-
هذیانهای شبانه
یکشنبه 18 مرداد 1394 22:35
از تاکسی پیاده میشم، راننده خیلی راحت بی خیال برگرداندن اندک مبلغ باقی مانده میشه، سوار اتوبوس میشم با تصمیم خودش پول را بر نمیگردونه، میوه میخرم، خیلی راحت کمتر از وزن اعلام شده توی پلاستیک قرار میده، آرایشگاه میری پول رنگ موی ایتالیایی و آلمانی میدهی،از تو آینه مدل به مدل رنگ آتوسا میبینی که تو ظرف خالی میکنه،ماشین...
-
نمیدانم چرا اینها را مینویسم، فقط دلم نوشتن میخواد
شنبه 17 مرداد 1394 22:20
خیلی خیلی کوچکتر از حالا بودم که میدیدم پدرجان هرشب با رادیو کشتی میگیرد تا بتواند خش خش پارازیت را کم کند و گوش به صدای آقای ایکس وایگری بیاندازد، وقتی موج بی نویزی پیدا میشد من کلی شادمان میشدم، ساعت۹شب نزدیک میشدو نوبت پخش ترانه های درخواستی و من کلی خوشحال میشدم که دارم از رادیو آهنگ های ممنوعه گوش میکنم نه از...
-
گفتگوهای من و خانم سبز
جمعه 16 مرداد 1394 22:31
سلام خیلی خوبه که اینجا نمیشه تصویر نویسنده که مریم جان باشند را دید، آنقدر چهره ام خسته و درب و داغان است که حد ندارد.در جریان علاقه من به چهارشنبه ها و خوابیدن فراوان در تعطیلات پایان هفته برای جذب انرژی کار کردن در هفته بعد که هستید، خوب این هفته عملا تعطیلاتی وجود نداشت. برای تقویت رزومه کاریم، کلاسی را ثبت نام...
-
من هستم، همین دوروبرها
سهشنبه 13 مرداد 1394 08:50
سلام به روی گلتون هفته نسبتا مزخرفتری را در سرکار میگذرانم و به همین دلیل مغزم هنگ شده وزبانم کوتاه و نمیتوانم بیام اینجا و بلبل زبانی کنم و از زمین و زمان بنالم. در خانه هم در جهت حفظ بنیان خانواده و از این حرفها برنامه پیاده روی شبانه گذاشتیم و البته خدا بخواهد به دلیل ضایع شدن شدید بر سر یک مکالمه ساده رگ غیرتمان...
-
خانه پدری
شنبه 10 مرداد 1394 21:59
سلام به روی ماهتون، شبتون بخیر باشه. امشب بعد از مدتها فرصت قدم زدنی پیش آمد و توی این هوای گررررم و وقت غروب ساعتی را توی کوچه پس کوچه های محله مان چرخیدیم، از گرمای هوا که بگذریم جایتان خالی. آخر هفته را در خانه پدری گذراندم، دوست داشتم الان از آخر هفته ای که خوش گذشته بنویسم اما خوب..، رابطه من و مادر عین عسل و...
-
همکارهای من
سهشنبه 6 مرداد 1394 14:27
حس خوبیه وقتی ساعت دو بعد از ظهر که سرگیجه گرفتی از کارهای تمام نشدنیه کارخانه، پسرک خدماتی دوتکه شکلات کنار چای بگذاره و بگه حواسش هست که من چای با قند دوست ندارم. حس مزخرفیه که همکارت بیاد ازت خواهش کنه همسرش را راضی کنه تا ایشون مجردییییی بره سفر، میگم خوب با خانمت برو، میگه براش بلیط گرفتم با مامانش بره مشهد، میگم...
-
دیشب من
دوشنبه 5 مرداد 1394 09:38
سلام به روی ماهتون اینجانب الان یک خانمی هستم که بیش از 30 ساعت از آخرین باری که همسفرم را دیدم میگذرد، ایشان به لطف کار مزخرفی که در دست دارند و تا امروز ظهر باید تحویل بدهند و همچنین به لطف سوختگی لب تاپ دیشب را به منزل نیامدند و تا خود صبح امروز پای کامپیوتر در دانشگاه بودند. شب بدی داشتم، وقتی همسفر نیست، ذهن لوس...
-
یک پست پر از بیشعور
یکشنبه 4 مرداد 1394 16:01
آقا من تو دنیا از هر جنبنده ای غیر انسان میترسم، نخندید ولی وجود یک گنجشک یا کبوتر یا خروس همونقدر منرا میترسونه و سکته میده که یک شیر یا ببر میتونه منو بکشه. منطقه محل زندگیه ما به مقدار فراوان گربه و سگ داره، یکسالی طول کشیده تا من یاد بگیرم اگر سر کوچه گربه یا سگ بود، آسه آسهراه برم و فرار نکنم، کمی همزیستیه مسالمت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مرداد 1394 11:08
سلام به روی ماهتون یادتونه چند وقت پیشها عینک خریدم، یکی به من گفت برو از بیمه پول عینکت را بگیر، خوشحاااااال و خندان همسفر را فرستادم پول نازنینم را بگیره، بهش ندادن، گفتند فقط تو همون شهر که بیمه داره باید بره، خدا میدونه تو این بیابان تا اداره بیمه رفتن چه مکافاتیه، با سختی در بین راه از سرویس پیاده شدم تا اول صبح...
-
خرده کاریهای من
جمعه 2 مرداد 1394 11:22
قدیمها که بچه بودیم، هرموقع از مسافرت برمیگشتیم، وقتی مامانم میگفت که هیچ کجا خونه آدم نمیشه تو دلم میگفتم اهههههههه که این مامان چقدر بی ذوقه، آخه این خونه چی داره، اون هتله که بهتر بود،بعد از گذشت یک عالمه سال، الان در منزل خودم هربار که از هر سفری برمیگرذم، به محض کلید انداختن و وارد خونه شدن چنان موج آ رامشی تو...
-
خاطرات شمال محاله یادم بره...
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:06
سلام سلام سلام بلاخره تونستم بیام اینجا، راستش چون چند روز از هیجانهای سفر گذشته بود حسهای نوشتنم پریده بود اما با دیدن اخبار دوباره اون حس اون اتفاقها تازه شد. روز یکشنبه با خروجپاز منزل مادر همسفر، همسفر پیشنهاد داد چون فرصت کافی داریم به جای مسییر خسته کننده همیشگی از جاده شمال به سمت کرج راه بیافتیم و بنده هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 تیر 1394 12:30
دوستان گلم سلام امروز ساعت شش رسیدم منزل و سریع آمدم کارخانه و خدا نکند که آدم دوروز سرکارش نباشد، بلبشویی برپا میشود واویلا، انشالا عمری باقی ماند بعدا دوباره میام، فقط همینقدر بگم که حیف که خانواده از اینجا رد میشه، وگرنه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 تیر 1394 16:17
یکسلام از پشت کوه دیروز بعد از ظهر که از خانه مادر همسفر راه افتادیم، دوراه داشتیم برای برگشتن به خانه، دل را به دریا زدیم و از سمت شمال آمدیم، غافل از وضعیت راه و بارندگی و سیلاب و..حالا پشت رشته کوه البرز ماندیم، هراز بسته، چالوس بسته، جاده فیروز کوه بسته و و ما اینجا گیر افتادیم، فکر کنید دسترسی به نت پیدا کردم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیر 1394 14:26
دوستان سلام من دارم باروبندیل را جمع میکنم این بچه را چند روزی پیش مادرش ببرم، بلکه با شنیدن هر لهجه مشهدی اینقدر ذوق نکند. احتمالا بی نت خواهم بود، پس نگرانم نباشید. امیدوارم تعطیلات خوبی در پیش رو داشته باشید. دوستان روزه دار هم صبحانه دلچسب روز عید نوش جانتان. *اگر کاری در مشهد داشتید که در توان من بود، در خدمتم.
-
از ماجراهای همسفر
سهشنبه 23 تیر 1394 22:48
همسفر عادت داره موقع کار کردن به صدای تلویزیون گوش بده، فقط روشن بودنش مهم هست(از این مسئله میگذرم که سالها این مسئله از مشکلات ما دونفر بود، من از سر و صدای تلویزیون گریزانم و ایشان از سکوت خانه) خلاصه این شبها پس از افطار که ایشان جهت ادامه کارش پشت سیستم مینشیند، من هم پشت تبلت و گاهی کتابهایم می افتم و توی دنیای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1394 12:52
سلام به روی ماهتون بعد از چند ساعت چرخیدن تو سالن تولید، بسیااااار گرسنه و تشنه از پله های اداری بالا اومدم که بیام آزمایشگاه، جایتان نه چندان خالی، تایم نهاره و چنان بویی تو پله ها پیچیده بود که نزدیک بود از حال برم، فکر کنم زیباترین بویی بود که میشد حس کرد. دوتا از بچه ها املت درست کردند با یک عالم آویشن و چیزهای...
-
احتمالا از خواب اصحاب کهف بیدار شدم
سهشنبه 23 تیر 1394 00:25
مدتها قصد خرید یک ضد آفتاب ایرانی داشتم و فرصت نمیشد، بلاخره امشب گذرم به داروخانه افتاد و رفتم پای صندوق، چند دقیقه توی شوک قیمت رفته باشم خوبه؟هی به آقاهه میگم، من میدونم اینها قیمتش این نیست، من خودم ۳۰۰۰تومان اینها را خریدم. باورم نمیشد روی خود کرم هم قیمت ۱۶۰۰۰ خورده، اصرار دارم که اشتباهی شده، با اصرار همسفر و...
-
بیخوابی
دوشنبه 22 تیر 1394 00:56
یک وقتهایی، تو اوج کلافگی، یک نشانه، یک خبر خیلی کوچک، از بودنش، خوب بودنش، سالم بودنش، میتونه تمام آرامش دنیا را به وجودت سرازیر کنه.
-
دردسرهای یک همسر
یکشنبه 21 تیر 1394 09:09
دوستان سلام وصبح بخیر، قبل از هرچیز یک غر وبلاگی بزنم، تا ما اینجا مهاجرت کردیم و اومدیم کمی به رنگ وروی اینجا عادت کنیم، اینجا تغییر دکور داد و مدل عوض کرد، یعنی گیج میزنمااااا اساسی. *این همسفر بنده، هر موقع پای خرید چیزی برای من باشه، هرطور شده کار منرا راه میندازه و از زمین و زمان بهانه میاره که باید این خرید...
-
لال شدگیه مریم
شنبه 20 تیر 1394 11:22
سلام به روی ماهتون، انشالا که آخر هفته خوبی گذرانده باشید و پرانرژی هفته جدید را شروع کرده باشید، در مورد من که اینطور نبوده، یعنی علی رغم قول و قرار خودمان (خودمان یعنی من و همسفر) با هم برای اینکه این آخر هفته را هیچ کجا نرویم و صرفا در خانه تمام کارهای نکرده مان را انجام بدهیم و کمی هم کمبود خواب را جبران کنیم، به...
-
تا سه نشه بازی نشه
سهشنبه 16 تیر 1394 09:24
سلام به روی گلتان به نظر شما سه شنبه ای از این زیباتر پیدا میشه؟؟؟نه. اصلا سه شنبه ای که روز بعدش تعطیل باشه میشه زیبلترین روز دنیا. جانم به رویتان بگوید اینجانب به دلیل حوادثی که طی دو روز گذشته برایم اتفاق افتاده بسیار محتاط شده، چون منتظر اتفاق سوم هستم. روز گذشته در سالن تولید با عجله راه میرفتم نفهمیدم چی شد که...
-
یک شب خلوت
دوشنبه 15 تیر 1394 14:09
سلام به روی ماهتون خسته نباشید، انشالا که توی این هوای داغ تبخیر نشده باشید و هنوز توان لبخند زدن داشته باشید. جانم برایتان بگوید که توی این روزهایی که ممکنه بعضی بندگان خدا دلشان بخواهد خدای نکرده روزه بگیرند و گرما هم کمی اذیتشان میکند، دکتر جان ما تصمیم میگیرد که ما به غ..کردن بیافتیم.کارخانه خودش هست، اختیارش را...
-
How was your weekend?
شنبه 13 تیر 1394 11:12
سلام به روی ماه همگی الان اگر من بگم از دیشب دارم شبها را میشمارم که چقدر تا سه شنبه وشب تعطیلی مونده خیلی زشته؟ خدا وکیلی خیلی ضایعه؟ نه والا. پنجشنبه صبح همسفر خون مریم را توشیشه کرد که باید بیایی و عینک بخری، حالا هرچی من میگم آقا، حاج آقا جان مادرت کوتاه بیا بزار برای بعد از ماه رمضون، وقتی هوا خنک شد،من الان تو...
-
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت و از این حرفها
پنجشنبه 11 تیر 1394 01:22
امشب را همراه همسفر مهمان چندتا فرشته کوچولو بودیم که مدتیه باهاشون آشنا شدیم. قبل از رفتن طبق روال این چند وقت که همسفر شروع میکنه به نظر دادن در مورد لباس من و پوشش من و ظاهر من، شروع شد: مریم درست بپوش، مریم همه گروه هم هستند، مریم پرونده من الان تو مرحله حساسیه،مریم بعدا نگی نقصیر من نبود، مریم ....یعنی به مرحله...
-
بلاگفا
سهشنبه 9 تیر 1394 12:23
خانه ام دوباره ساخته شد، حالا باید رفت یا موند؟ کاملا بی ربط: سالها قبل که شماها به دنیا نیامده بودین و من بودم، سالی که اولین گروه اسیرهای جنگ برگشتند به وطن، پدرم دوستی داشت که خانمش قبلا همسر برادرش بوده و با ناپدید شدن برادر اول، خانواده تصمیم گرفتند ایشان با برادر دیگر ازدواج کند. این اتفاق خیلی تلخ با مدتی...
-
همینجوری
دوشنبه 8 تیر 1394 16:10
خواهرجانمان در تلاش برای پیدا کردن مستاحر برای آپارتمانی میباشد که بهدتازگی ساخته اند و حالا کمی بدهی دارد و ایشان قصد دارند با اجاره دهی مبلغ بدهی را جبران کنند. آدمهای مختلفی آمدند تا قرعه به نام خانواده ای افتاد که پدر خانواده شغل خاصی دارتد و من از ترس جان وبلاگم آنرا نمیگویم. قرارداد بسته شده و پول پیش را پرداخت...
-
دوشنبه خوابالو
دوشنبه 8 تیر 1394 12:20
سلام دوستان انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه. *آقا من امروز از بس خمیازه کشیدم دارم میمیرم، یعنی دهان درد گرفتم از بس باز شد و بسته شد.راهی برای درمانش سراغ ندارید؟هی دارم به خودم تلقینهای مثبت میکنم که نهههه تو خوابت نمیاد اما خمیازه ها میگن که ساکت، خیلی هم خوابت میاد. *امروز یک گزارش برای دکتر فرستادم از اون...
-
تعطیلات
شنبه 6 تیر 1394 23:00
سلام، شبتون بخیر. انشالا که اگر روزه بودین تشنگی و گرسنگیتون برطرف شده باشه و الان با حالی سنگین در حال گذران دوران پس از افطار باشین، اگر هم روزه نبودین که بازهم امیدوارم خستگی کار روزانه از تنتون بیرون رفته باشه. همسفر اعتقاد شدیدی به خیر بودن هر اتفاقی که میافته داره، بارها و بارها سعی کرده این باور را به من...
-
فعلا همینجوری
شنبه 6 تیر 1394 16:01
سلام اگر انرژی داشتم الان یک عکس میزاشتم که ببینید اول هفته ای چه به سرم اومده از بس که از اول صبح مثل فرفره دور خودم چرخیدم، بنایی میکردم امروز کمتر پاغون میشدم، در حد مرگ تشنمه. *قرار نبود پست نق نقی بزارم، سلام اول یک پست آخر هفته ای را نوشتم و احضار شدم و....، فعلا چرکنویسه، برم خونه. حالم اوکی بشه میزارم. *در...
-
نیمه شب
پنجشنبه 4 تیر 1394 00:51
حال و هوای چهارشنبه شب یک انرژی به آدم میده که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، بااینکه مثل هر روز سرکار بودم و پر از کمخوابی اما یک انرژیه خوب از فکر اینکه فردا قرار نیست با آلارم گوشی بیدار بشم، منو پر از حال خوب کرده و خواب را پرانده. *کتاب میخونم، چای مینوشم، با همسفر چسبیده به لب تاپ کل کل میکنم، عشق میکنم....