مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

طناب کوتاه و بلند فاصله

سلام

حالتون چطوره؟ انشالا که فارغ از دغدغه مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و آب و هوایی و بی برقی و بی ابی، کمی گوشه دلتون حال خوش ذخیره داشته باشید برای گذر از این دوران.

نبودم و در این مدت نبودنم، به معنی واقعی، بعد از سالها زندگی کردم.حس میکردم رابطه ام با همسفر مثل طنابی بود که پاره شد و این 45 روز فرصتی شد برای گره زدن این طناب و کوتاه کردن فاصله.  علی رغم تمام تفاوتهایی که داریم، اختلافهایی که داریم، این 45 روز در خاصترین مدل زندگی گذشت، البته که بحث و تنش هم بود اما انگار که فرصتی بود که باور کنیم چقدر بدون هم تنها و دست خالی هستیم.  پسرک یک جور عمیقی آرامش گرفته بود، البته که چالش‌های زیادی دارد ولی شبیه خانواده شدیم. دیروز که به سمت ایران راهیشان گردم،چند دقیقه ای وسط فرودگاه بودم، مغزم کاملا استپ شده بود و نمیتونستم فکر کنم که الان باید چکار کنم،  تمام آدم‌های دور و بر را می‌دیدم و نمی دیدم، بعد از ظهر که برگشتم خونه، اشتباهی به در کوبیدم تا پسر در را باز کند و همین جرقه زد به حال و احوال خرابم. شاید بیشتر از شش ساعت روی کاناپه کنار پنجره نشستم و تلاش میکردم تکه پاره های مغزم را جمع کنم.  پسرک ده روزی ایران خواهد بود و بعد انشالا من میرم دنبالش. 

خیلی خیلی فکر کردیم، تا بتونیم تصمیم بگیریم نیما سال اول مدرسه را ایران باشد یا اینجا،هر تصمیمی شدیدا تبعات مختلف داشت. به خصوص که شرایط نیما ادامه کاردرمانی را لازم داره و مسائل مختلف دیگه، اما در نهایت  براساس شایعات ایران برای مجاری بودن مدارس و البته مشکلات متعدد فعلی و مهمتر از همه هوای پر از ذره که به شدت برای پسرک مضر هست و ... تصمیم به انتخاب اینجا برای سال اول گرفتیم،  سال بعد چی میشه؟ نمیدونم، راستش در شرایط فعلی از هیچ چیز مطمئن نیستم.

قرارمون با همسفر رفت و آمد بیشتر ایشان هست به اینجا. قطعا زندگی سه نفر همه جوری بهتره اما فعلا این تصمیم را گرفتیم تا کار من اینجا تمام شود و بلاخره ببینیم کجای دنیا باید باشیم.

اگر عمری باشه میخوام پدر و مادرم را برای مدتی بیارم تا کمی همراه من و پسرک باشند. راحت قبول نکردند و البته بودنشون برای خودم مسئولیت زیادی داره اما امیدوارم بتونم  بگذرونم.

پدر پای تلفن میگه، بابا من میام اما تو بلاخره کی میخواهی زندگی کنی؟ بهش توضیح میدم ،بابا جانم میدونم شبیه بقیه نیستم اما قبول کنم خوشحال‌تر از خیلی ها هستم، قانع نمیشه و اصرار داره منرا توجیه کنه برای قرار گرفتن در قالب‌های همیشگی،ولی نتیجه نداره.

میدونم براش سخته، یکی از سنتی ترین مردهایی است که دیده ام، اما دخترش ، یعنی من، یک از سنت شکن ترین دخترهای اطرافش بود و البته که با این تفاوت کنار اومدن اصلا راحت نیست ولی بلاخره میگذره.

* همسفر یک جمله نوشت، اولین قدمی که از هواپیما خارج شد، چقدر دلتنگ برگشتن بود.

سه نفره هامون با کلی آفتاب گردون

سلام

همسفر بلاخره امد، دو سه روزی است که اومده و یک جورایی شبیه خانواده شدیم،  خیلی خیلی آرام شدم، زبان تلخش را بی خیال میشم، نگاه نه چندان مهربان را هم و سعی میکنم فراموش کنم خیلی چیزها موقتی هست، خوبه که هست، خیلی خوب.

الان فصل گلهای افتاب گردان هست، تا چشم کار میکنه، مزارع آفتابگردان و من عاشقشان هستم

نه همین لباس زیباست نشان ادمیت

سلام

دوباره درگیر غم غروب یکشنبه هستم، اگر خیلی اتفاقها نیفتاده بود، اگر جنگ نبود، اگر و اگر...الان ایران بودم و احتمالا غرق لذت این چند روز تعطیلی دلنشین پشت سر هم، اما جنگ شد، پسرک با داستان و ماجرا برگشت پیشم، پروازها داستان پیدا کرد و من الان یک جورایی در پایین‌ترین سطح انرژی هستم. دارم به  زمین و زمان چنگ میندازم که سر پا بمونم برای پسرکم که غیر از من همزبانی ندارد اما گاهی چنان درمانده و خسته هستم که خودم بلای جانش هستم.

فرصتی پیش اومده که روی نیمکت جلوی در بنشینم، ترکیب pms  و حال و هوای مزخرف غروب یکشنبه و ... گند زده به روانم، تنها جیری که گاهی لبخندی روی لبم میاره، مدل لباسهایی است که گاهی از جلوی چشمم رد میشه. راستش من خودم را آدم حساس و بسته ای نمیدونم، تو معدود کشورهایی هم که حضور داشتم هیچ وقت لباسی بر تن کسی ندیدم که پوزخند را بشونه روی لبم، اما تجربه این مدت، به ویژه ساکن اپارتمان شدن ، مزخرفاتی را نشانم داده که... بگذریم،  حداقل ذهنم را از تمام تلخی‌ها دور می‌کند. 

بابای مفنگی

سلام

یک بابای  مع.تادی در یک خانواده بود، زورش به سا.قی خودش نمی‌رسید،  هی از اون کتک می‌خورد،  هی نمیتونست چیزی بگه.

می اومد تو خونه شروع می‌کرد زن و بچه را زدن. خونه را داغون کردن.

...

عطر نرگسهای کابل

سلام

این روزها خیلی تلخ شدم، کلافه، کم تحمل، در آستانه چیزی شبیه فروپاشی کامل. دارم تلاش می‌کنم بفهمم چکار میتونم برای خودم انجام بدم،چیز زیادی پیدا نمیکنم، تنها هستم و شدیدا خسته. شاید بیشتر از هرزمانی به بودن همسفر احتیاج دارم و ندارمش، اینکه ندارم یک موضوع هست، اینکه اولویت نیستم شاید موضوع بدتر ی باشه. 

یک موضوعی این روزها عمیقا داره آزارم میده، اخراج افغانهای عزیز از کشور،  نمیتونم حالم بدم را از این موضوع بگم، از هتک حرمت انسانی، از تلخی و زهری که توی دل ادمها میکاریم، چقدر بی وجدان هستیم، چقدر نژاد پرست هستیم، ما زورمان به هیچ کجای دنیا نمیرسه،  تنها حایی که تونستیم قدرت نشان بدیم برای این مردم رنجدیده هست.