مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

۳۰ شب مانده به ۲۶ دی

سلام

پسرک خوابیده، توی ذهنم همه کارهایی که باید انجام شده باشه را مرور میکنم، غذای فردای پسرکم، خوراکی در طول روز،لباسش، لباس خودم، قطره اش، تکالیفی که باید انجام میشد،نامه ای که باید آماده میکردم و ...

همچنان مرور میکنم درب یخچال باز نمانده باشه، زخم روی گوش پسرم یادم میاد و‌دلم درد میگیره از تصور دردش و ...

مجددا یادم میاد یک‌کارم امروز ناقص مانده و‌انجام نشده. 

یاد جر و‌بحث‌نه چندان زیبایم با همکاری می افتم و رگه خشم دوباره از وجودم میگذره.دوشب قبل مطلقا نخوابیدم بدون دلیل و دیشب بعد از مدتها بدون بیدار شدن‌های نیمه شب خوابیدم تا خود ۷:۳۰ صبح. بسیار بسیار کمبود خواب دارم و دلم خواب عمیق و‌طولانی می‌خواهد. 

همسفر برف نرم کرج را نشانم می‌دهد و دلم خوشحال می‌شود از برف و بارانی که بلاخره بارید.

توی راه برگشت خونه دلم هایده خواست، چند اهنگ خاصش و از ته دلم همراهش خواندم. تمام حال گند کارخانه با فریادهای نخراشیده که هایده را همراهی می‌کرد بیرون ریخت. امروز هم روزی بود و گذشت.

تلاش می‌کنم یک‌جای درست و‌حسابی برای شب یلدا  که بتوانم پسرک را با خیال راحت ببرم پیدا کنم ،اما هنوز نشده.دلم میخواهد حتما حس شب یلدا را داشته باشد.

یک ماه شمارش معکوس

سلام

26  آذر هست، اگر خدا بخواهد، اگر زنده باشم، اگر زندگی اجازه بدهد، ۲۶ دی ماه ساعت ۹ شب میام ایران  و خدا میدونه چطوری دلم پر میزنه تا این یک ماه بگذره،  تازه فهمیدم شنبه ۲۷ تعطیل هست و خدا میدونه چقدر خوشحال شدم.

روز یکشنبه ساعت ۱۰ صبح نوبت آرایشگاه  دارم،  غرق هیجانم براش.

لیست کارهای ایرانم سر به فلک میزنه، 

Turkey bilmiram

سلام

توی یک‌جلسه کاملا ترکی گیر افتادم، نباید بفهمند من ترک نیستم، از اونطرف باید بفهمم  چی به چیه. با محدود کلمات ترکی،دارم دست و‌پا می‌زنم تا کمی بفهمم اما...

zootropolis

سلام

به حول و‌قوه الهی، پایم به سینمای بیرون از ایران باز نشده بود که به لطف اصرار پسرکم و‌عشق خودم به زوتوپیا، باز شد.

۱۱۵۰ لیر ناقابل، معادل خدا تومن وجه قابلدار مملکت دادیم، یک کوه پاپکورن دریافت کردیم، ما نفهمیدیم اما فروشنده به زور دوتا نوشیدنی هم داد، ۲ ساعت زوتوپیای ترکی دیدیم و انشالا زودتر فارسیش را ببینیم تا بفهمیم چی به چیه.

و البته اولین تجربه دیدن فیلم روز دنیا روی پرده سینما، بسیار خاص بود.

حال خوش الان

سلام

شب سوم هست که همسفر را کنار خودمون داریم، سه روز هست که دنیا جور دیگه داره لبخند میزنه، بیشتر که دقت میکنم خورشید هم جور دیگه طلوع میکنه و‌البته که همه چیز گل و‌بلبل نیست، خوابیدن نیما عجیبان غریبان به هم ریخته. همین الان، این ساعت شب، حداقل دو ساعت از خوابیدن روتینش گذشته، منتظر شنیدن سومین قصه از صدای همسفر هست و‌البته که‌خوب میفهمم چقدر تشنه و‌دلتنگ لحظات هست.مثل  خودم که دلتنگ دیدن پدر و‌پسریهایشان هستم. 

از کارخانه با تمام وجودم به سمت خونه رانندگی میکنم و‌ البته گوشه ذهنم ،یادم‌میاد روزگاری نزدیک شدن به خونه غم عالم را به دلم‌میربخت.

نمیخوام حال این لحظات  را با فکر کردن به ده روز دیگه خراب کنم، نمیخوام الان به هیچی فکر کنم، فقط الان، فقط حال خوش الان.