سلام
توی پارک محوطه مجتمع نشستم، پسرکم مشغول بالا و پایین رفتن از سرسره و طناب و چیزهای مختلف پارک کوچولو هست و با تمام وجود نگاهش درگیر چندین بچه عرب زبان هست که حسابی با هم مشغول بازی هستند. هر از چندگاهی ارتباط کوچکی براساس ارتباط با زبان اشاره شکل میگیره اما عمر رابطه کوتاه هست و خیلی دوام نداره.
برخلاف تصورم پسرک با توجه وجود خواست و توانست که اینجا بماند و حالا که به روزهایی آخر نزدیک میشیم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. یک ماهی در ایران می ماند و بعد انشالا با پدرش میان. دارم تلاش میکنم سال بعد اول ابتدایی را اینجا باشه، البته که بسیار سخت هست ولی بودنش بسیار برای هرسه نفرمون خوب بود و انشالا خوب باشد.
پسرک تجربه های فوق العاده ای داشت، با تمام بچه های مهدکودک دوست شده بدون اینکه اسمشون را بدونه، با انرژی تمام به مهد رفت و الان که تعطیلات تابستانی شروع شده تمام زیر و زبر کارخانه را بالا و پایین کرده است، حضورش همه جای کارخانه پررنگ هست و میدونم که بعد از رفتنش برای مدت یک ماه، هم فضای کارخانه و هم خانه برایم بسیار سخت میشود.
اینجا توی پارک، روی یک نیمکت نشستم، پسرکی کوچولو با پوستی به رنگ شب، تاتی کنان کنارم میاد، سعی میکنم با لغات محدود ترکی، عربی که بلدم مکالمه کنم، چشمان براق و مشکی رنگش خیره نگاهم میکنم، مکالمه را به انگلیسی میچرخانم، بازهم ساکت هست، دنیای عجیبی دارد این دنیای رنگ به رنگ ادمها. از وجنات مادرش مشخص هست که حتما عرب نیست، بچه های عرب با مخلوطی عربی و انگلیسی جیغ و فریاد میکنند و خلاصه که این پارک خیلی زباد دهکده کوچک جهانی هست.
سلام
حال شما چطوره؟ با بی برقی و بی آبی و گرما و ...چطورمیگذرونید؟ امیدوارم شرایط خیلی سخت مباشه، با خواهرک که حرف میزنم، گرمازدگی بچه ها را که میبینم، قطع برق شبانه و بد موقع را که میبینم، کلافگی همسفر از قطع برق و گرما که میبینم، سعی میکنم نفس عمیق بکشم، عصبانی نشم، آرام بمونم و فکر کنم، سهم ما از زندگی این هست؟ عروسکهای خیمه شب بازی آدمهای نالایق و بی کفایت و....
بگذریم، پسرک کنارم هست، نفسم به نفسش بند هست،بسته به کارتنهایی که میبینه، گاها چیزهایی میگه که تهیه دلم را میلرزونه، از حس و حال مادرها وقتی بچشون به دنیا میاد( یکی از قسمتهای عصر یخبندان) ، از رها شدن یک بچه توی خیابان توی یک جعبه (یک کارتن که آقای سگ، یک پسر را به فرزندخواندگی گرفته) و ....
این موقعها به درگاه خداوند التماس میکنم آرامش منرا، صبر منرا زیاد کنه، گله میکنم چرا الان که با هم تنها هستیم ، این سوالها را میپرسه،
باید برم، وسط نوشتن کار پیش اومد
سلام
پسرک رو توی هوای سرو و باد شدید سوار سرویس کردم، لحظه آخر برگشت و یک بوس هوایی فرستاد. سوار ماشین شدم، دلم حرف زدن خواست، چند کلمه به سختی با راننده ارتباط گرفتم، ماههاست که نصف حرفهایم خروجی google translate هست، حداقل فهمیدم پسری 12 ساله دارد.
بریم برای یک روز شلوغ.
از سالهای قبل دوستی در بندر دارم، بلاخره دیشب کلام کوتاهی رد و بدل شد، گاهی دلم میخواد بپرسم خداوندا، خودت خسته نشدی؟
سلام
حال شما چطوره؟ خوبین انشالا؟ سال جدید با کلی تاخیر مبارک باشه.
خیلی وقت هست نیومدم اینجا و خدا میدونه چقدر دلتنگم بودم برای نوشتن، از بس که روزهای پیچیده داشتم و دارم. همین الان که بلاخره فرصت بازکردن این پنجره شد، توی طبقه 28 از یک ساختمان 40 طبقه پسرک کنار دستم در حال خوابیدن هست و دست چپم را توی دست گرفته .
دقیقا یک هفته هست که پسرکم را همراه خودم به استامبول اوردم و اگر اخبار را خونده باشید کمی متوجه میشید چی به سر من گذشته توی این هفت روز.
بنا بر تقسیم کاری با همکارم، دو هفته عید را ایران بودم، متاسفانه علی رغم نیاز شدیدم به آرامش و تنهایی، دو هفته بسیار شلوغی داشتم، از قسمت فوق العاده حضور چند روزه در هرمز که بگذرم، بقیه روزها را به سبک و روال یک دختر خوب و عروس خوب و ...گذراندم.
بنا بر تصمیم مشترک با همسفر و همچنین توصیه مشاور نیما، پسرک را برای مدتی همراه خودم اینجا دارم ، در یک مهدکودک اینترنشنال ثبت نام کردم و احتمالا میدونید که وقتی توی کشور متفاوت باشی و دست تنها باشی و مسئولیت سخت و سنگین کاری هم داشته باشی و یک بچه به همه اینها اضافه بشه، یعنی چی؟
پسرکم ارتباط خوبی با مهد گرفته، البته فعلا ، امیدوارم همین روند ادامه پیدا کنه، میدونم زیاد استرس داره و خدا میدونه روزی که تنها سوار سرویس شد،قلبم چطوری توی دستم مچاله و تکه تکه شد اما باید اتفاق می افتاد، دو روزی مهد کودک رفت که زلزله اتفاق افتاد، طبقه بالا خودش همینطوری ارتعاش داره وای به حال زلزله سنگین. 28 طبقه را با پله و بچه خواب پایین اومدن و هر لحظه فحش دادن به خودم که این چه غلطی بود که من کردم، اگر بلایی سر بچم بیاد، اگر چیزی بشه،...
پس لرزه های فراوان باعث شد، سه شب بیرون از منزل و در هوای سرد بگذرونیم، سرماخوردگی جزئی نیما با این سه شب، تبدیل به سرفه های شدید و گوش درد و... شده.
همه اینها را گفتم ، اضافه کنید مریم ترسیده و دست تنها و البته پریشان که چکار کنم؟
همسفر همراهی خیلی خوبی داشت، تمام وقت تاکید کرد هر لحظه لازم بشه میاد ولی اجازه بدیم ارتباط مادر و پسری ترمیم بشه و صادقانه بگم مادرانه این یک هفته با تمام شش سال گذشته فرق داره، تصور بچه لرزیده از زلزله را در بغل گرفتن،تصور پله های فراوان را به پایین دویدن،تصور گریه پسرکم از درد گوش، نقاشی زیبای روی دیواره حمام از قلب مامان بوسه های ناگهانی که مامان من خوشحالم اینجام، حس تعلق خاطرش به اپارتمان کوچولوی طبقه 28، هزینه بالای زندگی یا یک بچه ، همه و همه گیج گیجم کرده و امیدوارم زودتر به آرامش برسم. اصلا راحت نیست و احتمالا سختتر هم خواهد شد بنا بر شرایطی ولی امیدوارم که بشود.
میام پیشتون دوباره، کمرنگ و یا بیرنگ بودن این مدت را به این مامان شلوغ پلوغ ببخشید.
سلام
صبح زیبای اسفندماهتون بخیر
امیدوارم لابلای چالشهای ریز و درشت زندگی، دغدغه های تمام نشدنی گرانی و مملکت و ... هنوز حس و حال لذت بردن از اسفندماه را داشته باشید، من دلم پر میزنه برای هیاهوی قبل از عید.
دوست داشتم کوتاه درمورد تجربه پزشکانی که تو این مدت دیدم بنویسم و اینکه رفتارشون چقدر روی من اثر داشت.چقدر کمک کننده و البته گاها آزار دهنده بود:
پزشک اولی، تا معاینه کرد از جا بلند شد، با نگرانی، محکم گفت چرا اینقدر دیر اومدی، تو چند ثانیه معاینه ، من تمام جزئیات خداحافظی از زندگی جلوی چشمم اومد، تمام مدل حرف زدنش، تاکید روی وزنه سرطان بود، برای اینکه بتونم از مطب ایشان خارج بشم و به سونوگرافی اونطرف خیابان برم، مجبور شدم چند دقیقه توی راه پله بنشینم، اینقدر که شوکه بودم.
پزشک دوم، یک خانم بسیار نازنین، بسیار شریف و متعهد، نزدیک به نیم ساعت توی اتاقشون معاینه شدم، کیست بزرگ را تخلیه کردند، توضیح دادند، همه جنبه را گفتند و در تمام این دقایق تکرار میکردند، نگرانیهات را بپرس، نگران نباش، مسیر درمانی مشخص هست و من کنارت هستم تا همه چیز حل بشه، در عین درد زیادی که در زمان خروج از مطب ایشان داشتم، یک آرامش خیال تمام وجودم را گرفت، انگار همه چیز توی ذهنم حل شده بود و برای هر اتفاقی آماده بودم.
پزشک سوم، براساس روند معاینات و نتایج تستها باید این پزشک سوم را هم ملاقات میکردم، یکی از زشتترین و نامحترمانه ترین رفتارهای پزشکی را از ایشان دیدم، تمام زمانی که بدنم زیر دست ایشان بود و مراحل دردناک معاینه انجام میشد، فقط از ایشان آخه این چیه، این عجیبترین سی.نه ای هست که دیدم، براثر تکرار این ادبیات، پرسیدم دلیلش را میدونید، من کاری باید بکنم، فرمودند، سوال نپرس لازم باشه خودم بهت میگم و وقتی بعد از ده دقیقه همچنان بدن عجیب منرا توصیف کردند، باز پرسیدم من مسافر هستم و بلیط دارم، لازمه کنسل کنم؟ بسیار عصبانی تکرار کردند نمیفهمی چی میگم، چقدر سوال میپرسی، اصلا تو تا الان کجا بودی، دهات زندگی میکردی که اینقدر دیر اومدی دکتر، نگران پول بودی؟
جواب تست و معاینات را که خانم منشی دادند، فرمودند خانم دکتر گفته شما خیلی وقت بیماران دیگه را گرفتید، دفعه بعد حتما آخر وقت بیایید که دیگران اذیت نشن.
تمام مسیر خانه از ذهنم میگذشت مگه آدم بودن ، انسانی رفتار کردن چقدر سخته؟ برای ایشان شاید ادمها صرفا کیس بیماری باشند، بیماری من، موضوع مرگ و زندگی من بود، من یکی از سختترین هفته های زندگی را گذراندم، کمی متانت و همراهی خیلی هزینه نداشت، دوباره پیش ایشان میرم؟ قطعا نه.
شرایط فعلی بدنم اوکی هست، درد کم شده، باید در دوره های کوتاه چک بشم، ظاهرا هم تومور هست و هم فراوان کیست، اما فعلا همه چیز تحت کنترل هست.
ممنون از همراهی مهربانتون