سلام
بعد از ماهها منتظر این روزها بودن، الان ایران هستم، کرج هستم،گوشه خونه، کنار بخاری نشستم و البته فهمیدم که میشه وارد وبلاگ شد. خوشحالم؟؟؟؟ اصلا.
ناراحتم؟؟؟؟ عمیقا،
خشمگینم؟ خیلی زیاد ودردمند وناتوان .
حس و حال حضورم در خانه هیچ شباهتی به تمام رویا پردازیهای قبلی ندارد. علی رغم مخالفت کامل خانواده به ایران برگشتم ، تمام پروازهای قبلی کنسل شده بود و من غرق استرس به فرودگاه رفتم والبته پروازم پرید.
خودخواهانه تلاش میکنم پسرک تحت تاثیر بحران قرار نگیرد،انگار که رنگ خون پسرم از پیکر بچه ها پررنگتر هست، به بچه های دیگران که فکر میکنم، قلبم تکه پاره میشود، محکمتر حصار میپیچه دور پسرک. تازه حال دلواپسی های پدر را میفهمم، وقتی من و برادری سری سبز داشتیم وزبانی سرخ، چی به سر دلش آوردیم ما...
فکر اینکه چی میشه، فکر اینکه چه ها کردند، فکر فرداهایمان دلم را زلزله می اندازد ، یاد دخترکی کروات می افتمکه به زور ۲۷ یا ۲۸ دارد، سرخوشانه میکفت مریم حتما مکزیک را بیین، فوق العاده هست، آرژانتین را ببین دل انگیز است، رویاهایمان، دغدغه هایمان دنیا دنیا فاصله دارد، فاصله ای به وسعت تفاوت اروپا وخاورمیانه.
سلام
پسرک خوابیده، توی ذهنم همه کارهایی که باید انجام شده باشه را مرور میکنم، غذای فردای پسرکم، خوراکی در طول روز،لباسش، لباس خودم، قطره اش، تکالیفی که باید انجام میشد،نامه ای که باید آماده میکردم و ...
همچنان مرور میکنم درب یخچال باز نمانده باشه، زخم روی گوش پسرم یادم میاد ودلم درد میگیره از تصور دردش و ...
مجددا یادم میاد یککارم امروز ناقص مانده وانجام نشده.
یاد جر وبحثنه چندان زیبایم با همکاری می افتم و رگه خشم دوباره از وجودم میگذره.دوشب قبل مطلقا نخوابیدم بدون دلیل و دیشب بعد از مدتها بدون بیدار شدنهای نیمه شب خوابیدم تا خود ۷:۳۰ صبح. بسیار بسیار کمبود خواب دارم و دلم خواب عمیق وطولانی میخواهد.
همسفر برف نرم کرج را نشانم میدهد و دلم خوشحال میشود از برف و بارانی که بلاخره بارید.
توی راه برگشت خونه دلم هایده خواست، چند اهنگ خاصش و از ته دلم همراهش خواندم. تمام حال گند کارخانه با فریادهای نخراشیده که هایده را همراهی میکرد بیرون ریخت. امروز هم روزی بود و گذشت.
تلاش میکنم یکجای درست وحسابی برای شب یلدا که بتوانم پسرک را با خیال راحت ببرم پیدا کنم ،اما هنوز نشده.دلم میخواهد حتما حس شب یلدا را داشته باشد.
سلام
26 آذر هست، اگر خدا بخواهد، اگر زنده باشم، اگر زندگی اجازه بدهد، ۲۶ دی ماه ساعت ۹ شب میام ایران و خدا میدونه چطوری دلم پر میزنه تا این یک ماه بگذره، تازه فهمیدم شنبه ۲۷ تعطیل هست و خدا میدونه چقدر خوشحال شدم.
روز یکشنبه ساعت ۱۰ صبح نوبت آرایشگاه دارم، غرق هیجانم براش.
لیست کارهای ایرانم سر به فلک میزنه،
سلام
توی یکجلسه کاملا ترکی گیر افتادم، نباید بفهمند من ترک نیستم، از اونطرف باید بفهمم چی به چیه. با محدود کلمات ترکی،دارم دست وپا میزنم تا کمی بفهمم اما...
سلام
به حول وقوه الهی، پایم به سینمای بیرون از ایران باز نشده بود که به لطف اصرار پسرکم وعشق خودم به زوتوپیا، باز شد.
۱۱۵۰ لیر ناقابل، معادل خدا تومن وجه قابلدار مملکت دادیم، یک کوه پاپکورن دریافت کردیم، ما نفهمیدیم اما فروشنده به زور دوتا نوشیدنی هم داد، ۲ ساعت زوتوپیای ترکی دیدیم و انشالا زودتر فارسیش را ببینیم تا بفهمیم چی به چیه.
و البته اولین تجربه دیدن فیلم روز دنیا روی پرده سینما، بسیار خاص بود.