سلام
همسفر بلاخره امد، دو سه روزی است که اومده و یک جورایی شبیه خانواده شدیم، خیلی خیلی آرام شدم، زبان تلخش را بی خیال میشم، نگاه نه چندان مهربان را هم و سعی میکنم فراموش کنم خیلی چیزها موقتی هست، خوبه که هست، خیلی خوب.
الان فصل گلهای افتاب گردان هست، تا چشم کار میکنه، مزارع آفتابگردان و من عاشقشان هستم
سلام
دوباره درگیر غم غروب یکشنبه هستم، اگر خیلی اتفاقها نیفتاده بود، اگر جنگ نبود، اگر و اگر...الان ایران بودم و احتمالا غرق لذت این چند روز تعطیلی دلنشین پشت سر هم، اما جنگ شد، پسرک با داستان و ماجرا برگشت پیشم، پروازها داستان پیدا کرد و من الان یک جورایی در پایینترین سطح انرژی هستم. دارم به زمین و زمان چنگ میندازم که سر پا بمونم برای پسرکم که غیر از من همزبانی ندارد اما گاهی چنان درمانده و خسته هستم که خودم بلای جانش هستم.
فرصتی پیش اومده که روی نیمکت جلوی در بنشینم، ترکیب pms و حال و هوای مزخرف غروب یکشنبه و ... گند زده به روانم، تنها جیری که گاهی لبخندی روی لبم میاره، مدل لباسهایی است که گاهی از جلوی چشمم رد میشه. راستش من خودم را آدم حساس و بسته ای نمیدونم، تو معدود کشورهایی هم که حضور داشتم هیچ وقت لباسی بر تن کسی ندیدم که پوزخند را بشونه روی لبم، اما تجربه این مدت، به ویژه ساکن اپارتمان شدن ، مزخرفاتی را نشانم داده که... بگذریم، حداقل ذهنم را از تمام تلخیها دور میکند.
سلام
یک بابای مع.تادی در یک خانواده بود، زورش به سا.قی خودش نمیرسید، هی از اون کتک میخورد، هی نمیتونست چیزی بگه.
می اومد تو خونه شروع میکرد زن و بچه را زدن. خونه را داغون کردن.
...
سلام
این روزها خیلی تلخ شدم، کلافه، کم تحمل، در آستانه چیزی شبیه فروپاشی کامل. دارم تلاش میکنم بفهمم چکار میتونم برای خودم انجام بدم،چیز زیادی پیدا نمیکنم، تنها هستم و شدیدا خسته. شاید بیشتر از هرزمانی به بودن همسفر احتیاج دارم و ندارمش، اینکه ندارم یک موضوع هست، اینکه اولویت نیستم شاید موضوع بدتر ی باشه.
یک موضوعی این روزها عمیقا داره آزارم میده، اخراج افغانهای عزیز از کشور، نمیتونم حالم بدم را از این موضوع بگم، از هتک حرمت انسانی، از تلخی و زهری که توی دل ادمها میکاریم، چقدر بی وجدان هستیم، چقدر نژاد پرست هستیم، ما زورمان به هیچ کجای دنیا نمیرسه، تنها حایی که تونستیم قدرت نشان بدیم برای این مردم رنجدیده هست.
سلام
هیچ وقت باور نمیکردم غروب یکشنبه، به تلخی غروب جمعه باشه، یک جوری که تمام تلخیهای زندگی بیاد توی ذهنت.
دوستی دارم اهل ورق، شدیدا دنیا را از دنیای ورق و تاروت میبینه، امروز زنگ زده،کلی توصیه و سفارش برای روزهایی که سختتر خواهد شد، گفتم، جان دلم،من همینطوری روح و روانم نزده میرقصه، تو اینجوری که همه وجود منرا آسفالت میکنی، جان ورقهایت، آینده ای که میبینی به من نگو، بگذار در بی خبری خوش خبری بمانم.
عمیقا باور دارم، ما برای بیچاره شدن به ج ن گ نیاز نداریم، ما ملتی هستیم که چیزی مثل ج ن گ فقط برایمان قیافه ترسناکی دارد،وگرنه هرروز معادلهای مختلفش را تجربه میکنیم.
پسرکم سرسره های بامزه اینجا را بالا و پایین میرود، شادمانه میخندد و اینطرف آنطرف میدود. در کنارش ده ها کودک از ملیتهای مختلف میدوند، یعنی میشود دنیا روی زیباتری به آنها نشان دهد؟