-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 فروردین 1396 22:23
سلام به روی ماهتون شبتون خوش باشه الهی. شماها هم سرویس شدین تو روزهای بعد از تعطیلات یا من اینقدر بی جنبه بودم که دونه دونه سلولوهام سرویس کاری شد؟ انقدر تو این چند روز دور خودم چرخیدم که شبیه فرفره شدم.به همه کارها و افسردگیها اضافه کنید ورود ویروس ناجوانمرد که مماغ برام نگذاشته. جای دوستان نه چندان خالی، دوروزی است...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 فروردین 1396 21:04
خیلی از دوستانی که رابطه و من پدر را از نزدیک ندیدند و صرفا حرفهای منرا شنیدند باورشون نمیشه که چقدر من و پدر اختلاف نظر داریم،چقدر همدیگر را قبول نداریم، چقدر با هم بحث و جنگ و جدل میکنیم و در کنار همه اینها چقدرررر عاشق همهستیم. همین امروز،دقایقی پیش انقدر از دستش حرص خوردم،انقدر عصبانی شدم که میتوانستم سرخودمو تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 فروردین 1396 22:32
الان که بعد از دقیقا یک ماه در خانه امهستم حس میکنم چقدر دلم برایش تنگ شده بود. وسایل فراوانم تقریبا در جای خودشون قرار گرفتند و ذهنم هم کم کم تمام شدن تعطیلات طولانی را قبول کرده.بایادآوری موبایلم ناخنهایم را کاملا کوتاه کردم و حالا که نگاهشان میکنم خودم هم باورم نمیشود همین چند روز با رنگ سرمه ای زیبا رویشان چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 فروردین 1396 13:20
سلیقه آهنگی من و برادرک تقریبا تو 40 -50 سالقبل کمی گیر کرده، یک جاهایی من کمی مدرنش کردم و با جدیدیها هم میپرم اما برادرک بدجور عقب گیر کرده است. این اهنگ از مورد علاقه های مشترک ماست. بسیار دوستش دارم.امیدوارم شما هم بپسندید. این روزها هزاران بار شنیدمش. *از تفریحات ما، پخش چند ثانیه خیلی کوتاه از اهنگها و فهمیدن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 فروردین 1396 01:51
۱۱ شب شده. سیم کارت المان را درآوردم و سیم کارت ایران را تو گوشی گذاشتم.چمدانم بلاخره بسته شده و لباسم روی صندلی اماده برای پوشیده شدن. صبح زود که بیدار شدم به خودم قول دادم به این ۲۴ ساعت اخر به چشم یک فرصت نگاه کنم مثل ان فرصتها که تو فیلمها یا تو خیالها پیش میاد که اگر این یک روز اخرین فرصتت بود چه میکردی و من این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردین 1396 01:30
سلام و شب بخیر همگی به سلامتی تعطیلات به صورت کامل به پایان رسید و انشالا اکثرا از فردا مشغول کار و زندگی معمول میشین. امیدوارم خیلی زود این حالت برزخیه بین تعطیلات و روتین زندگی براتون تمام بشه. من انشالا اخر هفته برمیگردم و از روز شنبه در خدمت کار و کارخانه خواهم بود. امشب برادرک و همسرش باید شهر دیگری میرفتند و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 فروردین 1396 10:43
سلام و صبح به خیر به روی ماهتون انشالا که روزهای اخر تعطیلات برای همگی روزهای شاد و کم خطری باشه،والا مغزم هنگید اینقدر آمار تصادف خوندم. اگر میتونستم فقط یک چیز از اینطرف با خودم بردارم بیارم اونجا،اون یکچیز حتما فرهنگرانندگی اینورا بود. خیلیها حتما شنیدین یا دیدین که چقدر مدل رانندگیهامون فرق میکنه.بارها و بارها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 فروردین 1396 23:00
سلام به روی ماهتون. اینجانب خسته و کوبیده چند دقیقه ای هست که رسیدم به خانه برادرک و وسایل سفر در سفر دوم را جابجا کردم و وسایل سفر در سفر فردا صبح را اماده کرده ام و پخش شدم روی تخت. به لطف کمی تپه نوردی و بدن ورزش ندیده، تمام سلولهایم دردمند شده و امیدوارم تا فردا صبح بهتر بشم،چون سفر آخر پر از تپه نوردی و پیاده روی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 فروردین 1396 11:28
صبح زود هست و تو هوای خنک زیر پتو منتظر برادرک و همسفر هستم که رفته اند ماشین را بگیرند و بیایند و انشالا سفر در سفر دوم را شروع کنیم.یک دستی هم تو وبلاگ دارم و دستی دیگه با خواهرک صحبت ردو بدل میکنیم. خدا پدر مادر اینترنت را بیامرزد که لحظه لحظه میتوانی در کنار خانواده باشی و لحظهایت را تقسیم کنی.چشمتان روز بد نبیند....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردین 1396 18:37
توی نوروزهای روتین زندگی من، روز اول فروردین معمولا بسیار شلوغ برگذار شده، اما امسال که سالم متفاوت و در سفر شروع شد، با حضور در یک مهمانی نوروزانه تا نیمه شب،عملا تمام ساعات امروز در رختخواب و خوابالو گذراندم. این تو رختخواب موندن یک حسن داشت و اینکه بعد از چند روز بدو بدو،فرصتی پیش امد که بتونم همه تبریکهای نوروزی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردین 1396 11:09
صدای هایده تو سالن چرخید و هی تکرار کرد:وقتی میایی صدای تو از همه جاده ها میاد و من هی عشق کردم در آغوش برادرک و سعی کردم به یاد نیارم که میشد هیچ کسی از مهمانهای امشب اینجا و دور از خانه نباشند اگر اوضاع جور دیگری بود.سعی کردم فقط فکر کنم که حال همگیشان خوب هست حتی دور از خانه. فکر کنم که مگر قشنگتر از این لحظه و این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 اسفند 1395 15:18
سلام به روی ماهتون.لحظهای قشنگ تحویل سال و شروع شدن روزهای خوب بهاری مبارک تک تکتون باشه. یک کوچولو خستگی سفر تو سفر و اختلاف زمانی کوچولو گیجم کرد و پست اخر۹۵ پر زد. به هوای ساعت ۲ بعد از ظهر بودم و دیدم ای دل غافل ۹۶ وارد شد. امسال اولین تحویل سالی است که من در خانه پدری نبودم و بعد از تحویل سال روی ماه پدر و مادر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 اسفند 1395 00:51
سلام به روی ماهتون. شبتون به خیر و خوشی باشه الهی. تو این چند روز گذشته معادل تمام روزهای قبلی زندگیم سگ دیدم،آنهم مدل به مدل،تو همه سایز اما لامصب عادی نمی شود که نمی شود. هربار دیدنشان چهارستون بدنم را به لرزه می اندازد و مثل موش پشت همسفر پنهان میشوم . هرمرتبه هم زبان سخت صاحبانشان به کار میافتد و لابد می گویند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 اسفند 1395 16:58
سالها بود منتظر یک اتفاق بودیم،از همون زمانی که با همسفر تصمیمگرفتیم مسیر زندگیمون عوض بشه،کارش را تغییر بده و همه چیز را از یک راه دیگه شروع کنه،خیلیها گفتند کاراحمقانه ای هست، خیلیها توهین کردند و البته بودند کسانیکه تشویق کردند و حمایت. چیزی نزدیک به چهار سال دنبال بورس شدن دوید،وقتی نشد،بیش از سه سال به هردری زد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 اسفند 1395 22:57
جایتان نه چندان خالی،یکی از بیمزه ترین،لوسترین، خنک ترین چهارشنبه سوریهای عمرم را گذراندم. هموطنهای جای دیگر نشین خیلی زیبا اخلاقهای زیبا و خاصمان را چند برابرمیکنند. خیلی قشنگ میتوان به ملت چینی و ترک و... حسادت کرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اسفند 1395 17:02
هالوووو به روی ماهتون. خوبین همگی؟انشالا که کارهای به هم پیچیده اخر سالتون به خوبی و خوشی به سرانجام برسه. میدونید زیباترین پیچ دنیا کجاست؟پیچی که میپیچی و اونطرف برادرکت را ببینی . بمیرم برای مادر که دلش پر میزنه برای پسرکش و من چقدر نق میزنم که مامان اینقدر دلتنگی نکن،داره زندگیشو میکنه. لحظه اخر خداحافظی از طرف...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 اسفند 1395 08:12
خانه پدری هستم. بلاخره بعد از کلی دویدن و دویدن سال ۹۵ کاری را تمامکردم و از امروز در مرخصی به سر میبرم. اینجا امدم تا خرده ریزهای مادر را تحویل بگیرم و البته اینها که من میبینم خرده ریز نیست و خدا میداند با چه جادویی قرار است در چمدان قرار بگیرند تا همه چی در نهایت بشود ۶۰ کیلو. در دلماسترس فراوان دارم،شما دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 اسفند 1395 22:50
نمیدونم شماها هم ته وجودتون یک بخش سنتی و خرافاتی شدید که معمولا پنها شده و مخفیه دارید یا نه؟ من درکنار هزار تا نشانه ظاهری و غیر ظاهری سنتی و خرافاتی که دارم، یک بخش درونی هم دارم که گاهی عجیب طغیان میکنه و ابراز وجود میکنه.بین خودمان بماند خیلی هم این بخش پنهان شده را دوست دارم. این روزها هم زیاد ملاقاتش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اسفند 1395 23:25
سلام من هستم فقط درگیرم،مثل همه دنبال بدو بدوهای اخر سال و همچین پوست اندازی اسفند ماه هستم.متاسفانه حجم کارم خیلی عجیبانه سر به فلک کشیده و ساعتهای حضورم تو خونه به حداقل رسیده. به هرحال این هم میگذره. *مجوز حضورمان پیش برادرک امد و باور نمیکنید که یکنفر میتواند در خیابان با دیدن پاسش جیغغغغغ بزند و هوار بکشد....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 18:58
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنکه تو اندیشی...قلدری دیگه،هرچی خودت میخواهی. **بازهم تو یک جلسه کوفتی هستم.همچین لهم کردند و حالم را جا آوردند که احساس میکنم باعث و بانی تمام خرابکاریها و ایرادهای کیفی دنیا از روز ازل من بودم و خواهم بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 بهمن 1395 20:43
جمعه شبتون به خیر باشه الهی. دو ساعتی هست که از خونه پدری اومدم. طول سفرکوتاه اما حس وحالش عمیق و اثر گذار بود. انگار نبودن همسفر باعث شده بود فقط و فقط رو خانوادم تمرکز کنم. بعد از سالها برای مادرک پرده نصب کردم، تا حالا بین زمین وآسمون معلق شدین تا پرده های منزل را نصب کنید، یک نفر هم از روی زمین در حالیکه شما را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 21:58
همسفرم نیست، با وجود یک عالمه کار توکارخونه حس و حال رفتن به کارخونه را ندارم و برای خودم اقلا چندتا عدم انطباق ممیزی را پیشاپیش به جان خریدم و دلم میخواد برم خونه پدری. همسر حضوری و تلفنی قول گرفته شبانه نروم. نمیدانم پدر از کجا با خبر شده، حتی همسر خواهرک، خلاصه تمام عناصر ذکور خانواده گوشی به دست شده اند که پانشی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 بهمن 1395 22:01
سلامعلیکم همگی همسفر جانمان را بدرقه کردمو با لب و لوچه آویزان به خانه خالی از همخانه برگشتم و به میمنت ممیزی مزخرف فردا شب مزخرفتری را میگذرانم.تا اطلاع ثانوی که همسفر به خانه برگردد(حداقل ده روز دیگر)باید مواظب باشم بلا ملایی به سرمنیاید، چون حداقل چند ساعت طول میکشد نزدیکترین ادمی که میشناسم به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 بهمن 1395 17:13
به نظرتون جلسه ای که ۴۲ نفر پرسپولیسی داره و ۳ نفر استقلالی،تو شرایطی مثل شرایط امروز،به کجا ختم میشه؟ جلسه تازه شروع شده و تا الی ماشالا ادامه داره. *استقلالیها،تو روحتون... *ساعت:۱۱:۴۶شب. چند دقیقه هست که رسیدم خونه. فردا باید قبل از ساعت ۷ صبح خیابان نمیدونم چی چی باشم،اغراق نکنم روبه ملکوتم از خستگی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:17
سلام من معمولا زمانهای خاصی به مامانم زنگ میزنم، بیشتر هم به گوشی خونه زنگ میزنم، گاهی که پدر حوصله داشته باشه،گوشی را میگیره و چند کلامی با هم صحبت میکنیم. یک وقتهایی سرکار، یه زمانهایی که منتظر شروع یک جلسه هستیم، توی سرویس برگشت از کار یا حتی موقع رانندگی، دلم میخواد صدای یکیشون را بشنوم.تماس که میگیرم، بابا همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمن 1395 23:51
یعنی ممکنه من امسال بیام اینجا و بگم:فلان فیلم عجب فیلمی بود؟ *یک چیزی در گوشی بهتانبگویم،تا همینالان،تو اینچند شب،دلمبرای هر هزار تومن از ۱۲۸۰۰۰تومان نازنینی که برای فیلمهای امسال دادم میسوزه. خدا کند که حداقل یک چیز عین ادم ببینم و بیام بگم،اشکال نداره که قیمت یک فیلمبرایم اینقدر درآمد. آن یکی گوشتان را...
-
ماجراهای فیلمهای امسال
شنبه 16 بهمن 1395 23:32
سلام علیکم اینجانب احساس میکنم امشب فحش شنیدم، چرا؟تعریف میکنم براتون. چیزی نزدیک به دوماهه که برای این چند شب فجر و فیلم دیدن برنامه ریزی کردم، کلی تو گوش همسفر خوندم که هرجور میتونه ماموریتش را بپیچونه و حواسش باشه تو این مدت نخواد بگذاره بره. خودم هم حواسم به کارهام بود. بماند که سر فروش بلیط چقدر گند زدند، چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمن 1395 09:14
سلام و صبحبخیر همگی یک عدد در راه مانده و در برف گیر کرده و از نیمه راه برگشته به خانه هستم. همچین ضد حال خوردم. به دلیل یک ممیزی لوس و بی ریخت، یک خروار کار داغون داشتم و علی رغم نگاه خشمگین همسفر امروز سرکار رفتم. دو ساعت معطل شدم و البته در نهایت همچون چک برگشتی به منزل بازگشتم. برای دلجویی از همسفر در میانبرف و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 22:04
با همسفرم مشغول گپ زدنهای بعد از یک روز کاری هستیم، یک دفعه ای دست میکشه توی موهام و میگه:چرا اینقدر سفید شده؟ از کی موهاتو رنگ نکردی؟ بعد هم ادامه میده، یعنی میشه یک روزی تو خونه بمونی،ناخنهات را دوباره لاک بزنی، هی بری ورزش، هی بری ارایشگاه... اگر چند سال قبل بود،خیلی زود عصبانی میشدم،که چرا سقف آرزوهات برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 بهمن 1395 23:48
همراه خواهرک وبرادرکم،از سه نقطه دور از هم یک مثل مجازی تشکیل دادیم و بعد از مدتها نشسته ایم به گفتگو. مثلثمان متساوی الساقین شده،یک راسش خیلی دورتر از دو راس دیگر هست. خواهرک تپلکهایش را خوابانده و تو این ساعت شب هیچ شباهتی به یک مامان سختگیر نداره، فقط و فقط خواهرک خودمان هست.برادرک هم بی خیال کار وبیکاری...