-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 15:20
بلاخره فرصت شد، بک گراند زشت صفحه جلوی چشمم را عوض کنم، عششششق کردم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 اردیبهشت 1395 23:16
سلام علیکم همگی. شب و نصف شبتون بخیر یک زمانی اگر هربار که سراغ وبلاگهای مورد علاقم میرفتم و آپ نکرده بودند کلی نق به جانشان میزدم که چه نازی میکنند چهار خط میخوان بنویسند و دل آدم را باز کنند، خوب بنویسید دیگه. کجا میرید ، چکار میکنید که وقت ندارید چهار کلام بنویسید، حالا هم نه اینکه خودم از خوانندگان و طرفداران...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 اردیبهشت 1395 23:40
سلام به روی ماهتون، آخر شبتون به خیر و خوشی. یک عدد مریم له و داغون در حال پست نگاریه و واقعا خودش هم نمیدونه چه اصراریه وقتی اینقدر خوابالوهه بیاد اینجا، احتمالا دلیل واقعی همان چشم سفیدیست که پدر جان همه کارهایم را به آن ربط میدهد. دوستان یک خبر توپپپپپپ، بلاخره یافتم، بعد از مدتها جستجو یک استخر که خانمهای شاغل را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 17:09
چند دقیقه میگذره از زمانیکه یک آخر هفته زشت تبدیل بشه به یک آخر هفته مریم پسندانه. فردا قرار نیست بیام کارخونه و این یعنی...استخر،استراحت،آشپزیه جینگولانه و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:56
یه روز خوب میتونه با حس کردن بوی یاس خونه همسایه موقع خروج صبحگاهی از خونه شروع بشه، با دیدن گل سرخی که یک اپراتور خوش ذوق هر روز صبح کنار آینه رختکن میزاره ادامه پیدا کنه، با شنیدن صدای پدرت که شادمانه خبر میده مجوزهای ورودشون به بلاد کفر اومده دنبال بشه، با دویدن کنار همسفرت تو خیابانهای شلوغ پلوغ و نفس زنان پخش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 19:52
امروز قرار بود برای اولینبار با سمت جدیدم توی یک بازدید از کارخونه حضور داشته باشم، به خاطر یک جابجایی تو برنامه ، حضور اونها با تمام شدن وقت نهار من یکی شد و نمیدونییییید تمام طول بازدید چی کشیدم از حضور قاشق و چنگالی که توی جیبم بود و من توهم افتادن و جیرینگی صدا داشتنشون را داشتم. *با یک همکار قدیمی حرف میزدم و گوش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اردیبهشت 1395 23:51
این آخر شبی، بعد از گوش کردن یک عالم آهنگ خاطره دار، بعد از صحبت با همسفر و یک عالم فکر کردن و نتیجه گرفتن که نمیشه اول کاری یک ماه مرخصی گرفت، بعد از تصمیم قطعی گرفتن برای اینکه دیدار با برادرک بماند برای اسفند، بعد از اینکه ته دلم بسیار شکست و دلم خواست همینجوری یک توروح هر چی کار بی مرخصی هست بگم و دلم ریز ریز شد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اردیبهشت 1395 23:24
برای هم سلیقه های من: بسیار دوست داشتنی تو نی نی چشات خیسه آدم می ترسه بنویسه می ترسه پاش به دل واشه ادم بی خود خاطر خواه شه دوتا چشم رطب داری از عشق همیشه تب داری چشات از جنس مرغوبه چقد حال چشات خوبه چشات از جنس مرغوبه چقد حال چشات خوبه تو چشمات توت تر داری خودت حتما خبر داری تو چشمات توت تر داری خودت حتما خبر داری...
-
عالم ظرقشویی
شنبه 11 اردیبهشت 1395 22:21
نمیدونم رابطه شماها با ظرف شستن چطوره، یکی از معدود کارهای خونه که برای من بسیار دلنشینه همین امر خطیره،( بماند که این مورد زمینه چه سواستفاده هایی را از من در مهمانیها فراهم کرده است).یک حس خوبی داره آروم اروم بازی کردن با دنیای کف و آب و کشیدن نرمیه اسکاچ روی ظرفها و ادامه ماجرا.از آنجا که مریم جان یک ادم بسیااااار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اردیبهشت 1395 13:36
نمیدونم مثل چی،ولی مثل یک چیز مشنگی خوابم میاد. پررو پررو هم ماست میل کردم. انشالا تا پنج دوام بیارم،قول میدم تو سرویس مثل فیل بخوابم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اردیبهشت 1395 23:41
جمعه شبهایی برایم درست شده است،مثل روزهای خیلی قدیم در ایام مدرسه، آخر شب لاک پاک میکنم، ناخن کوتاه مبکنم، غررررر میزنم. *یک سالی میشه که دربدر دنبال یک شامپوی مناسب برای موهای سرم میگردم، مدل به مدل شامپو گرفتم و گروه گروه مو از دست دادم، بیچاره ها آنقدر داغان شدند وآسیب دیدند که کم کم به تهیه کلاه گیس فکر میکردم،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اردیبهشت 1395 14:10
بعد از گذروندن یک پنجشنبه سخت و گرم تو کارخونه و به دنبال اون بیشتر از 12 ساعت خوابیدن، بیدار شدن با یک نسیم خنک و صدای گنجشکهایی که نمیدونم تو کجای این ساختمانهای بی درخت قرار گرفتند حالم را حسابی جا میاره، همینجوری که روی تخت آروم آروم از قسمتهای دیگه بدنم میخوام که لطف کنند و بیدار بشن، نگاهم می افته به همسفر که...
-
سیمین
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 23:21
خیلی سال قبل، فرصتی پیش اومد و تونستم تعدادی از کتابهای جلال آل احمد را بخونم، زن زیادی، مدیر مدرسه و ..،توعالم نوجوونی کلی بهش ارادت پیدا کردم، افتادم دنبال کتابهاش و با مغز نه چندان هوشیارم سعی میکردم بفهمم چی میگه، به عادت دخترانه ام خواستم از خودش اطلاعات پیدا کنم، چیزکهایی پیدا شد و خیلی چیزها هم پیدا نشد، چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 23:49
تو روزهایی که کم کم دارم به آخرهای سی وچند سالگی میرسم، تو روزهایی که دارند رنگ میانسالی میگیرند ، تازه دارم یاد میگیرم که هیچ وقت، هیچ وقت برای پر کردن یک جای خالی توی زندگیم، یک جای خالی بزرگتر درست نکنم، بیچاره میشم، داغون میشم، من میمانم و خالیهای متعدد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اردیبهشت 1395 23:41
وقتی یک آهنگ می افته توی سرتون، وقتی چند ساعت میگذره، یک روز میگذره و اون آهنگ هی میچرخه توی وجودتون، حتما دانلودش کنید، گوشش کنید تا آروم بشین، تا سبک بشین، تا راحت بشین، وگرنه وسط یک جلسه داغون، وسط یک اوضاعی که باید شش دونگ حواستون به خزعبلاتی که گفته میشه باشه تا کمی از گیجیه اول کاریتون کم بشه، آنقدر کلافه میشین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 23:45
این موقع شب که میشه، آنقدر دلم میخواد که ایکاش چند ساعت عقبتر بود، ایکاش مثلا ساعت ۸بود. ایکاش وقت خواب نبود، ایکاش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 20:12
سلام، سلام، بازهم سلام فکر کنم اگر مسخره نبود، اگه خودم با دیدن یک پست پر از سلام ، نمیگفتم عجب پست بی معنی،آخه یعنی چی این همه سلام، یک ورق پر میکردم از سلام، چرایش هم بماند، من میدانم و او. روزهای زندگیم شلوغ پلوغ میگذره، البته شلوغ پلوغ نه از نوع خیلی دوست داشتنی، کمی با استرس، کمی با درد، کمی بی حوصلگی، کمی خستگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 18:04
صداهای دوست داشتنی را میشه ضبط کرد، منظره های دلنشین را میشه برد توچهارچوب عکس، طعمهای به یادموندنی را میشه باز چشید، اما بوهای پرحس را نمیشه هیچطوری ذخیره کرد، خاطره کرد، یادآوری کرد. یک عطری پیچیده توی موهام داره دیوونم میکنه، داره کلافم میکنه، بلد نیستم نگهش دارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 فروردین 1395 22:49
دوروز گذشته را در اضطراب و استرس و انتظار مطلق گذراندم، به معنی واقعی کلمه بد گذراندم، یکی انتظار برای نتیجه چند جلسه مختلف که قرار بود همه سرنوشت کاریه من و ادامه مسیر حرفه ایم را عوض کنه و دیگری انتظار یک تلفن، فقط یک تلفن ساده. انتظار اول را چند نفر همکار نه چندان دوست ، سخت و سختتر کردند، آنقدر با اطمینان دروغ و...
-
از خاطرات نوروز گذشته
سهشنبه 31 فروردین 1395 22:41
امسال به بهار قول داده بودم برای تولدش عروسک بخرم، آنقدر ذوق داشت و آنقدر هربار برایم پیغام صوتی میگذاشت که ای خاله نازنین، ای خاله جگر، خاله دوست داشتنی عروسک من یادت نره ،که بنده مثل یک خاله باغیرت عزمم را جزم کردم که عروسکی بخرم فوق العاده. تا اینجای قضیه مشکلی نبود، مشکل آنجا شروع شد که معیارهای خاله برای خرید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 فروردین 1395 10:42
سلام. امروز تو محل کارم یک تصمیمی گرفتم که یک دنیا دلشوره و استرس را به وجودم راه داده، دعا کنید که از پسش بر بیایم، یک چیزی توی دلم مثل چی میلرزه که نمیزاره حتی خودکار را به دست بگیرم. *اخر صحبتم با مدیر عامل،گفتم آقای مهندس عرضی ندارید؟؟؟؟؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 20:59
همینجوری برای دادن یک حال خوب به خودمان، ابزارکهای باغبانی خریده ام تا بذرهای ریز ریز ریحان و شاهی را تو باغچه باکس فلاور کوچکم بکارم و مثلا حس کاشت،داشت، برداشت را تجربه کنم. همسفر لبخندش را از مدل باغبانی کردنم پنهان نمیکند و انگار که من از ان دانشجوهای بینوایش باشم، هی آموزش میدهد و هی نظر میدهد. نمیدونم محصولم کی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 21:39
احتمالا خیلی از شماها موقع گوش کردن آهنگهای مورد علاقتون، با آهنگ همراهی میکنید ومیخونید. از آنجاییکه صدای خواننده مورد علاقتون را میپسندین، صدای خودتون را هم که در میان صدای خواننده گم شده حتما میپسندید.من هم دقیقا همینطور بودم و باید صادقانه بگم بسیار هم از خوندن خودم لذت میبردم، توی پیچ و خمهای جاده و تو تعطیلات...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 20:29
چند روزه زیاد توی سر من میچرخه. دوست داشتین شما هم گوش کنید . چه در دل من/ چه در سر تو/ من از تو رسیدم /به باور تو تو بودی و من/به گریه نشستم/ برابر تو/ به خاطر تو/ به گریه نشستم/ بگو چکنم با تو /شوری در جان /بی تو /جانی ویران /از این زخم پنهان /می میرم نامت/ در من باران/ یادت/ در دل طوفان/ با تو/ امشب پایان میگیرم نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 20:25
بلاخره بعد از گذشت یک عالم روز، شهرزاد هم پا به خانه ما گذاشت، از آنجایی که خیلی زیاد در موردش شنیده بودم و از اونجایی که خیلی از بازیگران مورد علاقه من توش بازی میکردند، انتظارم خیلییییییییییییی ازش بالا بود و البته بهتره که ادم یک سریال را بعد از شنیدن یک عالمه تعریف نبینه، چون تو ذوقش میخوره.به هرحال داریم میبینیمش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 فروردین 1395 08:59
تلخ، تلختر از تلخ. آرزومیکنم، دعا میکنم، تلاش میکنم برای دونه دونه نازنینهای توی دنیا، این اتفاقها نیفته.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 فروردین 1395 22:32
اگر از من بپرسند شغل مورد علاقه ات چی هست، میگم اینکه با آدم جماعت سروکار نداشته باشم، خودم باشم و خودم و چهارتا ماده بوگندوی سرطانزا و تستهای رنگ به رنگ و از این حرفها، اما، نمیدونم کجای کار یک جوری پیش میره که من هی میچرخم و هی سر راه کارهای آدمانه قرار میگیرم، تو این شرکت جدید که اومدم با خودم گفتم، الهی شکر، آنقدر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 فروردین 1395 16:32
یک موقعهایی اینکه بنشینی روی صندلیت و همه سلولهای وجودت را تا جاییکه میتونی بکشی، انقدر حالت را جا میاره که هیچی باهاش نمیتونه رقابت کنه، اصلا هم مهم نیست که دوربین بالای سرت داره ابراز وجود میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 فروردین 1395 17:50
نظر شما در رابطه با دیدن فوتبال در کنار خانواده و البته در کنار دخترک پرچانه ای که اصرااااار دارد مفاهیم و بازی و همه چیز بازی و تیم و بازیکنان را همین الان بفهمد و شبیه رفتارهای شمارا در حین گل خوردن حریف، در تمام لحظات بخواهد تکرار کند چیست؟شکنجه واقعی است و باعث میشود هی به خودت فحش دهی چرا زودتر به سمت خانه راه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 فروردین 1395 00:05
نمیدونم تا حالا در مورد ستاره هام گفتم یا نه، سه تا ستاره توی یک خط یک گوشه از آسمون هستند که من از خیلی سال قبل صاحبشون شدم و اونها را به نام خودم تو دلم ثبت کردم، سالها داشتمشون تا اینکه یک شب فهمیدم پدر جان همون سه تا، دقیقا همون سه تا را به نام خودش زده و هرکدوم از اون سه تا ، یکی از ما سه تا هست برای ایشون، پدر...