، از نظر ظاهری زشت، بافت قدیمی شهر و البته نزدیک به هرچیزی هست، فاصله پیدا کردن یک مغازه یا مرکز مورد نیاز کمتر از پنج دقیقه هست. منطقه دلیل جابجایی نبود، اینکه...
-
چندتا چیز کوچولو
دوشنبه 29 بهمن 1403 07:13
سلام بعضیهامون با سرعت کم، بعضی هامون چیزی شبیه دویدن مسیر زندگی را طی میکنیم، میدویم و میدویم و ناگهان، یک اتفاق یک مانع، یک استپر، متوقفمون میکنه، میپرسه کجا با این عجله. تو هیاهوی کار و زندگیم یک تغییر توی بدنم اتفاق افتاد ,، برحسب شناختی که از بدن لوسم دارم ، این تغییر را هم یک ریکشن به استرس و فشار دونستم اما...
-
رنگ چشمهایشان
دوشنبه 22 بهمن 1403 17:14
سلام یک چیزی را مطمئن شدم، رنگ چشمهای پدران زحمت کش، چین و کروک اطراف چشم پدران تلاشگر و دلسوز همه حایی دنیا یک شکل هست، شاید شکل چشم، رنگ چشم متفاوت یاشد، اما اون خستگی ته چشم، اون مهربونی ته چشم ، همه جا یکجور هست، یک جور قشنگ و غمگین. *نمیخواهم نق تکراری بزنم، نمیخوام اخبار شبانه روزی را تکرار کنم، اما دلم میلرزد...
-
پیش بند گیلاسی
شنبه 20 بهمن 1403 09:33
سلام اینجا برف میباره زیاد، البته نه به صورت خالص،کمی تگرگ داره، باران میشه و بعد برف. آپارتمان طبقه 28 هست و عملا تمام این چند روز توی مه بودم. توی خیابانهای یخ زده و بارش تکه های ظریف یخ روی صورتم، تلاش کردم برم سمت فروشگاهی که لوازم خوشگل و با نمک آشپزخونه داره ، ذهنم خانه داری میخواست و فاصله گرفتن از طبقه 28 و...