-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 12:55
سلام به روی ماهتون، صبح (احتمالا ظهر صحیحتره)زیبای جمعتون بخیر. این پنجشنبه جمعه حسابی حال مرا جا آورد. بعد از چند هفته تعطیلات شلوغ پلوغ داشتن، این هفته در کمال آرامش خانه بودیم و چقدر خوب بود این هیچ برنامه ای نداشتن.فرصت کردم اندازه همه کم خوابیهای اخیر بخوابم، خرید کنم و به داد خانه خالی از همه چیز برسم و تا نیمه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 آذر 1395 23:04
همسفرم خانه هست،ارامش هم خانه هست. هردو آنقدر دلتنگ هستیم که کمی شرایط پراسترس و سخت روزهایمان را فراموش کنیم و فقط به این فکر کنیم که چقدر خوبه هنوز هم همدیگر را داریم ،چقدر خوبه هنوز اولین نفر و تنها نفری که میشه باهاش هر نقی را زد من و خودش هستیم و بس،امتحان هم کردیم،پناه هم بردیم،اما جواب نگرفتیم از هیچ جایگزینی....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آذر 1395 19:54
نمیدونم شماها تو جمع همکارهاتون یا بهتر بخوام بگم، نیروهای زیر مجموعتون آدمهایی را دارین که از هر راهی جلو برین تا قلقشون دستتون بیاد، موفق نشین؟ تو یکی از شیفتهای من چهار نیروی خانم وجود داره که به شدت آزار دهنده هستند، از هر راهی یاهاشون وارد میشم به بن بست میخورم و متاسفانه به علت اتحادی که با هم دارند، خیلی مواقع...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 20:14
سلام. خسته نباشید. سرماخورده نباشید. تنها نباشید الهی. جایتان نه چندان خالی هفته متفاوتی را میگذرانم. از اول هفته همسفر به ماموریت رفته و اینجانب بی همسفرم. از نبودش استفاده کردم و هی اضافه کار میمانم تا هم کمی کارهایم پیش برود و هم نبودنش کمتر حس شود. در اقدامی انتحاری هم برای بررسی شیفت شب که حس میکنم خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 آذر 1395 09:48
بعضی روزها هنوز آفتاب خیلی بالا نیامده همچین بد شروع میشه که تا چند ساعت گیجی و از خودت میپرسی چی شد که این شد؟ یک جایی، یک گوشه از روحم بدجور درد گرفته. میرم استخر،به آب پناه میبرم از دست همه دوست نداشتنیهام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 آذر 1395 22:34
سلام خوابم می یاد در حد مرگ، اما دلم نیامد امروز باشه و اینجا تبریک نگم. دانشجوهای قدیمی، اونهایی که بارها وبارها یار دبستانی خوندین و گوش دادین، اونهایی که یه عالمه شعار دادین، اونهایی که یک روز حس میکردین میتونین دنیا را عوض کنید، اونهایی که نشریه نو شتین وکتک خوردین، اونهایی که تعلیقی خوردین، اونهایی که براتون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 22:13
تا حالا تجربه اغفال کردن بچه های کوچولو را برای انجام یک کار سخت در ازاء چندتا قاقالی لی داشتین؟ به خصوص بچه هایی که قاقا لی لی را میگرند، بعد هم اغفال نمیشن. امشب من اون بچه هه شدم. از آنجاییکه دومین پنجشنبهه پشت سرهم هست که قراره کارخونه باشم، از وقتی اومدم خونه پشت سرهم هله هوله خوردم، اصلا هم به قضایای وزنی و حجمی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 20:48
ی ماهتون. شب بعد از چندروز تعطیلیتون بخیر باشه الهی. تازه از خونه پدری برگشتم وخسته از ترافیک اتوبان پا توخونه منجمد گذاشتم و پاورچین پاورچین تو خونه راه رفتم و کارها را کردم تا یخ نزنم. چقدر سرد شده،هوراااااا. تا حالا شده خودتان دهان خود را داغان و پرخون کنید؟فکر میکنید نمیشود؟خیلی هم راحت میشود، کافیه تبلت به دست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 23:27
خداوند از رئیسهایی که چهارشنبه های قشنگ را زشت میکنند و پنجشنبه را روز کاری میکنند نمیگذرد. من مطمئنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 23:01
موهای نازنینم را که مدتی قبل در اقدامی ناگهانی و مشنگانه تا انتهای وجودشان کوتاه کرده بودم را توانستم امشب با یک کش کوچولو ببیندم،حدود دو سانتیمتر موی به زور با کش بسته شده دارم و عشق کردم که بلاخره به مرحله بسته بندی رسیدند. با کلی حس هم در هوا مثلا میچرخانمشان و خطاب به همسفراعلام میکنم که هورااااااا،موهام بلند شده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 21:09
مدت زیادی است که هربار قرار است از سرویس برگشت کارخانه جابمانم. سرویس سر ساعت ۱۷:۱۷حرکت میکند و من نمیدونم چرا ساعت ۱۷ که میشه زنگ خور گوشی شدت پیدا میکنه و آنقدر اینور و آنور میدوم که همه جایم با همسرویس میشود.لحظه آخر که باید گوشی بیسیم را سرجایش بگذارم به آنطرف میگویم سرویس داره میره،لطفا به موبایلم زنگبزنید و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1395 21:24
سلام علیکم همگی. شبتون بخیر باشه الهی. یک عدد مریم فین فینو در حال وب نگاری میباشد. یک آخر هفته پرکار داشتم و وقتی عصر جمعه باخیال راحت به قصد استراحت پخش زمین شدم،در یک لحظه حس کردم یک ویروس نامرد از انتهای وجودم ابراز وجود کرد و از همان لحظه نفس کشیدن و حرف زدن و بلعیدن بزاق دهانم برایم شکنجه شده. به لطف چندتا آنتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 22:13
مدتها که چه عرض کنم، سالها از پدر و مادرمان میخواستیم قبول کنند تلفن همراه داشته باشند تا در مواقع ضروری بتوانیم پیدایشان کنیم، طبق معمول جمله شان این بود، از ما دیگه گذشته. ما یاد نمیگیریم.بلاخره قبل از سفرشان پیش برادر خودم یکگوشی خریدم، به فروشنده هم گفتم، مقاوم باشه، نشکنه، اگر توآب افتاد چیزیش نشه، اعدادش هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 آبان 1395 21:36
گاهی اوقات خستگیهای کارم را پای اجاق گاز از تن دور میکنم، هرچی به چشمم بیاد، روی تخته میره و هی خرد میشه، هرچی فکرم شلوغتر و تنم خسته تر باشه، چیزهای بیشتری خردتر وخردتر میشه. امشب اولین آهنگی هم که دم دستم رسید، مال هایده بود، همون که میگه باده فروش می بده، هی اون خوند و هی من خوندم، تا بلاخره و من و مغزم باهم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 23:26
یک قانونی توی شرکت ما هست که میگه، چهارشنبه از ظهر که میگذره، دقیقا وقتی که میخواهی بدنت را بکشی و بگی:آخیییییش ، بلاخره این هفته هم تمومشد، یک چیزی پیش میاد که همچین میزنه لت وپارت میکنه که نتونی جم بخوری. امروز آنقدر تو هچل افتادم که از سرویس هم جا موندم، راننده بی معرفت شرکت هم به روی خودش نیاورد. خسته ولی شنگول...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 22:15
توی کار ما شکایتهایی هست که یک مورد در یکسالش هم فاجعه هست و نباید پیش بیاد، وقتی هم که وپیش میاد حاشیه هایی داره داغون. حالا در همین ده روز گذشته چهار مورد از همین شکایتها داشتیم و این یعنی ته ته ته فاجعه. نمیخوام اینجا روضه بخونم و بگم چه هفته ای گذروندم و البته هنوز همچه روزهایی در پیش دارم، نمیخوام هم بگم جدا از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مهر 1395 22:36
سلام علیکم همگی، شبتون خوش وخرم باشه الهی. روز خیلی شلوغ پلوغی داشتم، آنقدر شلوغ که روی چهارتا نوت استیک همه چیز را نوشته بودم تا فراموش نکنم، با خیال خوش تا ظهر مشغول یودم، قبل از ساعت ۱۲یکی از مدیر جانهای مجموعه زنگید که آهای مرمرانه خانم پاشو بیا، میخواهیم بریم ماموریت، بنده هم که غرق شده توکارهای خودم بودم، همه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهر 1395 22:42
سلام علیبکم جمیعا یک عدد مریم داغان در خدمت شما و اینجاست. داغان از آن نظر که امروز یک نمونه برگشتی از بیمارستان مشاهده کردم و تقریبا تا مرز سکته و بیهوشی رفتم با دیدنش.هنوز هم یادش می افتم سرگیجه میگیرم. خدا رحمکرد لحظه بررسی تنها بودم وگرنه آبروریزی میشد در حد فاجعه.خلاصه که ساعتی است نشستم در وبلاگستان میچرخم و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 مهر 1395 22:56
سلام به روی ماهتون شبتون خوش باشه الهی و بازهم الهی که شنبه بعد از یک عالم تعطیلات را به خیر گذرانده باشید، دهان مبارک این جانب که سرویس شد اساسی، نمیخوام غر کاری بزنم ولی تو روح هرچی شنبه بعد از چند روز تعطیلیه صلوات. *اینجانب تعطیلات خود را کمپلت در خدمت خانواده گذراندم، دوتا مادر بزرگ دارم که همه جوره پیغام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مهر 1395 11:03
توی کارخانه محل کار من، مثل خیلی کارخانه های دیگه، تعداد زیادی از نیروها مهاجر هستند و از هر تعطیلی استفاده میکنند که بروند ولایت خودشون و خوب معلومه که تعطیلیهای طولانی چقدر مشتاق داره وچه تعدادی میخواهند یکی دوروز زودتر بروند و بازهم معلومه که به مشکل بر میخوریم، وقتی همه میخواهند بروند. از خود یکشنبه گوشیه من زنگ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 12:00
یک آقای مهندسی هست، هر هفته دو شنبه ها با ما جلسه داره.جلسه ها خیلی مهمه، اما...صداش برای من خواب آوره شدیدا. شکنجه میشم این دوساعت. خودم را نیشگون میگیرم،توی جام وول میخورم،گوشی چک میکنم، اینجا میام،اما فایده نداره،پلکهام رو همه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مهر 1395 22:09
یکی دوشبه که یک شکل عجیبی پیدا کردم که خودم هم تعجب میکنم، جوراب توی پاهامه، سوییشرت هم پوشیدم، تازه کلاه بافتنی هم سرم گذاشتم و کامپلت رفتم زیر پتو، به دلایلی که نمیدانم چیه سردمه، سرد ها. خدا به داد من برسه و زمستان و البته که کلا سرما را میدوستم حسابی. *در کنار سرما، مرض خواب هم گرفتم، کلا تمام دقایق شبانه روز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 23:21
یکی از مکانهای عذاب آور برای من، حضور در آرایشگاههای زنانه است، آرایشگاههایی به سبک همینها که دوروبرمان زیاد میبینیم. نمیدانم چرا و از چه زمانی، اما تا جایی که حافظه ام یاری میکند، زمانهایی که بالاجبار قدم به اینجاها میگذارم، سرسام میگیرم از هرچه میبینم ومیشنوم. خیلی جاها هم رفتم، خیلی مکانها را عوض کردم، به هوای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 23:13
شنیدم که در ولایت خانه پدری کنسرت میخواهند کنسرت برگذار کنند، گفتم شوخی است و محض خندیدن میگویند، اما به هر حال حتی شوخیش هم دل آدم را شاد میکند. شنیدم کنسرت برگرار شده و عالم*ان از ما بهتران کلی اعتراضات کرده اند و پای عالم ماوراء را به زمین کشانده اند، دلم حض کرد از شنیدن برگذاریش و گفتم خوب حتما کنسرت به معنی کنسرت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 00:41
از زمان یادگیریه رانندگی، یکی از بزرگترین ترسهایم افتادن در جویهای بی لبه بود. امشب بعد از ده سال، بلاخره اتفاق افتاد وفهمیدم آنقدرها که در ذهنم حس میکردم، ترسناکنبود ، البته حس بدی بود، لاستیکعقب ماشین بود و هرچه تلاش یک نفره کردم، جواب نگرفتم. سه برادر بسیجی تبار، از محل حادثه عبور میکردند، خواهش کردم، کمک کردند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 21:11
سلام دوستانم اولین شنبه توپ پاییزیتون بخیر، انشالا که شما هم مثل من فرصت کرده باشید زیر پتو، با هوای خنک غلت بزنید و بیرون هم نیایید.اینجانب ساعت چهار صبح پیش به سوی بیمارستان شتافتم و جایتان خالی، یک همکار جدید را هم برده بودیم، مشغول سرو کله زدن با سرپرستار خشن و بداخلاق بخش بودیم که دخترک با دیدن خون و دم و دستگاه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهر 1395 17:17
مماغ پیچاره ام، داغون شده از شدت نشتی، هیچ قرصی هم تا الان نتونسته جلوی سیلاب را بگیره و تنها نفعشون خوابوندن من در حد خواب خرس. در زمستان بوده است. گیج گیجم. تو این اوضاع گیجی بهم زنگ زدن که شنبه ۶صبح باید فلان بیمارستان باشم و این یعنی ۴صبح باید راه بیافتم و این هم یعنی ۳صبح بیدار شوم و با این سیلاب بینی، این یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهر 1395 11:42
سلام حال و هوای اولین روز برگریزانتون شاد و به خیر باشه. این پنجشنبه شدن اول مهر، احتمالا از اون اتفاقهاییه که اگر سالها پیش رخ میداد، در حد انفجار شادمانی درست میکرد،تعطیلات به هم چفت شده بسیار حال و احوال آدم را جا میاره. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم خدا بیامرزه پدر مادر اون کسی که دنیای مجازی وبه دنبال اون دنیای...
-
برای 31 شهریور
سهشنبه 30 شهریور 1395 21:25
بسیار دوستش دارم، امیدوارم شما هم بپسندید و البته آهنگ را خریداری بفرمایید. لینک دانلود صرفا برای چشیدن طعم صدایش میباشد: نشود فاش کسی آنچه میانِ من و توست تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 20:35
روزهای آخر تابستان که نزدیک میشه، بوی پاییز که میپیچه، هوای خنک شش صبح که از مانتوهای هنوز تابستونی عبور میکنه، تکه تکه ابرهای روی البرز که بیشتر میشن و رنگ ونشونه بارون میگیرن، یک عالمه حس خوب میپیچه توی دلم، عمیقتر نفس میکشم این هوا را و ذوق میکنم که چه خوب تابستان گرم بلاخره داره میره.خلاصه که اگر شما هم از پاییز...