مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

اگر راننده سرویس اجازه بده، تقریبا تمام مسیر طولانی راه شرکت را در سکوت هستم ، تمام وقت لبهام بسته هست و یک سکوت خوبی توی ذهنم هست ، خیلی خیلی دلم میخواد این سکوت ادامه پیدا کنه تا آخر شب. تقریبا هرروز با خودم قرار روزه سکوت میگذارم و هرشب شرمنده از شکستن قول و قرارم.

سکوت خودم و آرامش جاده و مسیر را دوست دارم البته اگر از آهنگهای جنگولک و داغون جناب راننده فاکتور بگیریم.

جدی جدی دلم یک سکوت تبدیل میخواد در مقابل همسرم ، همکارم، پرسنلم، مدیرم و خودم.

تمام این حرفها بهانست

سلام

امروز بعد از مدتها تونستم زیر دوش بخونم، بلند بلند، مثل روزهایی که همه چیز قشنگتر بود، آدمهای امنم را داشتم. حتی میتونم بگم چی خوندم، آهنگ بهانه لیلا را خوندم، از آهنگهای مورد علاقه ام که زیاد زمزمه میکنم. چرا تونستم بخونم ؟فکر میکنم می‌دونم.

امروز احمقانه، وحشیانه ، دقیقا مشابه یک سلیطه احمق توی کارخانه رفتار کردم، راستش را بخوام بگم خودم از شدت خشمی که تو وجودم هست متحیرم، معمولا من اتفاقهای بد را دو سه روزه هضم میکنم اما این دفعه یک جوری تو خودم شکستم که هنوز صدای خشم را می‌شنوم. می‌دونم که این روزها بدترین رفتار حرفه ای را دارم، تمام وجودم درونم شرمنده میشه از خودم اما  کنترل خیلی چیزها از دستم خارج شده. بعد از همه مسخره بازی، یک اتفاق افتاد، تونستم رزومه بنویسم، چیزی که مدتها منتظرش بودم، هر تلاشی میکردم نمیتونستم رزومه بنویسم، راستش هنوز هم حتی از فکر کردن به کار کردن تو‌محیط  دیگه حالم بد میشه اما می‌خوام یواش یواش به خودم فرصت بدم، همینکه تونستم یک‌فرمت رزومه باز کنم خیلی خوبه و انگار همین فکر ، باعث یک آرامش در وجودم شد ، اونقدر که امشب زیر دوش بخونم، بتونم شام بخورم و حس کمرنگی از آرامش داشته باشم.

نمی‌دونم چند وقت طول میکشه، نمی‌دونم کی میام اینجا و از آخرین حضورم توی شرکت میگم، ولی حتما یک روزی میگم و این خیلی خوبه.

*فقط خودم می‌دونم که گذشتن از این‌ کار برام مثل گذشتن از یک تکه وجودم هستم، مثلا بگویند دستت را ببر، پایت  را قطع کن، قلبت را جدا کن،خیلی درد داره ولی میشه.

یک‌چیزی را میدونم، نبودنم و نداشتنم برای آدمهای دوروبرم، بزرگترین لذتی هست که به خودم میدم.

کافه بازی

سلام

دلم یک آدم غریبه میخواد ، اونقدر غریبه که حتی اسمش را هم ندونم، با هم بریم یک‌ کافه که من دوست دارم، بهم بگه غریبه تو چی میخوری، من بگم غریبه تو خودت انتخاب کن، من باید منو را کامل بییتم،تمام وقت دستم را گرفته باشه، از تمام مزخرفات چیپ و بی ارزش حرف بزنیم، شفل مهمی هم نداشته باشه و  هر دقیقه حرف زدن با تو از چندتا مقاله و مطالعات مهم و جواب دادن تلفن محروم شده باشه. حرف بزنیم و حرف بزنیم، تمام وقت دستم را رها نکنه، من تعریف کنم که رفتم مهدکودک پسرم ، پسرم را از توی کلاس دیدم، کلی چشمهایش برق زد، برایش تعریف کنم وقتی بغلش میکنم از تماس پوست شکلاتی اون با پوست خودم چه گرمایی منتقل میشه، براش تعریف کنم که چقدر دلم از دوست نزدیکم در محل کار شکسته،بگم‌که هنوز تمام وجودم از رکبی که خوردم درد میکنه، که چقدر از زن بودنم در محل کار آسیب دیدم، تعریف کنم چقدر سفر توی ذهنم دارم، که دلم یک کار برای پوست صورتم میخواد، رژ قهوه ای و صورتی داره تمام میشه ، باید بخرم، دلم مایو جدید میخواد، نمی‌دونم شام تولدپسرم چی آماده کنم ، حتی برایش تعریف کنم وقتی بارداری همکار دیگه را دیدم، دلم نریخت و آرام بودم، من تعریف کنم و هی از او بپرسم تو چه خبر غریبه و اون نگه هیچ خبری نیست، برام بگه و بگه و بگه.

وقتی همه چیز را گفتیم، وقتی از پشت میز بلند شدیم بگم  ممنون که بودی ، اون با انگشت شکلات کنار لبم را پاک کنه و بگه من ممنون که بودی.

پالتو سرمه ای

سلام

هوا کاملا تاریک بود که بیدار شدم، طبق معمول با کمی ترس به طبقه پایین‌اومدم، چند ماهی از سکونتمون توی این خونه میگذره ، هنوز وقتی تنها میام طبقه پایین  حس میکنم تمام درخت‌های پشت پنجره آدم هستند. آماده شدم که متوجه شدم مجددا پریود شدم ، دور از انتظار نبود، مدتهاست واکنش بدنم به استرس زیاد شده، لرزش دست چپم، بی حس شدن سمت چپ بدنم و بعد از چند ساعت تکرار پریود و البته یک سردرد پیوسته که همه مراحل را همراهی می‌کنه.

الان هوا نیمه تاریک  هست که توی سرویس هستم، پالتوی سرمه ای پوشیدم، این پالتو را خیلی دوست دارم، موقع خرید همراه همکارانم در مأموریت بودیم، گفتند جمعه سیاه هست ،اطلاعی از سیاهی نداشتم ، رفتیم خرید، اطلاع پیدا کردم که چه جهنمی از جمعیت میشه، احتمالا به خاطر همین سیاه میشه. فکر میکنم توی فروشگاه زارا بودیم و کلی لباس عجیب و غریب، من با یک تیشرت و کت نازک بودم، همکارانم با کاپشن و پالتو ضخیم، اصرار رو اصرار که اینرا بخر، تو اینطوری  کم میپوشی ما سردمون میشه. همکار دیگری کت خودش را توی لباسهای جمع شده در فروشگاه گم‌کرد، تمام فروشگاه دنبال کتش بودیم ، بلاخره من پالتو خریدم و کت او پیدا شد. شب خوبی بود.

.

لوبیا پلو

سلام

فضای خاص جزیره و آرامشی که گرفتم ، این توهم را ایجاد کرده بود که حالم خوبه،به کار که برگشتم، بیخوابی و مشکل تنفسی و طپش قلب هم برگشت. توی یک بحث مزخرف در کارخانه ، کلافه شدم، نتونستم فضای کارخانه را تحمل کنم، زدم بیرون، حس میکردم تا سکته فاصله ندارم، حماقت کردم، خریت کردم ، از شدت مستأصل بودن، از شدت بی کسی به همسفر زنگ زدم، آرامتر شدم. تونستم فکر کنم. برگشتم کارخانه. بعد از ظهر که رسیدم خانه ، تلاش کردم با آشپزی حالم را بهتر کنم ، لوبیا پلو درست کردم، عطرش فوق العاده شده بود، دلم خواست بچشم، کار پیش اومد و بعد بحث پیش اومد و تمام تلفن ظهر، هوار شد روی سرم، کوبیده شد توی مغزم و جمله جدید همسفر، که چقدر تو بی مسئولیتی ؟که هیچ فکری جز کارت نداری و...

من روزهای خوبی نداشتم، نه فقط خوب نبودند، خیلی هم سخت بودند، اما با تمام وجود علی رغم میلم تلاش کردم میزبان خوبی باشم برای خانواده اش، تلاش کردم هیچ وقت، دغدغه مالی نداشته باشه، سالهاست که حتی متوجه نمیشه قسط و چک چطوری پاس میشه، چطوری لباسها همیشه مرتب و تمیز آماده اند ،ظرفها شسته شدند، صبحانه پسرک توی کیفش، لباس مهد آماده روی میز و من، بی مسئولیترین زن هستم. 

پسرکم امروز جلسه داشت، ساعت ده از کارخانه راه افتادم، حدود یک ساعت توی جلسه بودم، پسرکم را بغل کردم ، باهم بازی کردیم توی جلسه و الان توی راه برگشت هستم. برای یک ساعت بودن با پسرم، دقیقا سه ساعت در راه رفت و برگشت بودم.

آدم از اینجا رونده از اونجا مونده دیدید تا حالا ؟در دوست نداشتی ترین شکل ممکن زندگیم هستم. تمام دیشب را به این فکر میکردم که چرا اینقدر من دوست نداشتی و‌نخواستنی هستم برای او، برای همه، چقدر..‌.

*از لوبیا پلو نخوردم.