سلام
از همان لحظات صبح 9 اسفند، دسترسی من به اینجا قطع شد، تا همین چند وقت پیش که به لطف فیلتر شکن تونستم دوباره وصل بشم. توی این مدت هلاک شدم از شدت نیاز به نوشتن ،گاهی از شدت تنهایی، ترس، نگرانی، عصبانیت و هر حس تلخی که اومد و گذشت و شاید هم مونده. حالا از لحظه ای که بلاخره فهمیدم میشه اینجا اومد، کلمه میاد روی انگشتم اما تایپ نمیشه.
اینکه از 9 اسفند تا همین چند روز قبل چه گذشت،فعلا بماند.
الان علی رغم سردردی که چند روزی هست با تمام قدرت مهمان وجودم شده، پسرکم را به استخر خانه آورده ام، در اب بالا و پایین میپرد، به بچه های دیگر علی رغم میلشان اب می پاشد و مجبورم علی رغم میلم چند مرتبه تذکر بدهم .
چند کلاغ دوروبرم میچرخند و مراقب نباشی، هر وسیله سبکی را به نوک گرفته و میپرند.
ذهنم به اندازه دنیا شلوغ هست، پر از دوراهی های سخت هستم، شاید از مهمترینش تصمیم جدی و قطعی برای برگشت به ایران هست،نگرانی مدرسه پسرک، نگرانی کار خودم، شرایط پیچیده ایران، همه و همه ذهنم را میشکافد، اما یک چیز قطعی هست، پسرک مدرسه را در ایران ادامه خواهد داد و نیاز به حضور در کنار همسفر بر همه جیز غلبه دارد.
به دلیل پدیده جدید و مزخرف مدرسه مجازی، در تلاش هستم علی رغم میل باطنی از سیستم home school استفاده کنم، لطفا اگر تجربه ای دارید، خبرم کنید.
هوای غروب خنک هست، برخلاف اب گرم استخر، تلاش میکنم به لطف مشورتی که از چت جی بی تی گرفتم، چند دقیقه ای من باشم و خودم، دور از همه مسئولیتها و نگرانی ها . هنوز نتوانستم و البته اینجا آمدم تا من باشم و شما.
این حضور کوتاه را قبول کنید، هنوز نتونستم برای هیچ کدامتان کامنتی بگذارم، اما عمیقا دلتنگ نوشته هایتان هستم.
*این عجیبترین و متفاوت ترین تجربه عاشورایی من هست، اگر عاشورای وطنی مدتهاست شروع شده و پیوسته ادامه دارد...
سلام
باران میباره خیلی شدید، هربار باران میبینم، از دلم میگذره میشه این ابرها برن و برن وبرسند به ایران، ببارند و ببارند و زمین تشنه اش را سیراب کنند؟
حسودی میکنم به همه حق طبیعی که این طرف مرزها وجود دارد و ما در ایران محروم شدیم به سادگی، از چرخیدن آزادانه مو در باد بگیر تا بارش باران، تا رودخانه پر اب، تا ماشین امن برای رانندگی، تا مهربانی با سگهای مریض، یک جیزی شبیه همه برای هایی که شروین خوانده بود.
سلام
جدیدا شب که رو به انتها میرسه ومثلا باید زمان آرامش برسه، من تازه وز وز مغزم و دلم شروع میشه. یکجنگی توی مغزمبا خدا یا کائنات یا هرچیز ماورائی دیگه شروع میشه . دعوایی دارمها، میدونم زورمنمیرسه، میدونم تهش هرآنچه خودش خواهد و قبول کند میشه اما نمیتونم که اعتراض نکنم.
دلمآرامش میخواد بدون جنگ ذهنی ، بدون جنگ غیر ذهنی.
سلام
روزی روزگاری ، خارج نشینی در ذهن من، خیلی خیلی دورتر از جغرافیای منطقه بود، ذهن کم تجربه من اصلا ترکیه، دوبی، ارمنستان و ... کلا کشورهای اطراف را بیشتر همسایه میدید و فکر میکرد اونها از خودمون هستند اما نه، اینطور نبود. از تلخترین و سختترین تجربه های زندگیم، تحقیرها وآزارهایی بود که به دلیل ملیت پاسپورتم توی همین کشورهای نامبرده برام اتفاق بود،اعتماد به نفس نمیدانم از کجا امده، آنچنان هایشان کرده که تحقیر را در چشم و زبان نشان نمیدهد وخدا میداند چقدر تلخ هست وقتی میبینی سطح فرهنگ مردم، سطح دانش مردم و خیلی چیزهای دیگه گاها خیلی عقبتر از ایرانی هاست و چیزی که به معنی واقعی هویت را له کرده، صرفا و صرفا سیا.ست کشور بوده و بس.
مدتها هست به روتین هرشب و هرشبم چک کردن اخبار اضافه شده، صرفا جستجو با این کلید واژه که زد؟ حمله کرد؟ هرشب آخرین تماس را که با همسفر میگیرم، اخرین کلمات را که با پدر و مادر و خواهرم رد وبدل میکنم، میمیرم از ترس حس فردا.
از کلیدی ترین سوالهای ذهنم این هست که زندگی کردن به عنوان یک غیر ایرانی، یا بهتر بگم یک نغر غیر خاورمیانه چطوری هست؟ چی به آدمهای مملکتهای دیگه استرس میده، نگرانی شبانه روزشون چی هست؟چی تو زندگی اذیتشون میکنه؟
فعلا