سلام
شب سوم هست که همسفر را کنار خودمون داریم، سه روز هست که دنیا جور دیگه داره لبخند میزنه، بیشتر که دقت میکنم خورشید هم جور دیگه طلوع میکنه والبته که همه چیز گل وبلبل نیست، خوابیدن نیما عجیبان غریبان به هم ریخته. همین الان، این ساعت شب، حداقل دو ساعت از خوابیدن روتینش گذشته، منتظر شنیدن سومین قصه از صدای همسفر هست والبته کهخوب میفهمم چقدر تشنه ودلتنگ لحظات هست.مثل خودم که دلتنگ دیدن پدر وپسریهایشان هستم.
از کارخانه با تمام وجودم به سمت خونه رانندگی میکنم و البته گوشه ذهنم ،یادممیاد روزگاری نزدیک شدن به خونه غم عالم را به دلممیربخت.
نمیخوام حال این لحظات را با فکر کردن به ده روز دیگه خراب کنم، نمیخوام الان به هیچی فکر کنم، فقط الان، فقط حال خوش الان.
سلام
همسفر زنگ زده میگه: مریم ما خمیردندان تو خونه نداریم؟
شاید کمتر یک دقیقه مکالمه داشتیم، اما این یک دقیقه، این یک سوال ، فکر کردن به کشوی دوم کمد اتاق خواب که همه وسیله بهداشتی اونجاست،من را پرت کرد وسط خونه و اینکه وای چرا یادم رفته بود آخرین بار که آخرین خمیردندان را باز کردیم، به همسفر بگم باید شارژ کنه.
دلم لرزید که چرا ما خمیر دندون توخونه نداریم. همسفر نفهمید چی گفت، اما همین یکجمله، یک فاعل جمع، این قید مکان خونه، این مخاطب کردنم ، دنیا دنیا عشق ریخت وسط قلبم.
سلام
یک هفته ای مدرسه پسرک تعطیل بود، به دلیل مسئله ای مزخرف نتونستم از این هفته برای اومدن به خونه استفاده کنم اما همراهی او در کار، تجربه بسیار با مزه وجالبی بود. انشالا یکی دوروز دیگه چند روزی همسفر را در کنارمون داریم.
پسرک اینقدر توی کارخانه بالا پایین میره که توی راه برگشت بیهوش میشه.اینجوری میشه که حدود ساعت ۶ عصر میخوابه تاحالا ۶ صبح فردا . یک جنبه ماجرا خوبه اما وای از اون شش صبح. تصور کنید برای منی که خواب تکه تکه دارم و یکجورایی تازه ۴ یا ۵ صبح خوابم عمیق میشه چه شکنجه ای هست این شش صبح بیدار شدن، تازه نه با ناز ونوازش، بلکه با پرش ایشون روی من.
هیچ تجربه ای برای مدرسه ندارم، هیچ مدلی هم رنگ مادر بچه کلاس اولی نگرفتم، بسیار لازمه کسی همراه پسر باشه اما قطعا هفت شب به بعد زمان خوبی برای بلغور کردن ترکی،انگلیسی ،عربی نیست.
صحبتی با برادر داشتم، بعد از مدتها پرسید میدونی میخواهی چکار کنی؟ جوابم که معلوم نیست. قطع شدن تلفن، هجوم همه سوالهای بی جواب ذهنم و البته تلفن بدهنگام از یک همکار بی انصاف و بی معرفت، منجر به انفجار روانم شد. شکر خدا پسر دوروبرم نبود اما عمیقا وعمیقا حس تنهایی و بلاتکلیفی و ... منفجرم کرد.
پسرک را برای بازی به مرکز خرید نزدیک خونه اوردم، آب ورنگ کریسمس داره میاد تو مغازه ها و خیابانها.
رنگ و نشان تخفیف وحراج هم فراوان، توی دلم هی بودن خواهر را تصور میکنم، که اگر بود چه لذتی میبرد. یادم نمیاد آخرین بار کی خرید کردم، میدونم جو رابهایم بسیار کهنه هستند و مطلقا نمیتونم غیر از جوراب فروشیهای رنگی و بامزه کرج خرید کنم ،
نمیخواستم حال و هوای پست رنگ ناله و غم داشته باشه. با وجود نیما واقعا خوبم اما عمیقا دلتنگ خونم.دلتنگ پاییز فوق العاده خونه.
سلام
برای توجیه غم غروب جمعه، کلی دلیل شنیده بودم، مذهبی وعرفانی و ...الان نمیدونم تلخی غروب یکشنبه چطوری تفسیر میشه.
بعد از دوماه داشتن مامان وبابا در کنارم، دوروزی هست من هستم و پسرکم، بدتر از اون رفتن ناگهانی دوستان وهمکارانم به ایران هست ویکجورایی در تنهاترین شکل ممکن در اینجا هستم البته به همراه پسرکم.
این دوماه خیلی تجربه خاصی بود، از سال ۸۰ که وارد دانشگاه وخوابگاه شدم دیگه اینطوری با پدر و مادرم زندگی نکردم، خیلی خیلی روزهای خاص والبته سختی بود. پدر همان قدر دلسوز ومهربان البته دیکتاتور ومادر....
خلاصه که گذشت، تلاش کنم اینجا خوش بگذرد واحتمالا گذشته، نیما هم خیلی وایسته شد. این دوسه روز هردو بد کلافه وسردرگمیمگ.
خدا قسمت کند، همسفر افتخار بدهد و،هفته دیگه بعد چند روزی اوبه ما ملحق میشود.
فعلا
سلام
میدونید تا حالا چندبار اینجا چیزی به عنوان شیرینی خریدم اما وقتی خوردم فهمیدم شیرینی نیست، بلکه شورینی هست( یک چیز شور با قیافه شیرینی)،خدا ازشون نگذره، اینقدر قیافه های خوشگل دارند، با چای یا قهوه مبخورم یک دفعه شوکه میشم.
بهم یک قانونی گفتند،راست و دروغش پای خودشون، قانون اینه شورها را با چای میخورند، شیرینها را با قهوه.
الان که دوباره برای بار هزارم، رکب خوردم،گفتم تجربه را به شما بگم.