سلام
چند روزی هست که نتوانسته بودم درست با مادر صحبت کنم، یک هفته درگیر مهمانداری بودم و بعد هم سفر ، بعد از سفر هم که مجددا درگیر کارخانه و حواشی تمام نشدنی ان، وقتی که به خانه میرسیدم اونقدر به هم ریخته بودم که دلم نمیخواست هیچ تماسی داشته باشم. این دوروز خانه نشینی تماس طولانی داشتم، حس میکردم یک چیزی درست نیست ، خوب اینقدر توی دنیای مزخرف خودم بودم که نفهمیدم چی شده، بلاخره وقتی حضور غیر عادی خواهرم در خانه مادر را دیدم، وقتی جواب دادن کوتاه مادر را دیدم، خبر دادند. مادر زمین خورده ، دستش شکسته، کمرش اسیب دیده و من مات و مبهوت بی خبری از عالم ، اینقدر تو خزعبلات کار و خودم غرق شدم که حتی نفهمیدم برای مادرم چه اتفاقی افتاده. پسرک را به همراه پدرش از خانه فرستادم بیرون ، این دوروز که من امکان بیرون رفتن نداشتم کلافه شد. امیدوارمکمی حالش بهتر شود با این همراهی پدرش.
خودم هستم و خودم. طبق روال تنهای، خودم را مرور میکنم، قطعا که نباید اینطوری باشد ولی عجیب توی نمره گیری زندگیم حس مردودی دارم، وابستگی شدید پسرکم به پدرش، رفتار همسفرم، رفتار همکاران م در محیط کار، رفتار نزدیکترین و عزیزترین دوستم، بی خاصیتی خودم برای پدر و مادرم، یک جورایی همه و همه کشانده ام به ته چاه. نمیفهمم این حجم از حس بی خاصیتی خودم، این حجم از به درد نخوری خودم تا کجا ادامه پیدا میکنه. دلم یک دست میخواد که دراز بشه توی چاه، یک طناب بندازه و بگه بیرون، کمکم کنه بیام بیرون.
نمیدونم داستان جلال را شنیدهاید ؟ بنده خدایی در چاه سقوط مبکند، همه از زنده بیرون آمدنش ناامید هستند ، جلال نامی کنار چاه قرار میگیرد و از او میخواهد برایش حرف بزند و در شروع هر جمله نام جلال را هم بگوید ، ساعتها حرف میزنند تا بلاخره موفق میشوند بنده خدایی در چاه افتاده را نجات دهند. یک جلال میخوام که فقط بگه تو اینقدر ها هم که فکر میکنید به در نخور نیستی، اینطوری نیست که در همه نقشهای زندگیت باخته باشی ، یک جلال میخوام برای خروج از این چاه.
سلام
طول عمر منزل جدیدی که از چند ماه قبل توی اون ساکن شدیم، به بیش از پنجاه سال قبل برمیگرده ، ساختار خونه طراحی اون زمان را داره و در زمان خودش با توجه به طراحی مهندسین آلمانی و نظارت دقیق روی ساخت، بسیار مدرن بوده ، مثلا غیر ممکن هست صدا از منزل شما به منزل مجاور منتقل بشه.
اما به هرحال طراحی قدیمی هم داره که در صورت تمایل به بازسازی، شما میتونی اونها را بروز کنید و البته هرچقدر هزینه کنی چیزی برنمیگرده. مثلا خانه ها فاقد سیستم گرمایش مدرن هستند و بخاری برای گرم کردن استفاده میشه. سالها بود که ما تجربه بخاری نداشتیم، نیما که مطلقا ندیده بود و این پدیده در منزل ما ماجراهای زیادی داشته ، مثلا اینکه گریه و زاری داریم که چرا گوشه خونمون آتیش داریم یا اینکه چرا این اینقدر داغه.
تلاش کردیم پسرک بتونه ارتباط درستی با بخاری برقرار کنه، نه اونقدر که بترسه از بودنش و نه اونقدر دوست بشه که بره بغلش کنه.
و اما خودم، لذت خودم از بودن بخاری، قرار دادن پوست پرتقال روی اون و پخش کردن عطر فوق العاده اون هست.
خونه نشینی اجباری ، ذهن آدم را حتی به بخاری هم حساس میکنه .
سلام
شنیدید که میگن اگر میخواهید قدردان روزهای روتین زندگی باشید ، یک بلای ساده سر خودتون بیارید، اون موقع میفهمید چه زندگی فوق العاده ای داشتید.
از دیشب که یک لایه ضخیم کرم روی صورتم هست و اجازه ندارم تا فردا شب صورتم را بشورم، از دیشب که به مدت ۴۸ساعت نباید به محیط بیرون از خونه برم، تمام لباسهای تنم کرمی شده، از دیشب نتونستم مثل آدم راحت بخوابم ، وقتی حتی چای خوردن و غذا خوردن سخت و عذاب آور شده و به طور کلی تمام کارهای عادی زندگی به سختی داره انجام میشه، تازه فهمیدم قرار هست به این دوروز به چشم یک مرحله استپ برای نق نق های تمام نشدنی کارم نگاه کنم.
تمام سلولهای صورتم میخواره ، موهای اطراف صورتم آغشته به کرم هستند ، به هر روشی تلاش کردم موهایم را شانه کنم نشد و اصلا نمیدونم روانم چقدر از ۴۸ساعت را تحمل خواهد کرد.
قاعدتاً توی این شرایط که قاشق غذا هم طعم کرم میگیره وقتی که وارد دهانت میشه، دغدغه های کاری و غیر کاری خیلی کوچکمیشن، حتی اگر هنوز گوشه قلبت یک چیزی خراش داده شده باشه از دوری کهخوردی.
از شدت مالیده شده کرم به اقصی نقاط لباس و بدنم، تازه متوجه حجم تماس صورتم با همه جا شدم، جدی جدی عجب توانایی صورت من داشته و بی خبر بودم.
فعلا تا اطلاع ثانوی هیچغم و غصه ای ندارم الا آرزوی شستن صورتم و لباس راحت پوشیدن و مو شانه کردن و راحت خوابیدن.
به اینها که رسیدم ، مجددا برمیگردم روتنظیمات قبلی
سلام
فکر میکنم کلاس پنجم بودم که یک روز معلمم صدام کرد، تو بیا پای تابلو، خالخالی پشمی ، نفهمیدم منظورش چیه، بچه ها خندیدند، من شاگرد اول کلاس بودم، معمولا زیاد پای تخته میرفتم اما چرا گفت خالخالی پشمی؟
از مامانم پرسیدم یعنی چی، گفت منظورش احتمالا به کک مکهای صورتت بوده، توی آینه نگاه کردم، متوجه خالهای ریز قهوه ای شدم، تا اون روز حتی ندیده بودنشون.
نوجوان بودم، میخواستم ضدآفتاب بخرم، ضدآفتاب های رنگی را به خاطر حس سنگینی دوست نداشتم، بی رنگ میخواستم، فروشنده با ناز و ادا فرمود شما باید مدل رنگی ببری تا لکه ها پوشش داده بشه.
آرایشگر روز نامزدی چندبار تاکید کرد ، باید کرم مخصوصی استفاده کنم، تا کم مکها پوشش داده بشه.
خیلی وقتها علی رغم مهم نبودن موضوع برای خودم ,دیگران با تمام وجود خالهای قهوه ای روی صورتم را یادآوری میکردند.نمیدونم چرا اینقدر دغدغه بود برای همه.
سالهای اول ازدواج، یکبار خواستم اقدام کنم ببینم بدون اونها چطوری میشم، از دکتر پوست که مشاوره گرفتم، هزینه خیلی بالا بود، نتونستم بگذارم توی اولویت برنامه هام.
امشب،بعد از حدود سی سال که از کلام گهربار معلم پنجم دبستان میگذره ، بعد از سالها در آمد داشتن ، اولویت هزینه ام خودم شدم و برای برطرف کردنشون اقدام کردم. نمیدونم نتیجه چی میشه ، اما انگار یک بار چندساله را برداشتم.
سلام
با موضوعی با عنوان سندروم استکهلم آشنا شدم، احتمالا ارتباط خودم در شرکت ، گرفتار این سندروم شده است.
فقط محدود به محیط کار نیست، میتونید درگیر و دربند هر شخصی، هرشب یا هر مورد دیگری بشوید که شما را سرویس کند، اما شما همچنان واله سرویس کننده باشید.