مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

همراه پسرکم در یک خانه بازی هستیم تا بلکه پدر خانه فرصتی داشته باشه که کارهای تمام نشدنی که در حضور پسرکمون امکان انجامشون نیست، سروسامانی بده. پسرک از بودنم به طرز عجیبی ابراز شادی میکنه و این موضوع حس تلخ کمرنگ بودن میده بهم.

خواسته هایش خیلی کوچولو و ساده هستمد، برای نهار اصرار به پختن عدم پلو میکنه، از خریدن یک سوت کوچولو ساعتها خوشحاله،با یک بیلچه و سطل ساعتها در گیر خاکبازی میشه، آرزو میکنم خواسته هایش همیشه همینقدر قابل دسترس باشند و اونقدر از درون خودش خوشحال و راضی باشه که چیزی نتونه ریشه هایش را بلرزونه.

قرص ماه اسمان

سلام

چه ماه فوق‌العاده ای اومده تو اسمون، چه رنگی داره، چه حسی داره . خوشحالم که چهارشنبه شب هست ، خوشحالم  که فردا سرکار نمیرم، آدمهای کارخانه را نمی‌بینم .

همسفر خوشحال هست، اتفاق خوبی در محل کارش پیش اومده که مدتها برایش تلاش کرده(شمابخونید  مارا هم سرویس کرده) و منتظر بوده به نتیجه رسیده، عمیقاً برایش خوشحالم چون فوق العاده نسبت به کارش متعهد هست و سزاوار چنین پیشرفتی توی این مرحله کاری بود. تلاش میکنم پسرکم متوجه اتفاق خوب برای پدر بشود با یک جشن سه نفره.

تمام روزم درد داشتم و به خودم پیچیدم، اگر بتونم فردا حتما استخر میرم تا بریزم بیرون این حس و حالی که فعلا جا خوش کرده.در تدارک تولد پسرک‌هستم، خوشحاله و این خوشحالم میکنه‌

عطر خوش موهایم

یک کار خوب یاد گرفتم ، درد قفسه سینه که زیاد میشه و نمیتونم درست نفس بکشم ، بافت موهام را باز میکنم و نفس عمیق میکشم توی موهام، فوق العاده خوش عطرن(احتمالا به لطف شامپویی که اسمش را هم نمی‌دونم)، همین عطر خوب حالم را عوض می‌کنه ، کمی درون دلم قربان صدقه خودم میرم،درد کم میشه، کمتر میشه. 

آقا خروسه

سلام

تو مسیر کوتاهم از درب خانه تا ماشین شرکت ، چشمم میخوره به قرص کامل ماه که کمی نور به فضای تاریک اطراف داره، خروس عزیزی هم آواز سرداده و از دلم میگذره کاش پسرکم هم بود تا صدای خروس را می‌شنید و دنبالش می‌رفت.

این مسیر حدود یک دقیقه ،تنها خلوت شبانه روز من هست و فوق العاده دوستش دارم. توی همین زمان کم با خودم فکر میکنم،قول و قرار میگذارم، به قولهای انجام نداده دیروز فکر میکنم و تمام.

تلاش میکنم یک تراپیست خوب پیدا کنم، یک‌جورایی دارم غرق میشم توی حس غم و البته خشم زیاد. متاسفانه جسمم هم زیاد درگیر شده و الان مطلقا کسیو ندارم که فقط بتونم کلمه ای از حسهای منفی درونم باهاش حرف بزنم و کمک بخوام برای نجات خودم. تنها جای اعلام همین صفحه مجازی هست و کلماتی که توی اون نوشته میشن.

خانه سازی

سلام

پسرکم یک خونه با بالشهای رنگی ساخته و اصرار داره همراه او توی خونه خوراکی غیر مفید بخوریم ، کمی خوراکی میخوریم ، فیلم میبینیم و آرام آرام توی بغلم قرار میگیره.

کمی بعد بلند میشه و کتابش را میاره که پدرش بخونه، چند لحظه میگذره و بعد اعلام می‌کنه خودش میخواد کتاب را بخونه ، شروع به خواندن می‌کنه و داستان را میسازه، میگه و میگه و من در دلم ضعف میکنم از بیانش، از بودنش و از آرامشی که دارد.