-
خرداد پر حادثه
دوشنبه 3 خرداد 1400 13:34
سلام به روی ماهتون انشالا که از گرما و بی برقی و بی آبی و کرونا و ...خسته نشده باشید و هنوز توان زندگی کردن داشته باشید. خرداد ماه عزیزرسیده و اینجانب خیلی زیاد به این ماه نازنین احساس تعلق خاطر و مالکیت دارم. یک جوری که مثلا انگار من نبودم خرداد هم نبود. اگه عزیزان زحمتکش یه لطفی میکردند و این انتخا.بات را از خرداد...
-
مشنگیهای یک مامان جوگیر
دوشنبه 27 اردیبهشت 1400 17:29
سلام مدتهای طولانی دنبال یک مدل لیوان بودم که آب از توی اون بیرون نمیریزد. از بس که پسرک آب را میریزه روی زمین و همه چیز را میریزه توی لیوان،خیلی این مدل لیوان کمکم میکرد. چند روز پیش پیدا کردم،خیلییییی به نظرم گرون بود ولی چون خیلییییییی دنبالش گشته بودم احساس کردم باید بخرم. ۲۵۰ هزار تومان نازنین را تقدیم فروشنده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 اردیبهشت 1400 11:35
سلام به دلیل اشتباه مسخره واحد اداری شرکت الان ساعتی هست که توی اداره بیمه هستم و حالا حالاها هم کارم طول میکشد. چند دقیقه پیش فهمیدم کارت ملی و کلا هیچ کارت شناسایی همراهم نیاوردم.یعنی نتیجه چند ساعت معطلی احتمالا هیچ. تازه مجبور شدم از شرکت با یک ماشین داغون بیام و احتمالابا ماشین داغونتری برگردم.استرس زیاد و حرص...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1400 09:26
سلام بعد از سه هفته پشت میزم نشستم و دارم تلاش میکنم برگردم به فضای کار.یکی دو شبی که فکر میکردم زندگیم روی صفحات آخره و حال و هوای بدی داشتم با خودم همین میز و تصویر اتاقم را تصور میکردم. تصور کردم روزی که پشت این میز باشم یعنی خیلی چیزها تموم شده و زندگی عادی شده و امروز همون روزه. گاهی دوست دارم سرم روی زمین بزارم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1400 14:50
سلام به هول و قوه الهی قراره امروز برگردیم خونه، خونه خودمون. یک هفته ای با کلی استرس و نگرانی خونه مادر بودیم و بلاخره تمام شد. خیلی سخت حال و احوال قبل بیماری یادم میاد، انگار که سالها از اون روزها گذشته اما هرچه که بود سه هفته بسیار عجیبی گذراندیم، خیلی عجیب. در کنار همه سختیهایی که بود یک چیزی خیلی سختتر بود،...
-
از روزهای هفته سوم
یکشنبه 29 فروردین 1400 19:33
سلام یکی از قسمتهای بد درگیری کرونا برای من حضور هرروزه در درمانگاه برای تزریق سرم و یکسری چرت و پرت درون اون بوده. دو هفته اول توی یک مرکزی میرفتم که بسیار خلوت بود. بعد از دو هفته به دلایل مختلف مجبور به حضور در خانه پدری شدم و خوب طبعا درمانگاه جدید. محل جدید بسیار شلوغه، خیلی خیلی شلوغ و بدتر از اون حضور تعداد...
-
موش موشک آزمایشگاهی
جمعه 27 فروردین 1400 16:48
سلام اگر بگم به اندازه دکترهای ملاقات شونده تو این دو هفته، درمان جورواجور دیدم والا غُلُو نکردم. عجبا. هرجا میرم یک حرف جدید. آخرینش هم یک جوجه کوچولو که عجیب رفته رو مهم. پسره پلنگ کم مونده بود لُپَمو بکشه،عجبا، اه اه اه. دلم پر میزنه برای روزهای عادی و روتین. روزهای بدون سرفه و بدون بوی گند توی بینی. روزهای بغل...
-
روزهایی با بوی کپک
سهشنبه 24 فروردین 1400 19:46
سلام همه ما روزهای سخت توی زندگیمون زیاد داشتیم اما واقعا خیلی تلاش کردم یادم بیاد روزهای سختی که شبیه چند روز گذشته برام بوده. بوی کپک پیچیده در بینیم که اجازه خوردن و نوشیدن هیچ چیزی را بهم نمیده.تنگی نفسی که با هر دم و بازدم انگار جریانی از مذاب وارد سیستم تنفسی میکنه سرگیجه پیوسته و البته یکسره روی تخت خوابیدن...
-
covid 19
شنبه 21 فروردین 1400 20:56
سلام حال و احوال بهاری شما بخیر باشه انشالا از آخرین پستی که نو شتم بارها و بارها توی ذهنم برای اینجا مطلب نوشتم اما نشد اینجا ثبت کنم. تعطیلات عید متفاوتی را با حضور نیما گذراندیم و صادقانه بگم بسیار سخت بود و پر دردسر.از همه خاصتر هم شرایط سختگیرانه شرکت بود برای عدم ابتلا به کرونا و مقررات سختگیرانه برگشت به کار....
-
صرفا جهت تغییر آب و هوا
دوشنبه 25 اسفند 1399 13:28
سلام نه اینکه موضوع پست قبلی خیلیم باحال بوده، از اون موقع تا حالا هم توی صدر مونده و اون عنوان زشتش هی توی چشم و چار من میره. مشغول بدو بدوهای آخر اسفند. انشالا سرفرصت میام احوالپرسی. فعلا
-
مادر وحشی
چهارشنبه 13 اسفند 1399 14:26
سلام اسفند همیشه ماه شلوغ و پرکاری هست، برنامه های ممیزی همکه بهش اضافه بشه ، نفس میبُره. تو هفته گذشته دوبار ده شب خونه بودم و دوبار هم پسرک را تنبیه بدنی کردم چون جسمم طتقت دردهای حاصل مو کشیدن را نداشت، تو آینه که خودم را نگاه کردم رسما یک آدم وحشی و نفهم را دیدم و البته سکوت مطلق همسفر تو این یک هفته تیر خلاص را...
-
اسفندی که میگذرد
سهشنبه 5 اسفند 1399 07:41
سلام حال و احوال شما؟ دیدید یه روزهایی آدم از شدت فکر و خیال به خودش میپیچه؟ آروم و قرار نداره؟ هرچی ساعت را نگاه میکنه نمیگذره. این مدل روزها وقتی گذشت باید با یک پاک کن محکم از ذهن پاک کرد. توی این روزها فقط باید پسرک را به آغوش کشید،صدای کوبش قلبش را گوش کرد،عطر تنش را بلعید، آشپزی و مسخره بازی کرد، رق.صهای داغون...
-
صبح زودهای مادرانه
سهشنبه 28 بهمن 1399 06:51
سلام صبح زیبای بهمن ماهتون با این آسمون فوق العادش بخیر باشه انشالا صبحی که با پسرک شروع بشه قطعا یه صبح فوق العادس فقط به دلایلی کمی چاشنی کمردرد داره. فکرش را بکنید قبل از من بیدار شده، تمام وقت چسبیده به بغل من بوده، گرمای وجودش به پوستم خورده، صدای طپش قلبش را شنیدم، سرش توی شانه ام بوده و عشق به وجودم تزریق کرده...
-
حماقتهای تمام نشدنی
دوشنبه 27 بهمن 1399 12:59
آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه. آزموده را آزمودن خطاست. اگر دانش آموز بودم، برای تنبیه خودم، خودم را مجبور میگردم هزاربار این جمله ها را بنویسم، شاید ذهنم، مغزم باور میکرد و اینقدر حماقت نمیکرد. یک موقعهایی دلم میخواد توی چشمهای خودم توی آینه خیره بشم و از خودم بپرسم داری ۴۰ ساله میشی، خسته نشدی از این همه...
-
آموزش مجازی
دوشنبه 27 بهمن 1399 06:54
سلام احتمالا خیلی از شما با سیستم جدید آموزشی و بچه هاتون داستان دارید. عملا بیشتر از بچه ها خودتون دارید آموزش میبینید و تکلیف آماده میکنید و .... من هم از شاکیهای این موضوع هستم، البته از اونطرف ماجرا. به عنوان همراه و همسفر کسی که داره از راه دور آموزش میده، کلاس برگذار میکنه، مشاوره میده و .... هرزمانی از شبانه...
-
۵ دقیقه توقف
یکشنبه 26 بهمن 1399 17:36
سلام خسته نباشید توی تعطیلات آخر هفته، در حد ۵ دقیقه مجبور شدم کنار خیابان بایستم. کنار ماشینمون که خانواده ام هم توش بودند. قبل از ساعت ۷. تو همین ۵ دقیقه سه تا ماشین متوقف شد. دو تا متلک بسیار زشت شنیدم. سالها از تجربیات مشابهی که داشتم گذشته. یادم رفته بود حس مزخرف شنیدن و دیدن نوسانات هورمونی نَرجماعت را.
-
توی هفته سیر نخوریم
یکشنبه 26 بهمن 1399 06:50
سلام صبح زود شما هم بخیر باشه انشالا توی سرویس شرکت ما مثل همه جا ماسک زدن الزامی هست. یکی از همکارها دیر به سرویس رسیده بود و تند تند داره نفس میکشه. بوی سیر شدید میده و اینجانب در حال خفه شدن هستم. آخه چرا اینقدر بوووووو داره؟ *دیشب خواب دیدم. آنقدر داستان خواب زنده و واقعی هست از زمان بیداری کلا منگم و گیج که اون...
-
تخت
شنبه 25 بهمن 1399 19:19
سلام روی تخت دندانپزشکی هستم و برای فرار از استرس مزخرفش به اینجا پناه آوردم. بدون مقدمه دچار دندان درد داغونی شدم و از شب قبل تا الان هلاک شدم. لامصب زندگی را برایم سیاه کرد تو این ۲۴ ساعت. *دو ساعت بعد مجددا روی تخت هستم. به دلیل عفونت دندونم باید آنتی بیوتیک تزریق کنم. در حال انتظار برای نتیجه تست، گوش جان سپرده ام...
-
نهار بدمزه
دوشنبه 20 بهمن 1399 13:35
سلام حسم این روزها شده مثل توپ وسط یک زمین بازی، شوت میشم به هر طرف، با هر نفر. میخوام مقاومت کنما اما قدرت ضربه ها بیشتر از مقاومت منه. از این طرف به اونطرف زمین تو حرکتم بدون اینکه بدونم بلاخره کی از زمین بازی خارج میشم. *نهار امروز شرکت را بسیار دوست نداشتم. فکرش را بکنید معمولا گرسنگی به من امان فکر کردن در مورد...
-
جشنواره جان
دوشنبه 20 بهمن 1399 06:52
سلام صبح زیبای ابری و مه آلودتان بخیر خوشی یادش بخیر کمی قبلترها بهمن ماه بود و عالم جشنواره وذوقهایش. آنقدر درگیر شدم که انگاری صدها سال میگذره از روزهای پرهیاهو و شلوغ بهمن. عجب واقعا عجب از سرعت زندگی.
-
حال و احوالی که انشالا میگذره
سهشنبه 30 دی 1399 10:24
سلام آخرین صبح زیبای دی ماهتون بخیر باشه انشالا. حال و احوال من و اهل بیت هم، شُکر میگذرد. یک موقعهایی یک شوکی وارد میشه کمی گیج میزنیمدور خودمون ، زمان که میگذره،راه نفس باز میشه و با خودمون میگیم آخیش، این یکی هم گذشت. احتمالا خیلی وقتها گفتم که من چقدر آدم حرف زدنم، وقتی خسته میشم، عصبی میشم، مضطرب میشم و...دقایقی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دی 1399 17:34
سلام پسرکم در آستانه دوساله شدن است. شرایط خاص امسال اجازه مهمونی و تولد بازی مفصل نمیده و خوب این اصلا خوشایند ما نیست.سعی کردیم فضای خونه را متفاوت کنیم، پوستمون را کنده از اصرار به نانای کردن و چراغهای چشمک زدن را روشن کردن. نزدیک تولدش که شده یک جورایی حس گنگی پیدا میکنم. خیلی زیاد به مادر بیولوژیکیش و حس و حالش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 دی 1399 09:37
سلام علیکم میگما چه خوبه اینجا هست. قشنگتقش همونی را بازی میکنه که باید باشه و نیست. صبح که توی سرویس تلخ بودم و نوشتم، چشمم افتاد به طلوع فوق العاده خورشید. انقدر خوشگل و ناز بالا می اومد که آدم محوش میشد و آرامش تو خونش جریان پیدا میکرد. تلخیهای ذهنم را که اینجا آوردم و نوشتم سبک شدم و آروم. به جهنم که اون بغل و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 دی 1399 07:13
سلام نزدیک تولد پسرک که میشه قلبم یه جور بدی بیقرار میشه، حال و هوای روزهای آخر بارداری آن زن تو سرم میچرخه. نگران بودنش، دغدغه اش از جدایی، فکر و خیالها و غصه هایش. یک چیزی میشکنه تو وجودم از روزهایی که گذرونده، پر سوال میشم ازفکرش. از اینکه چی بهش گذشته. از اینکه با پسرک چه حرفهایی زده. چطوری خداحافظی کرده. ایکاش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 دی 1399 23:03
سلام شبتون خوش باشه الهی. در اعماق وجودم یکی از ترسناکترین تعاریفی که از قیامت شده، آشکار شدن تمامپنهانیهاست. یک حس ترسناک و خجالت آور د پر از اضطراب. احتمالا توی همین دنیای موجود هم باز شدن یک مسئله، مطرح شدن مسائل مخفی، لو رفتن و چیزی شبیه اینها تجربه ای بسیار سخت و سنگین هست . برای من چند مورد لو رفتن پیش اومد که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1399 10:31
سلام به روی ماهتون آذرماه که به پایان میرسه کمی دلگیر میشم، دلم برای حال و هوا و عطر پاییز تنگ میشه شدیدا. برای خش خش برگهای زیر پا به ویژه امسال که پسرک هم شدیدا مشتاق خرد کردنشان زیر پاهایش شده. ته دلم به خدا میگم میشه پاییز بعدی را هم ببینم؟ مثل سالهای قبل امسال هم برای ما پر بوده از تلخی و شیرینی اما شاید به دلیل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آذر 1399 07:20
سلام برف زیبای پاییزی مبارکمون باشه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آذر 1399 06:48
سلام صبح زیبای آذرماهیتون بخیر تازه تو سرویس نشستم و فرصت کردم زیپ بوتم را ببندم و شلوارم را مرتب کنم. دکمه های لباسم را هم در حال ورود به سرویس تونستم ببندم. بعضی صبحها پسرک خیلی پر انرژی قبل یا همزمان با من بیدار میشه و نتیجه میشه اینطور آماده نبودن . البته همراهیش با همسفر تا پای سرویس خوبه چون روزهای دیگه که خوابه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آذر 1399 11:27
سلام خوبین دوستان؟ حال و هوای زیبای آذرماهتون چطوره؟ یک کاری دستم بود تمامش کردم، نیاز به تجدید قوا و افزایش سطح انرژی برای شروع کار دوم داشتم، گفتم قدمی اینجا بزنم. تو سالهای مختلف زندگیم روی چند نفر حساب کرده بودم، از عزیزترینهایم و جایتان خالی نباشد، چنان دوری خوردم هربار که انگار سهمگینترین ضربه به صورتم خورده،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آذر 1399 11:56
سلام اینجا بمونه یادگار استرسی که امروز پشت در اتاق مدیر عامل تو راهرویی با سنگ سیاه کشیدم. توی دلم اسید قل قل میزنه و توی ذهنم فکرهای دوست نداشتنی. ایکاش آدمها فرصت شیفت دیلیت داشتند. فرصت جبران. هرچی شد مینویسم . بعدتر:خوب و بد گذشت