مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

تاروت

سلام

هیچ وقت باور نمیکردم غروب یکشنبه، به تلخی غروب جمعه باشه، یک جوری که تمام تلخی‌های زندگی بیاد توی ذهنت.

دوستی دارم اهل ورق، شدیدا دنیا را از دنیای ورق و تاروت میبینه، امروز زنگ زده،کلی توصیه و سفارش برای روزهایی که سخت‌تر خواهد شد، گفتم، جان دلم،من همینطوری روح و روانم نزده میرقصه، تو اینجوری که همه وجود منرا آسفالت میکنی، جان ورقهایت، آینده ای که میبینی به من نگو، بگذار در بی خبری خوش خبری بمانم.

عمیقا باور دارم، ما برای بیچاره شدن به ج ن گ نیاز نداریم،  ما ملتی هستیم که چیزی مثل ج ن گ فقط برایمان قیافه ترسناکی دارد،وگرنه هرروز معادل‌های مختلفش را تجربه میکنیم.

پسرکم سرسره های بامزه اینجا را بالا و پایین میرود، شادمانه میخندد و اینطرف آنطرف می‌دود. در کنارش ده ها کودک از ملیت‌های مختلف میدوند، یعنی میشود دنیا روی زیباتری به آنها نشان دهد؟

Home sick

سلام

روز سختی گذروندم، با یک بحث بی مورد و پرتنش توی محل کار سخت‌ترش کردم. احتمالا عواقب این جلسه تا هفته ها گریبانم را خواهد گرفت.

تلاش کردم با قدم زدن در محوطه همراه پسرک،کمی ذهنم را آرام‌ کنم، عمیقا و از ته قلبم دلم خانه ام را میخواهد، تصور یک سینی با دو فنجان لبالب از چای، ظرفی از خوشمزجات برای کنارش و نشستن توی حیاط خانه و شروع کنی گفتگو با همسفر،  دلم را لبریز از خوشی میکند، امروز بعد از اون جلسه مزخرف، جدی از خودم پرسیدم، کی قرار هست برگردم خونه؟ قرار بر یک هفته ماندن در اینجا داره به دوسال میرسه، پس کی بلاخره برگردم؟ اینجا حتی دیگه ذره ای جذابیت هم نداره، بطری نیمه مدتهاست توی یخچال دست نخورده مونده، ماه‌هاست در هیچ مرکز خریدی، حوصله قدم زدن و نگاه کردن ندارم، بار و دیسکو که از اول هم بی خاصیت بود، دلم همان خونه مزخرف و داغان را میخواد با حال و هوای آشنایش.

راستی گفته بودم عاشق لوبیا پلو هستم؟ ماه‌هاست فرصت لوبیا پلو پیش نیومده. 

دلم خونمو میخواد، دلم همسفر و میخواد.

ج ن گ

سلام

تلاش می‌کنم خوشحال باشم،  آرام باشم، با پسرکم بحث نکنم و حال بدم را بهش انتقال ندم، به سختی با خودم کنارم اومدم تا بتونم خودم را قانع کنم تنهایی از خونه بیاد بیرون و  سوار سرویس بشه.

امروز دائم نفس عمیق کشیدم تا بتونم بهتر ذهنم را کنترل کنم، یک تصویر برام ارسال میشه و یک متن، شوکه میشم، تصویر مربوط به مراسمی آگهی فوت همسر مربی زبان پسرکم در ایران هست، متن را که میخونم، اگهای فوت شهید را که میبینم، منجمد میشم،  تمام صحنه های مربی و خانواده شاد و پرانرژی میاد جلوی چشمم، دخترکی که به زیبایی پیانو میزد. تو گرمای  اینجا دارم یخ میزنم، همکارم فنجان داغ چایی میاره و آروم نمیشم. از لغت جنگ بیزارم و از آتش بس نیز. کدوم آتشی متوقف میشه؟

 حدود 45 سال قبل، دقیقا روز سوم جنگ، مادرم به همراه خانواده از سفره نهار به درون ماشین میپرند، بدون کفش و دمپایی، بااین خیال که چند روز بعد بر میگردند، 45 سال میگذره و مادر دیگه رنگ آبادان را ندیده،45 سال تمام زندگی ما تحت تاثیر جنگ زدگی مادرم بودو الان، 12 روز مزخرف، 12 روز سیاه و نتایجی که سالهای سال میمونه، از جنگ و جنگ امروز بیزارم  از طرفدار جنگ هم،  اسمشون جنگ هم،  از خرابی و تلخی جنگ.

حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست، دلم خونه را میخواد، دلم همسفر را میخواد،دلم ...

Summer school

سلام

امیدوارم حال دلتون هرجای دنیا هستید خوب باشه.

پسرک پیشم هست و آرامش نسبی دارم. بماند که آرام نیست و کاملا استرس و ناآرامی خودم را بازتاب میده بهم. توی شرکت شدیدا خسته و کلافه میشد. با راهنمایی  همکاران ترک، یک دوره تابستونی ثبت نامش کردم. خدا را شکر شدیدا راضی هست و علی رغم مشکل زبان، خیلی فضای اونجا را دوست داره، بگذریم که هزینه کلاس خیلی غیر منطقی بالا بود و پرداختش خیلی اذیتم کرد اما به آرامش هردومون می ارزید.

همسفر قول داده با باز شدن فرودگاه بیاد، امیدوارم بیاد ، شاید هیچ دوره ای توی زندگیم اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی نکرده بودم. 

ظاهرا اوضاع آرام شده اما همه میدونیم نه این  آرامش واقعی هست نه چیزی تمام شده. صرفا بازی احمقانه و دیوانه واری مجنونین قدرت فعلا متوقف شده، جنگی که نه شروعش دلیلی داشته و نه توقف.

افسوس دونه دونه جاهایی که از دست رفت، حیف از تمام ویرانه هایی که درست شد، حسرت برای تمام لحظات سخت و پر از ترسی که گذشت. 


48 ساعتی که گذشت

سلام

48 ساعت بسیار سخت داشتم، بدون خوابیدن یک سره تا مرز ترکیه رانندگی کردم و برگشتم و پسرم را لب مرز از همسفر تحویل گرفتم.غیر از پسرکم  نتوانستم هیچ کسی را برای خروج قانع کنم، نه همسفر، نه پدر و مادرم و نه خواهرکم. 

شوکه از اتفاقهای این 48 ساعت، خسته از نخوابیدن و آنچه که داره پیش میاد، تلاش کردم برای خوابیدن ، که کابوس این چند روز و حمله به فردو اتفاق افتاد.تمام این چند روز  نگران این موضوع و وضعیت پدر و مادرم بودم و امروز انگار ته دنیام، اگر دنیا تهی داشته باشه.

می‌گویند خوب هستند و هیچ چیزی نشنیدند،  اینقدر این روزها برای آرام بودن من دروغ گفته اند که دیگر روی حرفشان حسابی نمیکنم. 

دلم نوشتن میخواد ، دلم حرف زدن میخواد از لحظه لحظه روزهایی که میگذرونیم. میام حتما.

مواظب آرامش خودتون و عزیزانتان باشید.