سلام
در یک جابجایی ساده، دستم توی ماشین خراشیده شده. زخم ایجاد شده هیچ عمقی ندارد ، فقط بسیار زشت هست و برخلاف سطحی بودنش، تا عمق جانم را میسوزاند. اگر توی کارخانه نبودم چند دقیقه ای یک گوشه مینشستم و از ته دلم گریه میکردم. میدونم خیلی لوسم بازیه، میدونم کنار دردهایی که دیگران میکشند هیچ هست، ولی یک جایی از مغزم یک طوری امانش بریده شده که حتی برای این خراش جزیی هم کلافه شده.
یک تیم خیلی خیلی خیلی مهمی از کارخانه بازدید داشتند، محصول خیلی جالبی تولید میکنند، میدونستید در جریان عمل قلب باز، قلب کاملا از کار می افته؟ من نمیدونستم، اطلاعات آناتومی بدنتان فاجعه هست.
دور میز 16 نفره از ملیتهای مختلف بودند: مالزی، المانی، فلسطینی، ایتالیایی، مصر، ترکیه، کانادا و کرواسی و البته مریم جان ایرانی که دیگران اصلا نباید میفهمیدند ایرانی هست. فرصت کوتاهی پیش آمد برای گپ زدن از جام جهانی، همه حذف شده بودند غیر از مصر، جایتان خالی کل کلی بود میان بازنده ها.
سلام
از همان لحظات صبح 9 اسفند، دسترسی من به اینجا قطع شد، تا همین چند وقت پیش که به لطف فیلتر شکن تونستم دوباره وصل بشم. توی این مدت هلاک شدم از شدت نیاز به نوشتن ،گاهی از شدت تنهایی، ترس، نگرانی، عصبانیت و هر حس تلخی که اومد و گذشت و شاید هم مونده. حالا از لحظه ای که بلاخره فهمیدم میشه اینجا اومد، کلمه میاد روی انگشتم اما تایپ نمیشه.
اینکه از 9 اسفند تا همین چند روز قبل چه گذشت،فعلا بماند.
الان علی رغم سردردی که چند روزی هست با تمام قدرت مهمان وجودم شده، پسرکم را به استخر خانه آورده ام، در اب بالا و پایین میپرد، به بچه های دیگر علی رغم میلشان اب می پاشد و مجبورم علی رغم میلم چند مرتبه تذکر بدهم .
چند کلاغ دوروبرم میچرخند و مراقب نباشی، هر وسیله سبکی را به نوک گرفته و میپرند.
ذهنم به اندازه دنیا شلوغ هست، پر از دوراهی های سخت هستم، شاید از مهمترینش تصمیم جدی و قطعی برای برگشت به ایران هست،نگرانی مدرسه پسرک، نگرانی کار خودم، شرایط پیچیده ایران، همه و همه ذهنم را میشکافد، اما یک چیز قطعی هست، پسرک مدرسه را در ایران ادامه خواهد داد و نیاز به حضور در کنار همسفر بر همه جیز غلبه دارد.
به دلیل پدیده جدید و مزخرف مدرسه مجازی، در تلاش هستم علی رغم میل باطنی از سیستم home school استفاده کنم، لطفا اگر تجربه ای دارید، خبرم کنید.
هوای غروب خنک هست، برخلاف اب گرم استخر، تلاش میکنم به لطف مشورتی که از چت جی بی تی گرفتم، چند دقیقه ای من باشم و خودم، دور از همه مسئولیتها و نگرانی ها . هنوز نتوانستم و البته اینجا آمدم تا من باشم و شما.
این حضور کوتاه را قبول کنید، هنوز نتونستم برای هیچ کدامتان کامنتی بگذارم، اما عمیقا دلتنگ نوشته هایتان هستم.
*این عجیبترین و متفاوت ترین تجربه عاشورایی من هست، اگر عاشورای وطنی مدتهاست شروع شده و پیوسته ادامه دارد...
سلام
باران میباره خیلی شدید، هربار باران میبینم، از دلم میگذره میشه این ابرها برن و برن وبرسند به ایران، ببارند و ببارند و زمین تشنه اش را سیراب کنند؟
حسودی میکنم به همه حق طبیعی که این طرف مرزها وجود دارد و ما در ایران محروم شدیم به سادگی، از چرخیدن آزادانه مو در باد بگیر تا بارش باران، تا رودخانه پر اب، تا ماشین امن برای رانندگی، تا مهربانی با سگهای مریض، یک جیزی شبیه همه برای هایی که شروین خوانده بود.
سلام
جدیدا شب که رو به انتها میرسه ومثلا باید زمان آرامش برسه، من تازه وز وز مغزم و دلم شروع میشه. یکجنگی توی مغزمبا خدا یا کائنات یا هرچیز ماورائی دیگه شروع میشه . دعوایی دارمها، میدونم زورمنمیرسه، میدونم تهش هرآنچه خودش خواهد و قبول کند میشه اما نمیتونم که اعتراض نکنم.
دلمآرامش میخواد بدون جنگ ذهنی ، بدون جنگ غیر ذهنی.