-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 فروردین 1395 22:54
بلاخره سلام نمیدونم چند شبه که میام اینجا بنویسم، اما هنوز چند کلام ننوشته خوابم میبره و اینجا میماند و پستهای نانوشته.امشب از چشمانم قول گرفتم چند دقیقه ای باز بمانند، دلم تنگ شده برای نوشتن، برای همه چیز نوشتن و برای حس کردن حسهای خوب دوستانم . شاید دیر باشه برای تبریک گفتن و از عید گفتن و مشابهاتش، ولی خوب نمیشه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 فروردین 1395 09:18
دوستان عزیزم سلام کمی درگیر کارهای به هم ریخته شروع سال و کمی هم درگیر یک انفولانزای نمیدانم از کجا پیدا شده هستم که بند بند وجودم را به درد اورده.انشالا در اولین فرصت سراغ خانه خودم وخانه های گرم شما خواهم امد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 فروردین 1395 12:45
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 23:25
چند ساعتی بیشتر تا پایان سال نمونده و من واقعا فکر نمیکردم نوشتن آخرین پست ۱۳۹۴ به این دقایق برسه. دوست داشتم این نوشته که برچسب آخرین را روی خودش داره در آرامش و بدون دغدغه خاطر باشه اما خوب از آنجاییکه از دیروز به خانه پدری آمدم و مثل همیشه وقتم در اینجا جور دیگری تنظیم میشود، سراغ اینجا آمدن به تاخبر افتاد تا همین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 17:11
من نمیدونم الان وسط کدوم میدان جنگم که این صداها میاد، شما را به خدا، شادی کردن راههای بسیار کم هزینه تر و شادی را دارد، آنها را امتحان کنید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 22:07
سلام به روی ماهتون اینحانب مریم جان قرار بود چهارشنبه هفته گذشته آخرین روز کاری توی سال ۹۴ را داشته باشم. بدنم، ذهنم، روحم ، روانم و البته همسفرم همه طبق این تاربخ آدابته شده بودند و کلا وارد فاز پیش تعطیلات و از کار درویی شده بودند، اما..،،نشان به آن نشان که طبق همان که قبلا گفتم ، این آنور آبیهای از نوروز و تعطیلات...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 23:55
سلام به روی ماهتون یک مریم خوابالو، با یک صورت که هنوز شسته نشده و کرم داره، با یک مسواک روی میز که هنوز منتظره، با چشم سفیدی اومده اینجا، انگار نه انگار که قراره فردا صبح وقتی دقیقا همه شماها خوابید مثل خروس شش صبح بیدار بشه و همینطوری تو دلش فحش میده بره چرخ زنگ زده صنعت مملکت را بچرخونه و برگرده خونه. یادتون قبلا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 13:28
سلاااام من خوبما، فقط تو کار دارم خفه میشم. خداوندا عمه کارخانه ای را که پنجشنبه جمعه آخر سال توی این همه بدو بدو، تورا به سرکار بکشانند مورد عنایت خاص قرار بده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 23:55
خیلی سالهای قبل، تو روزهای بیخبری از اتفاقی که قرار نیست توی زندکیم بیافته، عاشق دوتا قاب چوبی و کوچولو شدم، تو همون لحظه دیدن، برای چند لحظه ای تصویر دوتا پسربچه کوچولو توشون نقش بست و خریدار جفت قاب شدم به نیت راستین و رستگاری که هیچ وقت نخواستند منرا به عنوان مامانیشون انتخاب کنند. سالهای سال این دوتا قاب روی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 21:53
یک چیزی اساسا برای من سواله، اینجانب که دختر مادری هستم که سالی دوبار، هربار به مدت شش ماه در حال خانه تکانی و امر خطیر نظافت منزل آنهم با روی گشاده و با اشتیاق فراوان میباشد، جطوری اینطوری شدم که الان هستم؟ اون چک لیست کارهای لیست انتظار بود دادم خدمتتون، با جان بر لب شدنم تقریبا انجام شد، البته با این تغییر که کیک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 21:29
سلام به روی ماهتون چهارشنبه شب نازنینتون بخیر، انشالا که تو این بدو بدوهای آخر سال نفس کم نیارید. اینجانب یک لیست پروپیمان برای آخر هفته ام نوشتم ، میدونم چه کارهایی دارم انجام بدم اما نمیدونم چطوری میخوام این همه کار را انجحام بدهم، از آنجاییکه آخر هفته آینده پیشاپیش خرج شده و برنامه دیگری برایش دارم،احیانا شماها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفند 1394 20:00
یک توصیه: اگر قصد د ارید خط چشم بکشید، اگر نسبت به شنیدن صدای تلفن حساس هستید، موقع خط کشی گوشی را زیر دستتان نگذارید تا با شنیدن صدای زنگش بپرید تو هوا و تا آرنج به همراه دارودسته خط چشم بروید توی چشمتان و تقریبا کور بشوید. *بعضی موقعها، یک کارهای مشنگانه ای میکنم که خدم میخوام خودمو خفه کنم، امروز تو محل کار، توی یک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 23:08
جایتان نه چندان خالی، امروز یک روز پر هیاهو را گذراندیم، مهمان ویژه دولتی به کارخانه آمده بود و از قبل هم آنقدر هشدار پوششی و ظاهری داده بودند که دیگر عصبی شده بودیم و فقط منتظر که امروز بگذرد. در زمان حضور مهمان جان هم آنقدر در قسمتهای مختلف ممنوع الحضور و ممنوع الورود بودیم که بدون استثناء همهگی تصمیم گرفتیم تا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 22:41
بعضی وقتها، بعضی چیزها چنان حالت را جا می آورد که دونه دونه سلولهایت نفسی عمیق میکشند،آنقدر عمیق که میتونی دست کنی توی پستوی خاطراتت و آنها را که نمیخواهی بکشی بیرون. نبودنشان مبارک *خوب میدونم هیچی عوض نشده، خوب میدونم همه چیز هنوز به همان داغونی ومزخرفی است که سالها بوده، خوب میدونم به آنهایی پناه بردیم که سالها...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 23:35
گفته بودم که رفتم پدر جان را راضی به شرکت در election کنم، اصلا زاضی کردن لازم نیود، پدر جان از قبل با عموجان و دیگرجانهای مردانه خانواده قرار به شرکت در انتخابات پایتخت گذاشته بودند،برای کمرنگ کردن اثرات شایعاتی که به گوش رسیده بود و از این حرفها، حالا کدام حوزه؟الا و بلا حسینیه ارشاد، هرچی میگم باباجان، صف آنجا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اسفند 1394 00:13
تو خانه پدری، تو اتاق سالهای نوجوانی دراز کشیدم، ساعتی میشه رسیدم و بی خبر آمدنم آنقدر خوشحالشان کرده که حال خودم را هم حسابی جا آورده، انگار نه انگار که یک روز مشنگانه گذرانده ام، از آن روزها که همه وجودم دلتنگ بود وخیال نداشته ها را داشت، ...بی خیال. گفته بودم یک گوشی هوشمند برای مادرجان گرفتم که عصای دستش باشد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 22:54
برادرک در میان همه شلوغ پلوغیهای کارش در آنطرف، هرشب پیغامکی میگذارد که:مریمممممم، ر.ا.ی بدیا، بی خیال نشی، مامان بابا را توجیه کن، یک دونه هم، یک دونه هست. اذیتش میکنم که آخه عزیز دلم، چتد ساله که میگیم نه، اینبار را نباید بی خیال شد، اینبار فرق میکنه، اینبار بکشیم کنار، ال میشه، بل میشه، تند تند جواب میده، اینجوری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 22:45
بلاخره آرامش به خانه ام برگشت، روزهای خلوت و تنهایی خیلی زیاد نبود، اما همین کمش هم طولانی بود، تمرین بود،یادآوری بود. *همسفر جوگیر سه روز نبوده، از دیشب که پا به خانه گذاشته چنان کانال لهجه اش عوض شده که انگار یکی رفته،دیگری برگشته. **اینجا میگویم که به همسفر نگویم، دیشب توراه فرودگاه سکتههههه کردم، تجربه عجیبی بود،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 اسفند 1394 21:27
چند روزی هست که تعدادی مهمان از خاور دور در کارخانه ساکن شده اند، مهمانهای بسیار با نمکی هستند و هر روز صبح که ماها خوابالو خوابالو از سرویس پیاده میشیم و با خمیازه هایی عمیق میخواهیم وارد مجموعه بشیم، انها را میبینیم که شادمانه و قبراق سلام بامزه ای میگویند و لحظه ای لبخند از روی لبهایشان کنار نمیرود.هر طور بتوانند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 اسفند 1394 21:16
یک اهنگ که اتفاقی میشنوی و اتفاقی به دل میشینه: از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شب ها ، چه سحرها دارم با تو ای راهزن دل ، چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نسیت ، خبر ها دارم تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی تو مرا غافل از اندیشه ی فردا کردی آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی دل سودا زده ام را به حبیبم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 23:50
سن آدم که بالا میره،روزهای تقویم توی یدوبدو کردن وزودتر گذشتن انگار مسابقه میگذارند، آنقدر تند تند باید ورقهای تقویم را رد کنی که اصلا نمیفهمی کی وچطور گذشت، الان هم که بله، اسفند زیبا،اسفند پر هیجان، پر از بدو بدوهای کاری و غیر کاری و شاید برای بعضیها مثل من پر از خاطره،تلخ و شیرین. یک جورایی مثل یک کتاب نصفه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 21:22
شنیدین میگن : ادب از که آموختی؟ از بی ادبان. همسفر بیچاره به هر زبانی سعی کرد منرا توجیه کند خیلی دنبال سی. گار نباشم، فایده نداشت و بلاخره بی خیال شد.از آنجاییکه از پرتکرار ترین صحنه های فیلمهای امسال دیدن سیگار کشی بی وقفه ملت هنرپیشه بود و بازهم از انجاییکه نمیدانم کجا سنگی بوده که سرمن به ان بخورد، یک بلایی سرم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 21:14
خیلی خیلی سال قبل،یک چیزی بیشتر از بیست سال قبل،خواهرک کلاسهای عروسک سازی میرفت،از همینها که پشمالو هستند و نازی نازی درست میکرد، فکر کنم اون موقعها این کلاسها خیلی مد شده بود. کار خواهرک خیلی خوب بود و تا جاییکه یادمه تا مدتها راه به راه برای ملت به عنوان هدیه از اون سگ هاو گربه ها و الاغها درست میکرد. یک بار مربیش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 22:41
دوستان عزیز، کسی نحوه دسترسی به فرودگاه مهرآباد از کرج را میدونه، هرچی سرچ میکنم بیمورد جواب میده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 22:23
امروز بهترین روز تو چند ماه گذشته برای شنا را داشتم، خیلی خوب بود ، خودمو را با دلیل اینکه همسفرهم خانه نیست خفه کردم و دو سانس موندم توآب و البته داغون هم شدم.خونه که رسیدم یکسره افتادم تا مثلا بخوابم، آقا این مادر جان ما یک عادتی داره، دقیقا زمانیکه میدونه تایم خوابه،زنگ میزنه ومیگه ااااا خواب بودی مامان جان؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 22:21
برای نشنیدن صداهای عجیب غریبی که تو خلوت خونه از در و دیوار خونه شنیده میشه و کلا برای فرار از فکر و خیال و تو هپروت نرفتن یک ظرف پر از هله هوله کنار دستم گذاشتم و هی توی نت میچرخم و هی هیچی نیست، البته نتیجه این چندساعت نت گردی، دانلود چندتا آلبوم از حامد نیک پی و پیدا کردن یک پسر بامزه ایرانی ساکن چین که حتما...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 21:54
هفته عجیب غریبی گذروندم، هم تو کار، هم تو خونه، هم با خودم ،...به خودم و همسفر قول یک آخر هفته آرام دادم، البته نه خیلی خلوت، مادرم برای بار نمیدونم چندم تزریق چشم داره و من مثل هربار میمیرم که نکنه... تازه باید برای عمل آب مروارید هردو چشمش هم آماده بشه، میگن عمل سنگینی نیست ولی با توجه به شرایط نامناسب چشمهای مامانم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 بهمن 1394 20:39
سلام به روی ماهتون یک عدد مریم درب و داغان چسبیده به شوفاژدر خدمت شماست، جانم برایتان بگوید امروز دوست نازنینی لطف کرده بودند کمی ترشی به کارخانه آورده بودند، جمعیت زیاد و یک شیشه کوچک باعث شد من یک تکه خیلی کوچولو از بامیه ترشی را بخورم اما همین یک تکه بسیار کوچک چنان بزاغی در دهان من به راه انداخت واویلا، ظرف ترشی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 بهمن 1394 22:08
سلامی گرم و شوکولاتی و قرمز به هرکی از اینجا رد میشه، چه اونهایی که روشنند، چه اونهایی که چراغ خاموش میگذرند. آقا من نمیدونم از عوارض افزایش سنه، از اثرات سی و جند سالگیه، از اثرات چه کوفتیه که من اینقدر سررررررردمه، یعنی یک سرما میگم یک سذگرما میشنوید، کجای قضیه عججیبه؟ اگر بدانید من چقدرررررر گرمایی بودم و چندبار در...
-
مریم و زاپاس
جمعه 23 بهمن 1394 10:57
بلاخره یازدهمین شب هم رسید و فکرش را بکنید چطوری رسید؟توی یک ترافیک جهنمی اونطرف کرج باشی و از آنجاییکه مشنگانه هیچ چیزی در مورد فیلمها امسال نخوندی تا مثلا ذهنیتی نداشته باشی و اصلا نمیدونی قراره چه معجونی ببینی، اصرار داری که خودت را برای شب آخر به سینما برسونی و اییییی خدا، حیف از آنهمه نقی که به جان همسفر زدم که...