X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

معمولا وقتی قراره مهمان داشته باشم لازمه قبلش تمرکز کنم و فکر کنم و ذهنم اماده ورود مهمان بشه تا بتونم سریع کارهایم را انجام بدم. ذهن شلوغ این چند روز و حضورم در کارخانه در دیروز و ...باعث شد خیای حواسم به مهمانهای امروزم نباشه. تمرکزم کم بود و اضافه شدن چند مهمان در لحظه اخر همین چتد ذره حضور ذهن را به باد داد و کمی قبل از ورود مهمانهایم حس کردم غذاها کافی نیست. در حال کلنجار ذهنی بودم که ایده همسفر به دادم رسید و  یک میرزاقاسمی فوق العاده از فروشگاهی در نزدیکی منزل به سفره اضافه شد. بویش محشر بود و باور کنید هیچ نیتی برای به نام زدن پختن این غذا نداشتم و صادقانه میخواستم بگویم مهمان هایپر هستیم ولی...

مهمان جانها چنان مسیر گفتگو را چرخاندند و هی من خواستم بگویم و هی نشد که در آخر میرزا قاسمی به نام خودم خورد. نکته تلخ ماجرا این شد که دانه دانه مهمانهایم هی گفتند وااااای میرزاقاسمیت چیز دیگری بود. نشان به آن نشان که من در تمام عمرم این یک قلم را نپخته ام. احتمالا باید سرچی کنم که چطور پخته میشود .دلم برای غذاهای دیگرم سوخت. طفلکیها با اینکه اوریجینال مدین مریم بودند، مظلوم واقع شدند.

*بلای داغانی سر موهایم آوردم. میخواستم ابرو رنگ کنم، کمی رنگ اضافه آمد. آن چتد تار سفیدی که مثل نور لیزری به محض خروج از سرم توی چشمانم میروند، رو اعصابم بود. باقیمانده رنگ را آنجا استفاده کردم با این قصد که دقایقی بعد دوش خواهم گرفت. ابروها را پاک کردم و مشغول کاری شدم و خوابم گرفت و  و خوابیدم و ساعتها گذشت.نشان به آن نشان که تا چند ساعت بعد که زیر دوش بوی رنگ را حس کردم یادم نیامد که من مشنگ قسمتی از سرم را رنگ زدم. در حال حاضر فرق سرم کلا فاز دیگری میزند و فقط خدا به جوانیم و اعصاب همسفر رحم کرد که موهای نازنینم  روی سرم باقی ماند.آخه آدم اینقدر مشنگ؟؟؟


نوشته شده در جمعه 16 تیر 1396ساعت 23:00 توسط مریم نظرات (3)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com