سلام
درحالیکه تلاش میکنم ارتفاع دامنم در حد استانداردی باشه که نه تذکر پلیس به دنبال داشته باشه و نه توی برخورد موجهای آب خیس بشه، تمام مسیر ساحل را قدم میزنم ، گرمای آب و نرمی شنی که از زیر پام توی دریا سر میخوره، یک حس نرم و سرخوشانه میده به وجودم. پسرکم کمی جلوتر همراه پدر ، توی آب خلیج غوطه ور شده و جدی جدی از ته دل جیغ میزنه و میخنده.
خوشحالم که توی آب وشن دست وپا میزنه و انشالا اونقدر خسته بشه امشب مستقیم بخوابه. با مادرم تلفنی حرف میزنم ، خوشحال میشه که به نظرش صدام خسته نیست ، با خواهرم حرف میزنم میگه خدا را شکر اوضاع روبراهه و صدات کلافه نیست.با خودم حرف میزنم، میگم خدا را شکر که ...
سلام
خسته و کلافه از گرما ، بلاخره در هتل مستقر شدیم، پیش بینی خستگی را کرده بودیم ،بههمین دلیل نهار امروز را همراه داشتیم. پسرک تمام وقت منتظر رفتن لب ساحل و شن بازی بود، اما خدا را شکر بلاخره خواب وخستگی شکستش داد و الان کنار من دراز کشیده و من طبق معمول محو صورت قشنگش.
همسفر روی تخت دیگری خوابیده و البته سایر همراهان هم احتمالا خواب هستند، خیلی ناگهانی از حال و هوای تلخ و دوست نداشتی این چند روز فاصله گرفتم، انکار یک دفعه توی یک دنیای دیگه پرتاب شدم، نیاز به خواب داشتم، آرام آرام که چشمم روی هم رفت، همه چیز برگشت توی ذهنم، انگار دوباره من موندم وسط دنیا دنیا نامردی مطلق. اینجا مینویسم، دلم پر میزنم برای برگشتن به قبل از یکشنبه هفته قبل و بودن تو خواب خرگوشی ، بودن تو بی خبری ، مثلا همه چیز خوبه ، همه آدمها امن هستند ، دوستانم، دوستم ، بی قید و شرط دوست هست، ارتبلطمون قیمت نداره مشروط به اما و اگر های مکارانه نیست، مشروط به هیچ چیز نیست و بودن مت، خود من مهمترین عامل دوستی هستم اما
الان یکشنبه هفته قبل نیست، الان دقیقا سه شنبه روز اول مسافرتی هست که من خیلی منتظر بودم ولی حالا که رسیدم، آنقدرخسته وغمکین هستم که حتی دست و دلم به یک شادیرساده نمیره.
چقدر دنیای ساده خودم را دوست داشتم، چقدر از دنیای واقعی فاصله داشتم، چقدر دلم غمکینه، چقدر دلم میخواد ازم دلجویی بشه و بگه که من میدونم این رسمش نبود اما...
امروز دیگه عصبانی نیستم، هیچخشمی ندارم، اما اندازه همین پهنای آبی رنگ و گرم جلوی چشمهایم ، غمگین هستم.امروز یکی از غمگینترین روزهای زندگیم را درون خودم تجربه میکنم، مثل همیشه تو تنهایی مطلق.
امروز فهمیدم چرا این دفعه اینقدر به هم ریختم و همه چیز اینقدر سنگین بود، من آخرین آدم امن زندگیم را که برای خودم داشتم ، از دست دادم و این برای مریمهمیشه متزلزل خیلی سنگینه.
سلام
تازه دوش گرفتم، یک فنجان شیر داغ کردم، با حس خوبی که از موهای خیسم میگیرم ، اومدم توی حیاط ، یک خرده آرام بشم.امشب پسرکم خیلی خیلی بدقلقی کرد . میدونستم کمکم اینطوری میشه، همیشه کمی بعد از روزهای مضطرب من، بدقلقی اون شروع میشه.
فردا به همراه خانواده همیفر، عازم سفری کوتاه هستیم، این اولین تجربه سفر ما هست و راستش توی این شرایط این روزها، کلافگی روان خودم، لوس بازیها و رفتار کلافه کننده نیما در حضور مهمانها، نمیدانم نتیجه سفر چطوری میشه.
یک حس قدیمی توی وجودم هست که هر موقع برای اتفاقی بیش از اندازه خوشحالی کردم، حتما یک جور بدی جبران میشه، تمام برنامه ریزی این سفر با من بود،بیش از یک ماه درگیرش بودم،یک عالم با پسرک در مورد دریا و کشتی و ... حرف زده بودیم، یک چیزی درونم میخواست ترمز این همه حس خوب را بکشه تا اتفاق افتاد. با پایینترین سطح انرژی پذیرای مهمانها بودم، هزار بار دلم خواست سفر را کنسل کنم. امشب که با پسرکم بحث وحدل داشتیم، حس بیچارگی مطلق پیدا کردم و قطعا الان پر از حس عذاب و وجدان و بی کفایتی مطلق هستم. حق نیما این مادر به هم ریخته و عصبانی نیست، حق پسرکم این نیست که مادرش در نبرد با بی معرفتهای دورش اینطوری کم آورده و آنوقت تمام زو ر نداشته اش را برای پسرکش صرف کند
سلام
این روزها ، سمجترین همراه من، سردردهای تمام نشدنی هست، یک درد زشت از وسط مغزم شروع میشه تا چشمهایم پیدا میکنه، زیاد توی گوشی بودن و نخوابیدن و ... تشدیدش کرده.
نمیدونم اینکار مزخرف گند زدن به تمام آهنگهای زشت و زیبا را کی ابداع کرده ، یک ریتم رو مخی روش میگذارند و یک چرتی به نام ریمیکس به گوش ملت میدن و متاسفانه این راننده ما علاقه زیادی به شنیدن این مزخرفات با صدای بلند داره. اگر با یک واحد سردرد سوار ماشین میشم، با صد واحد سردرد خارج میشم.
احساس میکنم میتونم راننده را خفه کنم با این مزخرفاتی که پخش میکنه.
چرا اینقدر گومب گومب دارن این آهنگهای لعنتی
سلام
یک زمانی، توی یک جریانی ، دلخوری پیش اومد. اصولا دلخوریهای من از عزیزترینها و نزدیکترینهام هست، چون من از آنها که دورن، انتظاری ندارم اما هرچی نزدیکتر، اوضاع پیچیده تر و خاصتر میشه.
خلاصه دلخوری پیش اومد، خواست ببخشمش، تونستم از ته دلم، اما فقط بخشیدم، نتونستم فراموش کنم، به خودش که گفتم:میبخشم اما فراموش نمیکنم، معترض شد و...
این روزها خیلی فکر کردم ، دلم میخواست بتونم هم ببخشم وهم فراموش کنم، صرفا برای آرامتر شدن ذهن خودم اما نمیتونم. نه میتونم ببخشم و نه از یادم میره.
سالهاست دلم یک تاتو زدن میخواد، یک طرح مینیمال و ظریف. انجام ندادم چون از هرچیز دائمی گریزانم. این روزها تصمیم گرفتم که تاتو را انجام بدم، احتمالا روی قسمت بیرونی انگشت دست چپم. دلم میخواد تا ابد یادم بمونه با خودم چکار کردم و اجازه دادم با مریم حساس درونم چکار کنند.