مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

43 سالگی

سلام

توی یک خرداد پرحادثه دیگه،  توی بلبشوی راه افتاده از کامرانیه تا شهید محلاتی، از غرب تا شرق ایران،  سرتاپا پشیمان از فرستادن پسرم به ایران، یکی از تلخترین شبهای تولدم را دور از همسفرم، دور از پسرم، دور از تمام خانواده میگذرونم. 

غم امشب را تا عمر دارم، به خاطر خواهم داشت.

عطر خونه

سلام

نزدیک 11 شب وارد خونه شدم، دلم تکه پاره شد از بودن تمام نشانه های پسرکم در گوشه کنار خونه. از  پارکینگ گرفته تا اسانسور، تا باز کردن درب خونه و ...همه جا بود.یادم نمیاد اینقدر دلتنگش بوده باشم، تنها هنرم در آغوش گرفتن عروسک‌ خرگوشی بود که پر از عطر پسرکم بود.

پسرک وقتی دور هست حاضر به هیچ مکالمه تلفنی نیست، نامهربان میشه و البته که دنیا دنیا حق دارد. 

شاخه گلی که روزهای آخر برایم چید، کنار میزم هست، روی یک تکه کاغذ، دنیا دنیا مهر دارد.

توت خوری

سلام

از درب خونه که میام بیرون، چشمم میخوره به زمین که پوشیده از توت شده، دلم قیلی ویلی میره از توتهای درشت روی زمین بردارم، به خودم میگم فقط چند لحظه است که افتاده ، اونقدر فرصت نداشته که آلوده بشه،  یک توت درشت سفید و رسیده روی نوک شاخه جلوی چشمم ظاهر میشه، بالاخره بعد از مدتها با فشار دادن زبان روی توت و پیچیدن عطر و طعمش در دهانم ، بوی خوش تابستان‌های کودکی در ذهنم میپیچه . سرویسم رسیده و منتظر هست و من دلم چیدن و چشیدن توت میخواد، از بس که خاطره خوب میاره تو ذهنم، خاطره هایی که میرسه به مراسمی به نام توت خوری. پدرم شدیدا پیگیر  توت خوری بود و هنوز هم با اینکه توان بالا رفتن از درخت ندارد، حتما چند مرتبه ای تا پای درخت می‌رود حتی اگر شده تنهایی، سال به سال از تیم توت خوری کم شد و الان نهایتا خواهرک و جوجه هایش همراهش می‌شوند.

دوروزی هست وارد خونه شدم، نمیتونم حالم را بگم وقتی گرمای خونه، حال خوش خونه ، هوای خونه به مشامم رسید، چقدر دلتنگم خونه قشنگم هستم، چقدر دلتنگم حیاط پر داره و درخت خونه هستم، همسفر میگه خیلی تلاش کرده گیلاسها را روی درخت حفظ کنه تا ما بچینیم اما گنجشکها امان ندادند. ردیف منظم  نعنا و ریحان را که دست میکشم سوالهای تکراری میاد توی سرم، مسیرم درسته؟ روی زندگی خودم که هیچ، روی زندگی پسرکم قمار نمکینم؟...

 زودتر خوابیدن پسرکم  فرصتی داد تا چند ساعتی میان قطرات باران و هوای فوق العاده حیاط کنار همسفر باشم.چای آتیشی آماده میکنه، کمی شکلات اونور آبی و تنقلات روی میز ، میشه یک شب که بشه روش حساب کرد که هنوز همراه هستیم هرچند با دلخوری فراوان. همسفر از فشار میگه و خستگیش، معمولا آدم شکایت نیست و خوب میدونم این چند هفته توی چه بازی کثیفی بوده و درگیر شده و چی گذرونده، با هم سال‌های گذشته را مرور می‌کنیم تا یادمون نره چی گذروندیم تا کجا باشیم. تلاش میکنم آرامش بدم، تلاش می‌کنم آرامش بگیرم.

راستی چرا اونطرف اب درخت توت ندیدم؟

راستی چقدر خونمون قشنگه،  خیلی خیلی قشنگه.

پارک خونمون

سلام

خنده داره، اما به عنوان روز آخر که مادر و پسری اینجا هستیم،  له و لورده بنا به درخواست پسرک به پارک اومدم. پسرکم اومده میگه مامان: can you speak English, یعنی چی؟ این دختره میپرسه، در دلم قربان صدقه میرم و راهی میکنم سراغ سرسره های جالب پارک.

بچه ها را نگاه میکنم، یک چیزی عجیب هست، چقدر این بچه ها خوشگل هستند؟ جدی میگمها، البته که همه بچه ها زیبا هستند اما منظورم همان خوشگلی معروف هست. هرچقدر هم مادرهای پیچیده در لباس و پوشیه و...دارند، دخترها مفید و مختصرو جذاب لباس پوشیده اند، اصلا این عالم آشنایی با آدم‌های این پارک، ورای تمام تجربیات زندگی این چندماه بوده.یک چیزی را هم خوب فهمیدم،  این بچه ها اگر زنده بکانند، بسیار انسانهای مقاومی خواهند شد، از بس که کف پارک میلولند و همدیگر را کتک میزنند، از روی ا تفال میلولند افتند و خودشان درب و داغان میکنند.

رومینگ ایرانم امروز تمام شد، گفتم یک روز ارزش خرید ندارد، از همین ساعت 12:40 دقیقه ظهر که تمام شد،  اصلا پنج تماس از ایران داشتم، همه هم شبیه شماره هایی که می‌دانم باید جواب بدم، اما به جان خودم ترس قیمت بالای پاسخگویی باعث شد مطلقا جواب ندهم،لامصب من این همه مدت رومینگ داشتم الان چرا زنگ میخوری؟

دلم می‌خواهد جوجه اما را نگهدارم، چقدر بی رحم بودم با خودم و او برای یکسال گذشته، دلم داره میلرزه از نبودنش، از تمام خونه که رنگ حضورش را دارد، از آخرین‌بار که اتفاق می افتد. 

فعلا

بعدا نوشت: با یک پسر ایرانی دوست شده، پسرک مطلقا فارسی بلد نیست، فقط  ترکی و انگلیسی،  ای خدا، فقط پدر خانواده فارسی حرف می‌زند.

پارک خونه ما

سلام

اگر بگم که بازهم توی پارک نشستم که تعجب نمیکنید؟ خدا را شکر که برای شما هم عادی شده.

صبح کلی برنامه با پسر داشتم اما متاسفانه به‌دلیل مشکلی در کارخانه ایران تمام صبح درگیر کارخانه شدم، پسرک بسیار بدقلقی داشت  و البته که کاملا حق داشت اما گاهی کنترل ماجرا از دستم خارج میشود،چند دقیقه چند دقیقه کار کش پیدا کرد تا خود ظهر. خدا را شکر نهار آماده بود، بعد از نهار خواب عمیق دو ساعته داشتیم و بعد زدیم بیرون.  شاید مدتها بود پارک به مرکز خرید نگذاشته بودم. همه مراکز خرید و برندها و چرخیدن ها شاید تا چند هفته دوام داشت اما الان راستش برای خرید ضروری هم حس بیرون رفتن ندارم. شدیدا شلوار لی لازم دارم ،اما هرچی میچرخم ، انتخاب هم میکنم نهایتا در اتاق پرو منصرف میشوم. باورتان نمیشه تمام زمستان کاپشن لازم داشتم ونهایتا از بغل خونه مامانم خریدم، اونهم بوده زور همسفر.  خلاصه که یک ویروس ضد خرید در وجودم تولید شده. 

پسرک به در و دیوار می‌زند برای ارتباط گرفتن، من  گیج و منگ که آیا تصمیم درستی گرفتیم؟  بچه های عرب زبان ، احتمالا بازی گرگم به هوا میکنند، پسرکم همچنان نگاهشان میکند، بچه ها جیغ می‌کشند و میدوند، پسرک نگاه می‌کند. کاش دوچرخه اش را به همراه داشتم، تمام هنرم الان تمرکز روی شهریه چندهزار دلاری مدرسه هست برای یکسال.  باید کمک کنم ترسش از سگ کم شود، آن هم اینجا که قدم به قدم سگ هست، کمک کنم ساعت خواندن را یاد بگیرد و باز کردن درب خانه،چقدر کار دارم، ایکاش همسفر اینجا موندگار میشد، نمیدونم شاید همین شرایط بهتر هست .

میدونم به هم ریخته مینویسم، راستش ذهنم همینقدر ، شاید کمی بیشتر به هم ریخته هست.

پسرک که نبود چند نخ smoking ذهنم را آرام‌تر می‌کرد اما الان، بسته ها درون کشو چشمک می‌زند و هربار هوس کشیدن را به ته ذهنم میفرستم،  تلاش می‌کنم از وجود خودش انرژی بگیرم،  پسرکم واقعا صبورتر از من هست و تحملش برای من بیشتر،چقدر که برایش کم هستم.

اینجا شدیدا حال و هوای عید دارند، الان دیگه میدونم چرا فروشگاها پر از جعبه های شکلات تخفیف خورده هست و چرا همه جا تابلوهای قرنز indrim به چشم میخوره. شاید چیزی شبیه اسفندماه ایران.

ماه خرداد ماه من هست ، زندگی عجیب سرعت گرفته در گذروندن سالها، شاید بی قراری و بی حالی این روزها مال مدل جدید تغییرات هورمونی بدنم باشد، هرچه هست خر هست.

یک چیزی بگم، دعا کنید این بچه ها با پسرکم دوست بشن، دلم میترکه از دیدن تلاشش برای نزدیک شدن و فعلا جواب نگرفتن. 

فعلا