-
قایم موشک
پنجشنبه 11 خرداد 1402 19:29
سلام توی ایوان خانه جدید نشستم ، همسفر منتظر کابینت ساز هست، پسرک از خستگی بیهوش شده و روی زیرانداز نازک کنار اتاق خوابیده، چشمهایش معصومتر از هر زمان دیگری است، امروز ساعتی گم شد در محوطه، جانم به لب رسید، گرفتگی عضلاتم اجازه نمیداد قلبم پمپاژ کنه، خدا میداند چندبار خیابان را بالا پایین کردم، چقدر همسفر با ماشین...
-
گیلاس،البالو، زردالو
پنجشنبه 11 خرداد 1402 11:23
سلام نمیدونم اگر میدونستیم تعمیر و بازسازی خونه اینقدر زمانبر، پرهزینه و وحشتناک هست ، باز چنین خطایی میکردیم یا نه؟هبچمدله کار جمع نمیشه، پس انداز ما به انتها رسیده و سرویس شدیم با بدقولی تمام آنها که باهاشون طرف هستیم، افتضاح بدقولن، آخه نمیدونم چه اصراری دارند که این مدلی باشن، خوب تو از اول بگو ساعت ۴عصر میام...
-
عمه بازی
یکشنبه 7 خرداد 1402 07:26
سلام پدر و مادرم چند روزی منزل ما هستند، حضورشان در شلوغی وخستگی روزهای بازسازی منزل جدید خوبه. برادرکم فیلمی کوتاه از اتاق نی نی در راه گرفته ، توی کمد نی نی،هدایای ارسالی ما را نشان میده، سایر خریدهایی که خودشان هم در این چندماه انجام دادند و البته ماشین خودش که از ایران برده توی کمد قرار گرفته. همه همزمان توی گروه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 اردیبهشت 1402 21:59
سلام طبق روال هرشب، تمام چراغهای خونه خاموش شدن ، پسرکم در حال تقلا برای خوابیدن هست و معمولا اونی که زودتر مبخوابه، منم. نازی خانم هم آروم آروم داره برای خودش توی سالن میچرخه و آشغالهای تمام نشدنی خونه را جارو میکنه(احتمالا قبلاً ایشون را معرفی نکردم، ایشون یکی از اختراعات جالب دنیا هستند برای جارو کردن و طی کشیدن،...
-
گل زرد
یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 07:33
سلام به همراه همسفر و پسرک و خانواده های مهدکودک جدید، طبیعت گردی داشتیم. با توجه به تجربه اول کمی حس غریبی بود که تلاش میکردیم کم شود. پسرکم سرعت و قدرت خوبی برای راه رفتن و جست و خیز دارد و زیاد از لیدر گروه جلو میرفت. همسفر هم در تلاش برای مراقبت از او. همینطور که مشغول گفتگو با دیگران بودم و درحال عبور از یک رود...
-
عاشقی آسمون
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 08:58
سلام اتاق من ویو نسبتا خوبی داره، نیمه پایین پنجره ها ، خیابان شهرک را نشان میده اما نیمه بالا آسمون محشر شهرک را. همین الان، دقیقا همین ۸:۵۶دقیقه الان رعد و برق فوق العاده ای داره میزنه، صدای فوق العادش میپیچه تو اتاقم. پنجره ها را باز کردم که باران تند وارد اتاقم بشه(بعدا از خدمات به خاطر خیس کردن کف اتاق معذرت...
-
بچه های نسل کرونا
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 19:28
سلام به دلایل مختلف ،بلاخره دلم را راضی کردم موهای فرفری جوجه را بعد از ماهها کوتاه کنم، البته به خودم قول دادم هوا که خنک شد میگذارم حسابی بلند بشه دوباره زیر دست آرایشگر مثل یکموش کوچولو نشسته بود و با چشمهاش دست آرایشگر را برای همه چیز دنبال میکرد. از آرایشگاه که اومدیم بیرون میپرسه مامان چرا آقاهه به موهام الکل...
-
پارچ آب
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 17:59
سلام تویی سرویس به سمت خونه میرم, ، به دلیل جلسه مزخرف ذکر شده، امروز دیرتر میزم، خدا را شکر راننده اسنپ ، کولر روشن کرده. مدتی هست راننده های بسیار عالی اسنپ به تورم میخوره و با تمام وجود امتیاز بالا میدم خدمتشون. *پسرکم با مهد جدید تقریبا اوکی شده، احساس میکنم تحت تاثیر جو مهد جدید آرومتر شده.فقط یک فحش جدید یاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 11:08
سلام صبح که میشه تلاش میکنم تمام انرژی خوب دنیا را درون خودم داشته باشم، لحظه به لحظه که میگذره، آدم به آدم که میبینم سطح این انرژی تغییر میکنه. *امروز صبح قبل از خروج از منزل، همسفر بغلم کرد، گفت ممنون هست که این روزها تحمل میکنم، صبر میکنم. *امروز صبح در جلسه استراتژیک پلن کارخانه، مجری جلسه سوالهای زیادی از برنامه...
-
عکس سفری
شنبه 16 اردیبهشت 1402 21:39
سلام یک دیواری تو خونه داریم که روی اون عکسهای دونفره من و همسفر هست، در سفرهایی که فرصت کردیم برویم، پسرکم هربار اینها را میدید و میپرسید من کجا بودم؟ جواب میگرفت که تو هنوز پیش ما نبودی، به دنیا نیومده بودی و... در سفر اخیر هیچ مدلی نتونستیم سه نفری یک عکس بگیریم که قابلیت چاپ داشته باشه، یعنی حتی با فوتوشاپ هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اردیبهشت 1402 03:44
سلام برادرکم مهمانی پیش از تولد برای جوجه در راه دارد، از مدتها قبلتر صحبتش را میکرد، یکی از غذاهای مهمانی به خاطر من کشک بادمجان است، تعدادی از نزدیکترین دوستان من نزدیک او زندگی میکنند و در مهمانی هستند و تلاش میکنند لحظه لحظه برای من عکس بفرستند و مثلاً من را شریک مهمانی کنند، عکسها هیچکدام باز نمی شوند تا الان،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1402 10:12
سلام از مزخرفترین حالات زندگی ،خیره به سقف شدن، همراه تهوع بسیار و سرگیجه فراوان است ، فشار لعنتیم از روی هفت تکان نمیخوره، چسبیده رو این عدد.جمله مادربزرگها :هیچ چیز، هیچ چیز تو زندگی به ارزشمندی سلامتی نیست، بخدا من اینو میدونم، اعتقاد قلبی هم دارم، دلم راه رفتن بدون سرگیجه میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 19:25
سلام حال و احوال شما؟ بعد از تعطیلات خوبی که گذشت، یک دنیا کار داشتم برای ادامه هفته، خیلی خیلی کار داشتم، هزار بار توی ذهنم برنامه چیدم که به همشون برسم و ناگهان از ساعت حدود ۱۲ صبح دوشنبه ، حس سرگیجه ، تهوع ، منگی اومد سراغم، اونقدر شدید که مجبور شدم تو کارخونه بخوابم، بدنم نمیتوانست سرم را نگهداره، فشارم ۸ بود،...
-
Change control
دوشنبه 28 فروردین 1402 17:01
سلام موضوع مهمی توی تولید تجهیزات پزشکی وجود داره به عنوان change control، یکسری الزامات در حال تغییر هست که پروسه این موضوع را بسیار سختتر کرده، معنی راحت ش میشه که تغییر در تولید خیلی پرهزینه و پرریسک هست و به معنی واقعی کلمه سرویس میشی تا بتونی تاییدیه یک تغییر را دریافت کنی.حالا تو این سختگیری وای به روزگار شرکتی...
-
مادر-پسری
یکشنبه 27 فروردین 1402 20:10
سلام مجدد همسفر امشب مهمانی افطار محل کار دعوت هست، حضورش هم اجباری هست. پسرک غمگین بود و اجازه نمیداد پدر برود، قرار شد غیبت پدر را دونفری در خانه بازی بگذرانیم، تمام کامیونهای موجود در حال حاضر تصادف کرده روی زمین و پسرک به عنوان پلیس در حال رسیدگی به امور هست، مریم هم به عنوان مادر آقای پلیس روی صندلی کوچک موجود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 فروردین 1402 10:36
سلام انگار وبلاگنویسی دوباره رونق گرفته، چندین وبلاگ جدید یافته ام ، دوستشان دارم
-
چالش مهدکودک
یکشنبه 27 فروردین 1402 10:30
سلام مجدد چرا مهدکودک فعلی را میخوام تغییر بدم؟ *بعد از ظهرها مهد روی هواست، هرآنچه بچه هست به همراه یک مربی یا کمک مربی یا یک غیر مربی به امان خدا رها میشن و الی ماشالا زد و خورد پیش میاد، پسرک هم قلدره معمولا توی درگیریها حضور فعال داره. *تعریفشون از خانواده توی کلاس مانور. روی به دنیا اومدن بچه هاست، ازشون درخواست...
-
راه طولانی
یکشنبه 27 فروردین 1402 10:12
سلام نه اینکه راه طولانیه و من هم میخوام مهار زبانم برای کنجکاوی در مورد راننده کنترل بشه مجبورم اینجا پست بگذارم، تحمل بفرمایید تازگیها تلاش میکنیم تعداد نه و نکن مورد استفاده برای پسرکم در طول روز کنترل بشه و سهم من و همسفر بیشتر از ۵تا نشه، فقط در مواردی بکار بره که پای آسیب جدی در میان باشه چه برای خودش یا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 فروردین 1402 09:57
سلام یکی از لذتهای زندگی من آشپزی کردن برای پسرکم هست و البته آماده کردن تغذیه روزانه اش و چیدن کوله پشتی. این دقایق یک مدیتیشن خوب برام میسازه. بنا بر چالشهایی که با مهدکودک فعلی دارم ، میخوام مهدکودک را عوض کنم و مهد جدید که پسندیده شده میگه خودمون نهار میدیم، الان مجبورم به خاطر یک عالم فاکتور جورواجور ، آشپزی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 فروردین 1402 07:53
سلام صبح زیبای بهاریتون خیر و خوش نوشتنی زیاده اما یک اتفاق دیشب عامل نوشتن پست امروزه. تلاش میکنم امسال وقت بیشتری با پسرکم داشته باشم، تو این چند روز خوب بوده و عکس العمل پسرکم عالیه، یک قدم من برداشتم، ده قدم اون نزدیک شده. دیشب بعد از کلی بازی بازی، در حال نی نی بازی بودیم، همینطوری که توی بغلم بود و با چشمهای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 اسفند 1401 06:56
سلام سال کاری تقریبا برای من به پایان رسیده، اینکه میگم تقریبا یک کاری مونده که به شدت توی اون اشتباه کردم و منتظرم ببینم میشه جمعش کرد یا نه و خدا کنه که بشود. پسرک کنارم خوابیده با چشمانی که توی خواب نبض داره و دلبری میکنه از پشت پلک بسته، همسفر برای تمام کردن کارهایش زودتر از همیشه به محل کارش رفته و من هستم و...
-
چای عطری
دوشنبه 15 اسفند 1401 14:22
سلام میدونید چی جلسه و آدمهای نچسب جلسه را قابل تحمل میکنه؟ یک فنجان چای خوش عطر و خوش طعم و خوش رنگ. میشه هر مزخرفی را کنارش تحمل کرد
-
اسفند دونه دونه
شنبه 13 اسفند 1401 07:43
سلام با چشمهایی نیمه خوابالو توی سرویس. به طرف کارخونه میرم، هوا نیمه ابری هست و علاقم به این هوا نمیگذاره پلکها کامل بسته بشن و آخرین چرت را بزنم. خیلی تلاش میکنم حس و حالم به اسفند برگرده، دلم میخواد پسرک تفاوت روزها را حس کنه اما اخبار ریز و درشت نمیگذاره خیلی موفق باشم، هرچند که تلاشم ادامه داره، هرروز تو گوش...
-
افست
دوشنبه 8 اسفند 1401 10:35
سلام صبح زیبای اسفندماهتون بخیر باشه بعد از یک ماه سنگین و سخت ، دارم سعی میکنم به روتین کار و زندگی برگردم. یکی از کار هم ای سخت برای من حضور در اداره مرتبط با کارم هست و این کار سخت دقیقا تو روزهایی که نیاز به ریکاوری بعد غز ممیزی دارم دوباره اتفاق افتاده اما... مدتی هست تونستم تجربه بیخود حضور در این اداره را فوق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 بهمن 1401 20:42
سلام پسرکم وهمسفر جلوی روی من ایستادند و درحال مثلاً نرمش پیش از کشتی هستند، من خسته و بی جان از روزهای پرحجم کاری روی مبل پخش شدم و نگاهشان میکنم. لحظاتی دیگه این نرمش طولانی تبدیل میشه به یک کشتی بسیار جدی و من خوشحالم که اون وسط نیستم. خیلی سعی میکنیم پسرکم ناسزا یاد نگیره ولی ظاهراً سعی ما کافی نیست، نمیدونم چی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 دی 1401 07:34
سلام علی رغم تلاشهای ما پسرکم اهل میوه خوردن نیست، برای جبران این موضوع سعی کردیم حداقل میوه خشک مصرف کند ، کمی موفق شدیم در چند شب گذشته با بازی و تلاش علاقمند به آبگیری پرتقال شده و کمی مینوشه. یکی دو شب مقاومت کرد. شب گذشته نزدیک موقع خواب،یخچال را باز کرده و پدرش را صدا میزند که چرا پرتقال نداریم؟ نیما پرتقال...
-
آب گوشت
دوشنبه 26 دی 1401 20:13
سلام پسرکم همراه پدرش در منزل بودند و من کارخانه. قرار بود پدر برایش ماکارونی بپزد. همسفر با من تماس گرفت که پسرکمون درخواست غذا داده و گفته ماکارونی نه، همون غذاهه که خیلی به به هست ، با پیاز میخوریم. همسفر متوجه نشده و راهنمایی بیشتر خواسته، جواب شنیده همونکه آب داره، نون داره و بله، معما حل شد.جواب آبگوشت شد. دلم...
-
کثافتخانه
پنجشنبه 22 دی 1401 17:25
سلام امروز کارخانه بودن، یواش یواش میخوام برگردم خونه و خدا میدونه چقدر شرمنده همسفر و پسرکم هستم. چندماه اخر سال، به طرز عجیبی حجم کار سنگینتر می شود و ایکاش فقط حجم کار بود. در شرکتی که کار میکنم، رقابت، زیرآب زدن و سایر موارد مشابه به طرز عجیبی زیاد است، یعنی گاهی چنان مات و مبهوت انگشت به دهان میشوم که آخه چرا،...
-
مادری-پسری
چهارشنبه 21 دی 1401 17:25
سلام پسرکم ارتباط خیلی قشنگی با پدرش گرفته، هردو خیلی خوب با هم کنار میان، آنقدر هماهنگ و عاشقانه که گاهی آژیر حسادت من به فریاد درمیاد. دقیقا زمانهایی که حس میکنم جایی تو ذهن قشنگ پسرکم ندارم واولویتش پدرش هست، چیزی میگوید که تمام دل مرا میبرد و تا حسابی نچلونمش و بوسش نکنم رهایش نکنم. دیشب با چشمهای مشکی و براقش...
-
تولد نازنین دی ماهی من
یکشنبه 18 دی 1401 21:41
سلام سه سال گذشته تولدهای پسرک خیلی مفصل بود، هرچند که خودش نهایت ذوقی که داشت، برای فوت کردن شمع بود. امسال از مدتها قبل تصمیم نداشتم جشن بزرگی داشته باشیم ، پیش آمدهای چندماه اخیر ، ذره تمایلم را تمام کرد. مدتی پیش یک روز گریان از همسفر تولد خواسته بود، با جزییات گفته بود (احتمالا جزییات را از فیلمهای تولدش که زیاد...