-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 خرداد 1399 06:59
سلام صبح زیبای آخرین صبح خرداد شما به خیر ۳۸ بهار زندگی را در متفاوت ترین شکل ممکن گذراندم. مادرانه از این بهار گذشتم و شمع را چشم در چشم پسرکی فوت کردم که جانم به جانش بند شده. فکر که میکنمتا حالا تبلُد تبلُدُت مبارکی شیرینتر از آوای پسرک نشنیده بودم . گاهی اوقات فکر میکنم بی منطقترین مادر دنیا شدم. با خودمفکر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 خرداد 1399 07:02
سلام خیلیامون از بزرگ شدن و تغییرات بچه ها شگفت زده شدیم، خیلیامون این حجم از تغییرات را باور نمیکردیم، خیلیامون حوصلمون سر میرفت وقتی مامان باباهای تازه، هی از بچه هاشون و تغییراتشون گفتند، اما درگیر که شدیم ، تازه فهمیدیم شنیدن کِی بُوَد مانند دیدن. دارم میمیرم از ذوق بزرگ شدنش، فهمیدنش، میمیرم از ذوق تقلید کردنش از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 خرداد 1399 08:02
سلام صبح زیباو خنک خردادماهتون به خیر چشم برهم زدنی رسیدیم نیمه خرداد و گرما و البته توتهای خوشمزه رو درخت. انفجار توت زیر زبانم را دوست دارم. چشم میبندم و توت با زبان نرم میشه و عطر خوشش میپیچه توی سرم و پر میشم از حس خوب. تلاش کردم حس خوب را برای پسرک هم بسازم، با قلدری توی چشمم نگاه کرد و توت زیبا را به محض ورود به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 07:15
سلام صبح زیبای اردیبهشتیتون مبارک. توی سرویس شرکت هستم و کمی خوابالو خیره بودم به جاده و آسمون باحال این منطقه که تو بعضی روزها فوق العاده زیبا میشه.دلم آهنگ خواست، به هوای قبلترها فقط پِلی کردم و منتظر آهنگ های خودم بودم که لالایی خرگوشه پخش شد، ته دلم ضعف رفت برای آهنگی که بارها و بارها شب گذشته پخش میشد و من خیره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 22:18
سلام شبتون خوش باشه الهی. یک کلید داشتم کج و کوله و قدیمی ، مال خونه پدری.نزدیک به سی سال توی دسته کلیدم بود، بارها و بارها با استفاده از اون وارد خونه پدری شده بودم و سورپرایزشون کرده بودم. خیلی چیزها را گم کرده بودم اما این کلید را نه. آخر هفته بعد از مدتها حضور در قرنطینه خانه پدری رفتم، کلید را مثل همیشه تو قفل...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 10:40
سلام صبح زیبای چهارشنبه شما به خیر امروز صبح توی سرویس شروع کردم به مرتب کردن آرشیو عکسها. پسرک، آخرین سفرها، خونوادمون، دوستامون و ... پرتاب شدم تو یک عالم خاطره.انگار نه انگار تازه یک ساعته از خواب بلند شدم، انگار چندساله بیدارم و ناظر اتفاقهای توی عکس. پسرکم بزرگ شده ، خیلی. الهی دورش بگردم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1399 07:17
سلام به روی ماهتون احوال شما؟خوبین؟ من خوبم، تجربه جابجایی تو شرایط قرنطینه، تو خونه موندن تو هوای محشر بارونی، شدیدا درگیر کارخونه بودن تو روزهای تعطیلی و حضور از میانه تعطیلات تو کارخونه، تجربه های خاص و متفاوتی بوده که داشتم. باور میکنید چندتا شرکت خدماتی و آشنا زنگ زدم برای نظافت خونه جدید و نیومدند؟باربری هم مشکل...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 فروردین 1399 07:01
سلام صبح زیبای اول فرودین، در حالیکه هنوز زمین چرخش خودش را کامل نکرده و نفسهای کوتاهی از ۹۸ مونده مبارتون باشه. خیلی کم پیش دقایقی قبل از تحویل سال، فرصت خلوت با خودم داشته باشم و امسال مثل خیلی از اولینهای دیگه که پیش اومده، این هم اتفاق اقتاد و عجب دلنشین است. مرور سال گذشته و امید به روزهای در پیش رو. هرجور حساب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اسفند 1398 06:55
سلام به روی ماهتون آخرین هفته اسفند ماه و آخرین شنبه شروع شده، هوا یکنمه ابری هست و دلبری میکنه از حس خوبی میده، شکوفه های مسیر را که میبینم، احساس میکنم که چه خوب، چرخه طبیعت بی خیال کرونا و داستانهای نه چندان قشنگ آدمها، مسیر خودش را میره، چه خوب که مثلا جوونه ها قرنطینه نمیشن و میتونند بیان بیرون. سبزه هایم جوانه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 اسفند 1398 23:41
سلام روز و روزگارتون خوش باشه الهی، روز و روزگاری که عجیبان غریبان میگذره و شخصا در حال گذار از متفاوتترین و خاصترین و شاید سخت ترین اسفند عمرم هستم. قبلترها، یکی دوماه پیش فکر میکردم اسفند ماه متفاوتی باشد، حضور پسرک، اولین نوروز سه نفره، خیلی از اولینهایی که به خاطر پسرک بود، دویدنهایمان تا بتونیم به موقع شناسنامه و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 بهمن 1398 08:40
سلام پسرک قدم برمیدارد، کج کج و تاتی تاتی، قدم برمیدارد و بر چشم من قدم میگذارد،دلم میلرزه از دیدن بزرگ شدنش، از شدت عشق و احساسی که بزرگ و بزرگتر میشه و نمیدونم به کجا میرسیم. الهی الهی که دونه دونه عزیزانتون سالم باشند، در پناه خدای مهربون باشن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 بهمن 1398 20:27
سلام پسرک آمده و به خیلی چیزها معنی متفاوتی داده، معنی خاصترو ویژه تری به روز مادر داده، ماما ماما گویان به آغوشم میخزد و ذوب میشوم از تجربه داشتنش. مادرانه هایتان مبارک
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 بهمن 1398 12:17
سلام یک اسم بلاخره نشست توی شناسناممون. نمیدونم چقدر سخت بود، اصلا سخت بود یا توهم سختی بود نمیدونم سالهای انتظار سختتر بود یا این شش ماه معلق، نمیدونم کدوم نگرانیهام سختتر بود، فقط یک چیز را خوب میدونم، نیما مال ماست، مال خود خود ما. اگر نباشیم، اگر بمیریم، اگر هر اتفاقی بیافته نیما یک خونواده داره و یک خونه که بهش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 دی 1398 17:52
سلام علیکممیگما خیلی بده آدم چند هفته خونه نبوده اونوقت اخر هفته هم پاشه بیاد کارخونه؟ چون یک هفته خر پیش رو داره و خودش فکر میکنه خیلی جون سخته اگر هفته آینده را زنده بمونه.تازه واکسن جوجه اش هم خیلی دیر شده باشه و مادر مشنگ جوجه نتونه هفته دیگه را حتی یکساعت مرخصی بگیره، خلاصه که احتمالا بو تموم شدن هفته دیگه، حکم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 10:55
سلامصبحی که وسط هفته باشه، تعطیل هم نباشه و آدم چشم توی خونه باز کنه،تو خونه هم هیچ کسی نباشه، قطعا از قشنگیهای روزگاره.حال و احوالاتتون؟ من، ما، خانواده، همگی خوبیم، یعنی راستش سعی میکنیم خوب باشیم.این چند روزی که ماموریت دیدم، هر روز صبح موقع صبحانه با خبری داغ شروع شد، خوب البته که خبر ترور و حمله و ... فقط برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 دی 1398 08:41
سلامتوی هتل ژیگولی و جینگول، روی تختم، بیخوابی و دلتنگی گرفته بودم،فیلمهای ارسالی همسفر از پسرک را نگاه میکردم و مسخ شده از خنده های سرخوش پسرک که خبر اومد. شلیک و...یک حسی شبیه بی حسی دارم، گیج و منگ از زرق و برق دورم و خبرهای تلخ ک تلختر مملکتم و آینده ای که هرروز مبهمتر و پیچیده تر از قبل میشه و عمر پیش بینیش حتی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 دی 1398 17:52
سلامخسته نباشید از هفته ای که گذشت.تو سرویس شرکت هستم، دارم میرم سمت خونه. به مناسبت آخر هفته و چهارشنبه قشنگ، سیستم صوتی با هنرنمایی و صدای بلند داره آهنگهای جورواجور پخش میکنه و من پر میشم از حسهای خوب و بد.امشب دوباره ماموریت میرم و ده روزی نیستم و دارم له میشم از حس دو گانه ای که دارم. پرم از حس خوب کارم و پرم از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 دی 1398 13:19
سلام به روی ماهتونخسته نباشید.روزهای قشنگ دی ماهتون مبارک باشه انشالا.دلیل طولانی شدن غیبتم مثل همیشه بدو بدوهای کار و زندگیه، البته یک دو مرتبه ای نوشتم ولی ثبت نشد، کفرم دراومد، بی خیالش شدم. تشدید درد گردنم هم باعث شده خیلی نیام سراغ گوشی، اینطوری شد که الان، توی ماشین شرکت که دارم میرم یک ناکجا آبادی ، فرصتی پیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آذر 1398 07:17
سلام صبح زیبای آذرماهیتون به خیر باشه الهی چندین ماهه که دلم یک خواب پیوسته شبانه میخواد و الان که دوشبه فرصتش را دارم، دقیقا همون زمانهایی که پسرک نیمه شبها بیدار میشه، بیدار میشم و حس غم انگیز دلتنگی میپیچه تو وجودمو و کلافه بیخواب میشم.از طبقه بالای هتل، میخکوب خیابان شلوغ پلوغ شب میشم و جراغهای رنگ به رنگ شهر. تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آذر 1398 16:39
سلام امروز از ساعت ۷ انقدر دور خودم چرخیدم و چرخیدم که نفهمیدم چطور گذشت. هربار که نگاهم به پسرک افتاد، چشمم به سوزش افتاد و اشکها اماده روان شدن میشدند، به خودم یک ناسزا تقدیم میکردم که وای به حالت این بچه گریون ببینه تورو. به خودم قول دادم به محض نشستن تو هواپیما راحت گریه کنم، انقدر گریه کنم تا جونم دربیاد. توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آذر 1398 13:45
سلام خوبین انشالا؟ حتما که همه خوب هستیم. تو چند ماهه گذشته زندگیمون زیر و رو شده، نه لحظه ای خواب راحت داشتیم و غذای راحت خوردیم و نه لحظه ای استراحت خوب و بی دغدغه. تفریح و فیلم و کتسرت و همه چی هم تعطیل، کتاب هدیه تولدم هنوز روی صفحه ۲۴ مونده و ورق نخورده اما... با همه آنچه گفتم دل میبرد از وجودمان، تپش قلبش، گرمای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آذر 1398 20:44
سلام نمیدونم حسی که الان تجربه کردم تلختر بود یا حس هفته قبل. حس آزاد شدن ارتباط،حس رها شدن از قفس، حس تحقیری که میتوانند، پس میکنند، کدوم تلختر بود؟ ایکاش که جوک نشود، ایکاش که عادی نشود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آبان 1398 12:14
سلام اینجا هوا عالیه، نه برف اومده، نه آلودس ،به دلایلی که نمیدونم، مهدکودک تعطیله و من شوکه که حالا چه کنم، کلی بالا پایین پریدم که چه کنیم؟ نهایتا رسیدیم به مرخصی گرفتن من، خیلی کار داشتم اما تهش زدم به بی خیالی. حالا من هستم و فرشته ای که توی کالسکه خوابیده و یک پارک پوشیده از برگهای زردو قرمز. آفتاب ملایم هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آبان 1398 11:11
سلام احوالات شما؟ انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه و دلتون خوشتر. مربی مهدکودک پسرک برایم عکسی فرستاده و دلم ضعف کرد برای دیدنش و چلاندنش. این روزها، بسیار بسیار خود درگیری دارم، برای کارم، برای پسرم، برای تصمیمهایی که باید اولویت بندی کنم. حس میکنم یک مخزن عذاب وجدان شدم.بدون اینکه کار خاصی همبکنم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آبان 1398 21:57
سلام جوجه دقایقی هست که به خواب رفته و این کمر من توانسته دقایقی به زمین برسد و صاف شود. هردو زانوی پایم، از بس که چهارزانو دنبالش کرده ام سابیده شده و نمیدانم هودش چطورب حاضر هست که با این سبک راه رفتن، به گوشه کنار خونه سربکشه و زانوهایش داغان نشود. آنقدر دوست دارم بیایم اینجا و کمی درد و دل کنم، منتها دستم که به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 آبان 1398 23:35
سلام جمعه شبتون به خیر و خوشی باشه الهی یک ساعتی هست که توی خونه خاموشی زدیم و توی خونه لالایی پخش میکنیم تا شاید پسرک که امشب شیطنتش حسابی گل کرده، کمی آرامبگیرد و برود در فاز خواب، برق چشمانش میگه عمرا حالا حالاها بخوابه، اما چشمان خودم که از خواب داره سوراخ سوراخ میشه، روبه آسمان دوخته شده و ملتمسانه آرزوی خواب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 آبان 1398 11:23
ساام صبج زیبای پاییزیتون به خیر باشه انشالا برای اولینبار بعد از حضور جانکم در خانه، فرصتی پیش اومده تا مادر پسری بیاییم دوتایی بیرون و توی آفتاب ملس بعد از چند روز بارون شدید، قدمی بزنیم. کالسکه پسرک در دستانم است و خودش بعد از چتد لحظه لالا کرده، همه حس و حالم از داشتنش و نگاه کردنش برایش کرده ام آواز و میخوانم. توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 آبان 1398 10:13
سلام پاییز باشد، باران باشد، هوا بهشتی باشد، عشق باشد، پسرک باشد و من باشم، چه شود. عشق میکنید با این هوای نازنین؟ اصلا مهم نیست که روز تعطیل باشد و سرکار باشید و دلتان خانه را بخواهد و خواب بخواهد و پسرک را، آنقدر هوا محشر هست که سخت نگیرید.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مهر 1398 08:18
سلام حتما همه شماها حس کردید وقتی چیزی را محدود دارید، چقدر ارزشش براتون افزایش پیدا میکنه، یکی از چیزهایی که من کم دارم وقت هست، به ویژه وقت با پسرک بودن را. فکرش را بکنید ماموریت روزانه ات زود تر تمام شود، حتی زودتر از ساعتهای روتین کارت، بروی کنار درب مهدکودک، پسرک را بخواهی، پسرک خوابالو خوابالو تو بغل مربی مهد ،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مهر 1398 12:08
سلام سالها بود که تصور میکردم عاشقی را میشناسم، تصور میکردم قلبم بیشتر از این نمیتواند عاشق باشد، جانکم که آمد، خانواده روباتی دونفره مان که تغییر رنگ داد و خانواده شد، حجم احساسی که در قلبم تجربه کردم، تازه فهمیدم من کجا بودم و حس و حال عاشقانه کجا، میمیرم برای نگاه خیره و پر رازش . ایکاش که پر توانتر بودن، ایکاش...