مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

دو کاج

سلام مجدد

قاعدتا نباید الان پست جدید بنویسم، قیلی باید تکمیل بشه، ولی دلم خواست جدید بنویسم.

ممیزی مزخرف که تمام شد، دقیقا روز بعدش نویت آرایشگاه گرفتم برای موهایم، چندسالی هست پیش این خانم برای کراتینه( من میگم کراتینه، خودشون هربار اسم و متد جدیدی میگن) میرم، بسیار کارش را دوست دارم و البته که بسیار از کارهای نگهداری مو راحت شدم. دفعه قبل که رفته بودم بعد از جهنم دی ماه بود و دقیقا روز اولی که باز کرده بودند، اینبار هم شرایطی شبیه اون موقع. تون چند ساعتی که اونجا هستم را بسیار دوست دارم، چند ساعتی بازی با موهایم و البته دخترهای بسیار پرانرژی که توی تیمش کار می‌کنند. انرژی قشنگشون دقیقا جذب وجودم میشه و وقتی میام بیرون ، دقیقا انگار زندگی رنگ دیگه میگیره.( گفته بودم در اقدامی انتحاری و در عصبانیت محض ، موهایم را کوتاه کردم؟ دلم برای بافتن یک  طرفه بسیار تنگ شده، متاسفانه فکر نکنم عمرم کفاف بده بار دیگه ببافم، از بس هربار در انتقام از دیگری،  این بیچاره‌ها را میزنم).

منظره پنجره اتاق خواب، دوتا کاج بسیار بلند هست، اگر اشتباه نکنم عمر هردو درخت بیش از صدسال هست، هردو به صورت موازی و در یک جهت کمی کج شدند، به صورت معنی داری از همه درختهای دیگه بلندتر هستند ، بیداری من به صورت کامل از حدود 4 صبح شروع میشه، وقتی هنوز هوا گرگ و میش هست، همینطور که زمینه رنگ پشت این دو تا درخت تغییر میکنه، من حس میکنم جلوی زیباترین تابلوی نقاشی متحرک هستم، این زمان صبح بااین منظره شده از قشنگیهای زندگی من، (از هرزمانی با اذان صبحش بگذریم).از آرزوهای من اینه که این دو تا درخت، حالا که ده ها سال با هم بودند، حتما با هم به انتها برسند و مثل اون دوتا درخت تو شعر نشن.

در کنار خطوط سیم پیام 

خارج از ده دوکاج روییدند


صبحانه چی

سلام

خوبین انشالا،  من هرروز در حال پخته شدن هستم، دمای 22 درجه منطقه خونه توی استانبول را میبینم، ناسزاهای خفیفی در دلم میدم که اخه این موقع باید برمیگشتی؟

دیروز مجبور بودم توی دفتر تهران حضور داشته باشم، از کرج فرصت صبحانه پیش نیومده تا خود دفتر، در حال احتضار بودم از شدت گرسنگی و نیاز به چای و میدونستم برسم دفتر، بلافاصله درگیر میشم . با یک کوچولو سرچ ، خیلی اتفاقی یک جایی پیدا شد ، یک فضای آبی و کوچولو و خیلی خیلی دوست داشتنی، پرسنل از خودش دوست داشتنی تر، جای شما عشققققق کردم،  مدتها بود توی رستورانی نبودم که فارسی سفارش بدم، اطرافم فارسی حرف بزنند .کیفیت صبحانه هم عالی.

 یک چیزی متوجه شدم ، چقدر فضای شهر خوشگل شده، اینقدر زیبایی و نگاه طبیعی میبینم دلم ضعف میره برای مظلومی که داریم، چقدر میجنگیم برای بدیهیات زندگی. بمیرم برای خونهایی که ریخت ، برای خانواده‌های داغدیده، برای هزینه‌های که میدیم...

حس میکنم دچار شکست ذهنی شدم، کشوی آشپزخانه را باز میکنم دنبال ظرفی هستم که اونطرف دارم، کمد لباس را باز میکنم دنبال لباس جای دیگه هستم، ذهنم بروزرسانی درستی انجام نداده.

*جواب نمونه خوب بود، اعصاب و انرژی ادامه تخلیه کردم را ندارم، تلاش می‌کنم همزیستی مسالمت امیز داشته باشیم ، به ویژه با اون گوگولی 7 سانتی.