-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 اسفند 1398 23:41
سلام روز و روزگارتون خوش باشه الهی، روز و روزگاری که عجیبان غریبان میگذره و شخصا در حال گذار از متفاوتترین و خاصترین و شاید سخت ترین اسفند عمرم هستم. قبلترها، یکی دوماه پیش فکر میکردم اسفند ماه متفاوتی باشد، حضور پسرک، اولین نوروز سه نفره، خیلی از اولینهایی که به خاطر پسرک بود، دویدنهایمان تا بتونیم به موقع شناسنامه و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 بهمن 1398 08:40
سلام پسرک قدم برمیدارد، کج کج و تاتی تاتی، قدم برمیدارد و بر چشم من قدم میگذارد،دلم میلرزه از دیدن بزرگ شدنش، از شدت عشق و احساسی که بزرگ و بزرگتر میشه و نمیدونم به کجا میرسیم. الهی الهی که دونه دونه عزیزانتون سالم باشند، در پناه خدای مهربون باشن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 بهمن 1398 20:27
سلام پسرک آمده و به خیلی چیزها معنی متفاوتی داده، معنی خاصترو ویژه تری به روز مادر داده، ماما ماما گویان به آغوشم میخزد و ذوب میشوم از تجربه داشتنش. مادرانه هایتان مبارک
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 بهمن 1398 12:17
سلام یک اسم بلاخره نشست توی شناسناممون. نمیدونم چقدر سخت بود، اصلا سخت بود یا توهم سختی بود نمیدونم سالهای انتظار سختتر بود یا این شش ماه معلق، نمیدونم کدوم نگرانیهام سختتر بود، فقط یک چیز را خوب میدونم، نیما مال ماست، مال خود خود ما. اگر نباشیم، اگر بمیریم، اگر هر اتفاقی بیافته نیما یک خونواده داره و یک خونه که بهش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 دی 1398 17:52
سلام علیکممیگما خیلی بده آدم چند هفته خونه نبوده اونوقت اخر هفته هم پاشه بیاد کارخونه؟ چون یک هفته خر پیش رو داره و خودش فکر میکنه خیلی جون سخته اگر هفته آینده را زنده بمونه.تازه واکسن جوجه اش هم خیلی دیر شده باشه و مادر مشنگ جوجه نتونه هفته دیگه را حتی یکساعت مرخصی بگیره، خلاصه که احتمالا بو تموم شدن هفته دیگه، حکم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 10:55
سلامصبحی که وسط هفته باشه، تعطیل هم نباشه و آدم چشم توی خونه باز کنه،تو خونه هم هیچ کسی نباشه، قطعا از قشنگیهای روزگاره.حال و احوالاتتون؟ من، ما، خانواده، همگی خوبیم، یعنی راستش سعی میکنیم خوب باشیم.این چند روزی که ماموریت دیدم، هر روز صبح موقع صبحانه با خبری داغ شروع شد، خوب البته که خبر ترور و حمله و ... فقط برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 دی 1398 08:41
سلامتوی هتل ژیگولی و جینگول، روی تختم، بیخوابی و دلتنگی گرفته بودم،فیلمهای ارسالی همسفر از پسرک را نگاه میکردم و مسخ شده از خنده های سرخوش پسرک که خبر اومد. شلیک و...یک حسی شبیه بی حسی دارم، گیج و منگ از زرق و برق دورم و خبرهای تلخ ک تلختر مملکتم و آینده ای که هرروز مبهمتر و پیچیده تر از قبل میشه و عمر پیش بینیش حتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 دی 1398 17:52
سلامخسته نباشید از هفته ای که گذشت.تو سرویس شرکت هستم، دارم میرم سمت خونه. به مناسبت آخر هفته و چهارشنبه قشنگ، سیستم صوتی با هنرنمایی و صدای بلند داره آهنگهای جورواجور پخش میکنه و من پر میشم از حسهای خوب و بد.امشب دوباره ماموریت میرم و ده روزی نیستم و دارم له میشم از حس دو گانه ای که دارم. پرم از حس خوب کارم و پرم از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 دی 1398 13:19
سلام به روی ماهتونخسته نباشید.روزهای قشنگ دی ماهتون مبارک باشه انشالا.دلیل طولانی شدن غیبتم مثل همیشه بدو بدوهای کار و زندگیه، البته یک دو مرتبه ای نوشتم ولی ثبت نشد، کفرم دراومد، بی خیالش شدم. تشدید درد گردنم هم باعث شده خیلی نیام سراغ گوشی، اینطوری شد که الان، توی ماشین شرکت که دارم میرم یک ناکجا آبادی ، فرصتی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آذر 1398 07:17
سلام صبح زیبای آذرماهیتون به خیر باشه الهی چندین ماهه که دلم یک خواب پیوسته شبانه میخواد و الان که دوشبه فرصتش را دارم، دقیقا همون زمانهایی که پسرک نیمه شبها بیدار میشه، بیدار میشم و حس غم انگیز دلتنگی میپیچه تو وجودمو و کلافه بیخواب میشم.از طبقه بالای هتل، میخکوب خیابان شلوغ پلوغ شب میشم و جراغهای رنگ به رنگ شهر. تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آذر 1398 16:39
سلام امروز از ساعت ۷ انقدر دور خودم چرخیدم و چرخیدم که نفهمیدم چطور گذشت. هربار که نگاهم به پسرک افتاد، چشمم به سوزش افتاد و اشکها اماده روان شدن میشدند، به خودم یک ناسزا تقدیم میکردم که وای به حالت این بچه گریون ببینه تورو. به خودم قول دادم به محض نشستن تو هواپیما راحت گریه کنم، انقدر گریه کنم تا جونم دربیاد. توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آذر 1398 13:45
سلام خوبین انشالا؟ حتما که همه خوب هستیم. تو چند ماهه گذشته زندگیمون زیر و رو شده، نه لحظه ای خواب راحت داشتیم و غذای راحت خوردیم و نه لحظه ای استراحت خوب و بی دغدغه. تفریح و فیلم و کتسرت و همه چی هم تعطیل، کتاب هدیه تولدم هنوز روی صفحه ۲۴ مونده و ورق نخورده اما... با همه آنچه گفتم دل میبرد از وجودمان، تپش قلبش، گرمای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آذر 1398 20:44
سلام نمیدونم حسی که الان تجربه کردم تلختر بود یا حس هفته قبل. حس آزاد شدن ارتباط،حس رها شدن از قفس، حس تحقیری که میتوانند، پس میکنند، کدوم تلختر بود؟ ایکاش که جوک نشود، ایکاش که عادی نشود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 12:14
سلام اینجا هوا عالیه، نه برف اومده، نه آلودس ،به دلایلی که نمیدونم، مهدکودک تعطیله و من شوکه که حالا چه کنم، کلی بالا پایین پریدم که چه کنیم؟ نهایتا رسیدیم به مرخصی گرفتن من، خیلی کار داشتم اما تهش زدم به بی خیالی. حالا من هستم و فرشته ای که توی کالسکه خوابیده و یک پارک پوشیده از برگهای زردو قرمز. آفتاب ملایم هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آبان 1398 11:11
سلام احوالات شما؟ انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه و دلتون خوشتر. مربی مهدکودک پسرک برایم عکسی فرستاده و دلم ضعف کرد برای دیدنش و چلاندنش. این روزها، بسیار بسیار خود درگیری دارم، برای کارم، برای پسرم، برای تصمیمهایی که باید اولویت بندی کنم. حس میکنم یک مخزن عذاب وجدان شدم.بدون اینکه کار خاصی همبکنم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آبان 1398 21:57
سلام جوجه دقایقی هست که به خواب رفته و این کمر من توانسته دقایقی به زمین برسد و صاف شود. هردو زانوی پایم، از بس که چهارزانو دنبالش کرده ام سابیده شده و نمیدانم هودش چطورب حاضر هست که با این سبک راه رفتن، به گوشه کنار خونه سربکشه و زانوهایش داغان نشود. آنقدر دوست دارم بیایم اینجا و کمی درد و دل کنم، منتها دستم که به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 آبان 1398 23:35
سلام جمعه شبتون به خیر و خوشی باشه الهی یک ساعتی هست که توی خونه خاموشی زدیم و توی خونه لالایی پخش میکنیم تا شاید پسرک که امشب شیطنتش حسابی گل کرده، کمی آرامبگیرد و برود در فاز خواب، برق چشمانش میگه عمرا حالا حالاها بخوابه، اما چشمان خودم که از خواب داره سوراخ سوراخ میشه، روبه آسمان دوخته شده و ملتمسانه آرزوی خواب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 آبان 1398 11:23
ساام صبج زیبای پاییزیتون به خیر باشه انشالا برای اولینبار بعد از حضور جانکم در خانه، فرصتی پیش اومده تا مادر پسری بیاییم دوتایی بیرون و توی آفتاب ملس بعد از چند روز بارون شدید، قدمی بزنیم. کالسکه پسرک در دستانم است و خودش بعد از چتد لحظه لالا کرده، همه حس و حالم از داشتنش و نگاه کردنش برایش کرده ام آواز و میخوانم. توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 آبان 1398 10:13
سلام پاییز باشد، باران باشد، هوا بهشتی باشد، عشق باشد، پسرک باشد و من باشم، چه شود. عشق میکنید با این هوای نازنین؟ اصلا مهم نیست که روز تعطیل باشد و سرکار باشید و دلتان خانه را بخواهد و خواب بخواهد و پسرک را، آنقدر هوا محشر هست که سخت نگیرید.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مهر 1398 08:18
سلام حتما همه شماها حس کردید وقتی چیزی را محدود دارید، چقدر ارزشش براتون افزایش پیدا میکنه، یکی از چیزهایی که من کم دارم وقت هست، به ویژه وقت با پسرک بودن را. فکرش را بکنید ماموریت روزانه ات زود تر تمام شود، حتی زودتر از ساعتهای روتین کارت، بروی کنار درب مهدکودک، پسرک را بخواهی، پسرک خوابالو خوابالو تو بغل مربی مهد ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 12:08
سلام سالها بود که تصور میکردم عاشقی را میشناسم، تصور میکردم قلبم بیشتر از این نمیتواند عاشق باشد، جانکم که آمد، خانواده روباتی دونفره مان که تغییر رنگ داد و خانواده شد، حجم احساسی که در قلبم تجربه کردم، تازه فهمیدم من کجا بودم و حس و حال عاشقانه کجا، میمیرم برای نگاه خیره و پر رازش . ایکاش که پر توانتر بودن، ایکاش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 مهر 1398 09:23
سلام یک تکه از مکالمه من و همکارم را ملاحظه بفرمایید: همکار: دیروز دیدمت، خواهرزادت که نبود توی بغلت، بچه خودت بود آره، چطوری آخه، مگه میشه، تو که همیشه بودی؟ من: پسر خودم هست بله، همیشه بودم، بله. همکار: وااااای، نکنه پرورشگاهیه، الهی بمیرم، بچه را آوردی آره؟ الهی الهی، طفلک معصوم من: پسرم طفلک معصوم نیست، قسمت این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهر 1398 08:32
سلام دقیقا دوماه از ورود جانکم به خانه میگذرد. تعریفها و گفتنیهای مادرانه که رنگ و بوی نَدید بَدیدی هم داره زیاد گفتم و احتمالا شنیدید، زیر و شدن بنیان خانواده مان هم به کنار.اصلا همه چیزش به کنار، امروز صبحش هم به کنار. دوماه گذشته هرروز صبح در خواب عمیق بوده که من از خانه خارج شدم. امروز کمی قبل از ۶، که ساعت زنگ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 شهریور 1398 08:29
سلام خدا میداند که تو هوای اخر شهریور چه حس و حالی وجود داره که با تنفسش کلی حس خوب میاد زیر پوست آدم. اصلا شهریور که شروع میشه، نوید اومدن روزهای محشر پاییزی را میده . پاییز قشنگم امسال با حضور یک وروجک ، رنگ و لعابش طور دیگه ای شده برام. تمام حس و حالهای بدم با تنفس این هوا پر میزنه و پر میشم از حس خوب. پاییز مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 شهریور 1398 08:44
سلام صبح تو تاریکی اتاق نفهمیدم کدوم مانتو را از کند خارج کردم. تو گیجی خواب پوشیدم. هوای خنک و وفوق العاده صبح زود را که تنفس کردم، دلم یک روز خوب خواست، دور از همه حسهای بد . دلم خواست امروز توی ذهنم خودم را هی محاکمه نکنم و خودم اینقدر خودم را متهم نکنم. دستم که رفت توی جیبم، چندتا عکس کوچولو پیدا کردم، از همانها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 شهریور 1398 00:20
یگ چیزی ته وجودم داد میزنه، صبح که شد ،به جای کارخونه برم ترمینال، راه بیافتم سمت دورترین جای ممکن، هرجا که میشه با اتوبوس رفت و روی صندلی یک نفرش نشست و خیره شد به جاده تمام نشدنی و فکر کرد که ما دوتا دقیقا چه مرگمان شده که اینطوری شدیم؟ امشب سعی کردیم حرف بزنیم، اگر کسی میدید فکر میکرد به جای زوجی با ۱۵ سال قدمت و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 شهریور 1398 23:28
سلام فکر نمیکنم سابقه سکوتم توی خونه بیشتر از یکی دو ساعت شده باشه، از یک ساعت که عبور میکرد، تمامقلبم بالا پایین میشد، انگار که دنیا داشت به آخر میرسید. الان سه روزه دهنم قفل شده، یک دنیا حرف پشت لبام گیر کرده، اما یک چیزی محکم دهنم را گرفته .یک دوری از همه میخوام تا بتونم فکر کنم و از شوک دربیام اما امکانش نیست....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 شهریور 1398 12:19
سلام نمیدونم تا حالا تو زندگیتون پیش اومده که حس کنید، حس و حالتون توسالهای گذشته، یک دفعه مثل یک آوار روی سرتون خراب بشه؟ اینکه هرچه گذروندید خیال بوده؟ توی روزهایی که تصور میکردم قشنگترین روزهای زندگیم باشه، روزهایی که سالها منتظرش بودم، ۱۵ سال زندگیم هوار شده روی سرم. انگار که دو نفری تصمیم گرفتیم با تیشه هرچه که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 شهریور 1398 20:48
سلام جمعه شبتون به خیر باشه الهی روی تخت پسرک نشستم و دارم سعی میکنم بخوابونمش. پدیده ترسناک واکسن را پشت سر گذاشتیم و پسرک بی قراری میکنه و هربار دل من میلرزه از تصور واکسنهای قبلی و تنهایی عزیزکم. آرزو میکنم که ایکاش بغلم آنقدر جا داشت که میتونست دونه دونه فرشته های مثل پسرک را تو خودش جا بده و نزاره لحظهاشونو با...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 شهریور 1398 11:42
سلام پنجشنبه زیبای شهر یوریتون به خیر کارخونه هستم، طبق معمول شنبه و ممیزی یک ممیزی سنگین داریم و کار روی کار انباشته شده، به قول نزدیکانم، من همیشه در حال ممیزی شدنم، گاهی کار میکنم. در ممیزیهای قبلی از چند روز قبل تا دیروقت شرکت بودمو و کار بلاخره جلو میرفت اما اینبار نه میتونستم نه میخواستم، همین باعث شده که حجم...