مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

اکنون

سلام دوباره

حال درونی متلاطم،  عجله همیشگی،  فشارهای روانی زیاد از طرف کار و خانواده و جزئیات زندگی،  یک‌ چیزی تو مغزم ایجاد کرده بود ، یک التماس برای چیزی که آرومم کنه، 

تن صدای ادمها، مشخصا برنامه اکنون سروش صحت، اینرا بهم داده، باورتون میشه؟‌مدتها دلم میخواست بتونم برنامه کتاب باز را ببینم و‌بشنوم،نشد. اتفاقی اکنون سرراهم قرار گرفت و‌خوشحالم.  انگار مغزم به موضوعاتی که شبیه روتین زندکی من نیستند و اتفاقا ریتم‌کندی  هم دارند احتیاج داره، حداقل الان.‌تمام مسیر رانندگی با صدای آرامش‌بخش ایشان و اقای قربانی گذشت، اخیش،طفلکی مغزم، طفلکی دلم،طفلکی خودم.

عطر پاییز

سلام

یکی از بهترین خلوتهایی که دارم، مسیر رانندگی از خونه تا کارخانه هست، مشخصا در حال و‌هوای پاییزی. 

روبرو مه پیچیده و‌نم‌نم باران، عطر پاییزی پیچیده و نمای درختهای رنگی  و خوشخالی ازاینکه بلاخره تو‌نستم پادکست  گوش کردن را بعد از سالها توی برنامه بگذارم و لحن خوش صدای گوینده.

شاید بتونم بگم این سی دقیقه رانندگی ، تنها خلوتم  هست و یکجورایی مدیتیشن ذهن و‌روانم.

برادرم به استامبول اومده. دیدن او‌و خانواده اش اینجا در تمام محلهایی که دوست دارم برایم شبیه رویا هست.پدر و‌مادر هستند ، پسرک و‌چالش‌های مدرسه و  محیط جدید و‌زبان جدید و البته چالش‌های  خاص خودش با تمام قدرت سرجاهست، گاهی شدیدا روانم‌خسته میشه، اونقدر خسته که هیچ راه نجاتی نمیبینم و‌گاهی دنیا رنگ و روی بهتری نشانم میده.

شهریور غمگین من

سلام

بعد از مدتها این شنبه را به خودم مرخصی دادم، آنهم نه به خاطر خودم، بلکه پدر و مادر طفلکی پوسیدند توی خانه. مدتها بود جلوی چشمم نبودند و عجیب فرتوت و ناتوان شدند. توانایی پیاده روی زیاد ندارند و صرفا وقتی من آزاد باشم، آنها هم هوایی بیرون از خانه تازه میکنند ، چه هوایی، محشر پاییزی.

با مدرسه پسرکم چالش فراوان دارم. محدودیت زبان پسرکم باعث شده نتونه هنوز ارتباط بگیره و ظاهرا علی رغم بین المللی بودن مدرسه، صبر آنها از من هم کمتر هست. فعلا تلاش می‌کنیم کمی اموزش انگلیسی را سرعت بدیم، تصور من این بود پسرکم با حروف کاملا آشناست ولی نتیجه مادر بی خبر از خانه و فرزند این میشه که پسر فقط حروف بزرگ را می‌شناسد نه حروف کوچک را.

همراه پسرک وارد پارک مورد علاقه اش شدم، پدر و مادر را در بازار محلی که دوست داشتند گذاشتم و این طرف مادر پسری زمان میگذرونیم.

صحبت کوتاهی با خواهرک داشتم، خسته بود ماشه، احتمال جنگ و احتمال افزایش قیمت و تمام مزخرفات ویژه جبر جغرافیایی این سرزمین.  

روزهای اخر شهریور ، آزارم میده، قبل‌تر بوی شروع پاییز حالم را دگرگون می‌کرد اما الان؟ 

حال دلتون را خوب نگهداریم،  شاید سخته اما نگاه بچه ها به ما هست.


باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام به روی ماهتون

حال و احوال شما؟ خوبین انشالا؟

ما خوبیم و میگذرونیم، نسبت به خیلی از آدم‌های روی زمین بسیار خوبیم و البته نسبت به خیلی های دیگه نه چندان خوب.

بعد از سه ماه تونستم سه روز ایران باشم، دلم پر میزد برای بودن توی خونه، متاسفانه به دلیل  زمان زیادی که ایران نبودم، حجم زیادی کار داشتم ، شاید برای سه روز چیزی نزدیک دوهفته کار داشتم. به معنی واقعی له شدم از فشار کار، یک روز اجبارا کارخانه بودم و آنقدر درگیر مسائل حاشیه ای شدم که اخر وقت تهوع داشتم، به معنی واقعی آدم‌های مستقر در خط تولید،سقوط ازاد اخلاقی کردند، یک سقوط میگم یک سقوط میشنوید، هر اتفاق مزخرفی بگید، افتاده ، بگذریم. 

درمیان تمام حجم کار، دوتا کار برای دلم بود، همراهی پسرکم در مهدکودک دوست داشتنی و خداحافظی با همه کادر فوق العاده و دوستان عزیز اونجا و دیگه نشستن توی حیاط خونه و خیره شدن به درختهای انتهای حیاط و چای نوشیدن. 

بعد از بالا و پایین کردن‌های فراوان، تصمیم گرفتیم ، پسرک اول ابتدایی را کنار من و در استامبول بگذراند، حتما که چالش فراوان هست ولی هر انتخاب دیگه، چالش‌های دیگه داشت.

گذروندن  روز اخر مهدکودک خیلی عجیب و متفاوت بود، دیدن پسر 5.5 کیلویی سال 98 که الان در قامت یک پسر 7 ساله ،داره مهدکودک را پشت سر میگذاره، بسیار خاص و هیجان انگیز هست.به چشمهاش خیره میشم و از خودم میپرسم،  این همون کوچولوی نحیف من هست؟

پدر و مادر را همراه خودم اوردم، کمکی باشند برای شروع روزهای مدرسه،  به ویژه با توجه به حجم غیر عادی کارم،فعلا که میگذرونیم تا ببینیم روزگار چه بازی  برامون  داره .

هوا بس ناجوانمردانه ،  عالی و خنک شده،  دلم پیاده روی فراوان مبخواد،.

Lovely junkfood

سلام

خونه تقریبا خالی بود. در حال برگشت به خونه، یک سری به فروشگاه زدم، همه آنچه خوراکی غیر مفید و داغون بود خریدم، تنها نقطه امنم توی خونه همون کاناپه هستم ، آنقدر مزخرف خوردم که تهوع گرفتم، تنها چیزی که شلوغی مغزم را داره آرام میکنه ،خوردن همین مزخرفات هست. به خودم قول دادم تا فردا بتونم ذهن و روح و روانم را جمع و جور کنم ، انشالا که بشود.