-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 اسفند 1395 22:57
جایتان نه چندان خالی،یکی از بیمزه ترین،لوسترین، خنک ترین چهارشنبه سوریهای عمرم را گذراندم. هموطنهای جای دیگر نشین خیلی زیبا اخلاقهای زیبا و خاصمان را چند برابرمیکنند. خیلی قشنگ میتوان به ملت چینی و ترک و... حسادت کرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 اسفند 1395 17:02
هالوووو به روی ماهتون. خوبین همگی؟انشالا که کارهای به هم پیچیده اخر سالتون به خوبی و خوشی به سرانجام برسه. میدونید زیباترین پیچ دنیا کجاست؟پیچی که میپیچی و اونطرف برادرکت را ببینی . بمیرم برای مادر که دلش پر میزنه برای پسرکش و من چقدر نق میزنم که مامان اینقدر دلتنگی نکن،داره زندگیشو میکنه. لحظه اخر خداحافظی از طرف...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 اسفند 1395 08:12
خانه پدری هستم. بلاخره بعد از کلی دویدن و دویدن سال ۹۵ کاری را تمامکردم و از امروز در مرخصی به سر میبرم. اینجا امدم تا خرده ریزهای مادر را تحویل بگیرم و البته اینها که من میبینم خرده ریز نیست و خدا میداند با چه جادویی قرار است در چمدان قرار بگیرند تا همه چی در نهایت بشود ۶۰ کیلو. در دلماسترس فراوان دارم،شما دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 اسفند 1395 22:50
نمیدونم شماها هم ته وجودتون یک بخش سنتی و خرافاتی شدید که معمولا پنها شده و مخفیه دارید یا نه؟ من درکنار هزار تا نشانه ظاهری و غیر ظاهری سنتی و خرافاتی که دارم، یک بخش درونی هم دارم که گاهی عجیب طغیان میکنه و ابراز وجود میکنه.بین خودمان بماند خیلی هم این بخش پنهان شده را دوست دارم. این روزها هم زیاد ملاقاتش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اسفند 1395 23:25
سلام من هستم فقط درگیرم،مثل همه دنبال بدو بدوهای اخر سال و همچین پوست اندازی اسفند ماه هستم.متاسفانه حجم کارم خیلی عجیبانه سر به فلک کشیده و ساعتهای حضورم تو خونه به حداقل رسیده. به هرحال این هم میگذره. *مجوز حضورمان پیش برادرک امد و باور نمیکنید که یکنفر میتواند در خیابان با دیدن پاسش جیغغغغغ بزند و هوار بکشد....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 18:58
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنکه تو اندیشی...قلدری دیگه،هرچی خودت میخواهی. **بازهم تو یک جلسه کوفتی هستم.همچین لهم کردند و حالم را جا آوردند که احساس میکنم باعث و بانی تمام خرابکاریها و ایرادهای کیفی دنیا از روز ازل من بودم و خواهم بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 بهمن 1395 20:43
جمعه شبتون به خیر باشه الهی. دو ساعتی هست که از خونه پدری اومدم. طول سفرکوتاه اما حس وحالش عمیق و اثر گذار بود. انگار نبودن همسفر باعث شده بود فقط و فقط رو خانوادم تمرکز کنم. بعد از سالها برای مادرک پرده نصب کردم، تا حالا بین زمین وآسمون معلق شدین تا پرده های منزل را نصب کنید، یک نفر هم از روی زمین در حالیکه شما را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 21:58
همسفرم نیست، با وجود یک عالمه کار توکارخونه حس و حال رفتن به کارخونه را ندارم و برای خودم اقلا چندتا عدم انطباق ممیزی را پیشاپیش به جان خریدم و دلم میخواد برم خونه پدری. همسر حضوری و تلفنی قول گرفته شبانه نروم. نمیدانم پدر از کجا با خبر شده، حتی همسر خواهرک، خلاصه تمام عناصر ذکور خانواده گوشی به دست شده اند که پانشی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 بهمن 1395 22:01
سلامعلیکم همگی همسفر جانمان را بدرقه کردمو با لب و لوچه آویزان به خانه خالی از همخانه برگشتم و به میمنت ممیزی مزخرف فردا شب مزخرفتری را میگذرانم.تا اطلاع ثانوی که همسفر به خانه برگردد(حداقل ده روز دیگر)باید مواظب باشم بلا ملایی به سرمنیاید، چون حداقل چند ساعت طول میکشد نزدیکترین ادمی که میشناسم به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 بهمن 1395 17:13
به نظرتون جلسه ای که ۴۲ نفر پرسپولیسی داره و ۳ نفر استقلالی،تو شرایطی مثل شرایط امروز،به کجا ختم میشه؟ جلسه تازه شروع شده و تا الی ماشالا ادامه داره. *استقلالیها،تو روحتون... *ساعت:۱۱:۴۶شب. چند دقیقه هست که رسیدم خونه. فردا باید قبل از ساعت ۷ صبح خیابان نمیدونم چی چی باشم،اغراق نکنم روبه ملکوتم از خستگی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:17
سلام من معمولا زمانهای خاصی به مامانم زنگ میزنم، بیشتر هم به گوشی خونه زنگ میزنم، گاهی که پدر حوصله داشته باشه،گوشی را میگیره و چند کلامی با هم صحبت میکنیم. یک وقتهایی سرکار، یه زمانهایی که منتظر شروع یک جلسه هستیم، توی سرویس برگشت از کار یا حتی موقع رانندگی، دلم میخواد صدای یکیشون را بشنوم.تماس که میگیرم، بابا همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمن 1395 23:51
یعنی ممکنه من امسال بیام اینجا و بگم:فلان فیلم عجب فیلمی بود؟ *یک چیزی در گوشی بهتانبگویم،تا همینالان،تو اینچند شب،دلمبرای هر هزار تومن از ۱۲۸۰۰۰تومان نازنینی که برای فیلمهای امسال دادم میسوزه. خدا کند که حداقل یک چیز عین ادم ببینم و بیام بگم،اشکال نداره که قیمت یک فیلمبرایم اینقدر درآمد. آن یکی گوشتان را...
-
ماجراهای فیلمهای امسال
شنبه 16 بهمن 1395 23:32
سلام علیکم اینجانب احساس میکنم امشب فحش شنیدم، چرا؟تعریف میکنم براتون. چیزی نزدیک به دوماهه که برای این چند شب فجر و فیلم دیدن برنامه ریزی کردم، کلی تو گوش همسفر خوندم که هرجور میتونه ماموریتش را بپیچونه و حواسش باشه تو این مدت نخواد بگذاره بره. خودم هم حواسم به کارهام بود. بماند که سر فروش بلیط چقدر گند زدند، چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمن 1395 09:14
سلام و صبحبخیر همگی یک عدد در راه مانده و در برف گیر کرده و از نیمه راه برگشته به خانه هستم. همچین ضد حال خوردم. به دلیل یک ممیزی لوس و بی ریخت، یک خروار کار داغون داشتم و علی رغم نگاه خشمگین همسفر امروز سرکار رفتم. دو ساعت معطل شدم و البته در نهایت همچون چک برگشتی به منزل بازگشتم. برای دلجویی از همسفر در میانبرف و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 بهمن 1395 22:04
با همسفرم مشغول گپ زدنهای بعد از یک روز کاری هستیم، یک دفعه ای دست میکشه توی موهام و میگه:چرا اینقدر سفید شده؟ از کی موهاتو رنگ نکردی؟ بعد هم ادامه میده، یعنی میشه یک روزی تو خونه بمونی،ناخنهات را دوباره لاک بزنی، هی بری ورزش، هی بری ارایشگاه... اگر چند سال قبل بود،خیلی زود عصبانی میشدم،که چرا سقف آرزوهات برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 بهمن 1395 23:48
همراه خواهرک وبرادرکم،از سه نقطه دور از هم یک مثل مجازی تشکیل دادیم و بعد از مدتها نشسته ایم به گفتگو. مثلثمان متساوی الساقین شده،یک راسش خیلی دورتر از دو راس دیگر هست. خواهرک تپلکهایش را خوابانده و تو این ساعت شب هیچ شباهتی به یک مامان سختگیر نداره، فقط و فقط خواهرک خودمان هست.برادرک هم بی خیال کار وبیکاری...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 بهمن 1395 00:54
پنجشنبه ای که آدم صبح زود پست بزاره، میتونه با یک پست آخر شبی هم تموم بشه، همینجوری ، برای تنوع بین یک عالمه روزی که هیچ پستی نیست. سورپرایز شدم آخر شبی، دوست جانی داشتم از روزگاران دانشجویی ارشد، دختر خانمی بسیار ناز نازی، بسیار صورتی، این صورتی که میگم واقعا معنی صورتی داره ها، اون موقعها ایشون حدود۲۷_۲۸ساله بودند و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 بهمن 1395 07:54
سلام، صبح زودتون بخیر باشه. اینجانب هر روز صبح که قراره تخت گرم را ترک کنم، صدای تمام سلولهایم را میشنوم که التماس خواب دارند، از خود شنبه به آنها قول خواب اخر هفته را میدهم. نشان به آن نشان که بیشتر از دو ساعت هست که بیدارم و توی تخت جان میکنم. البته این زود بیدار شدن بد هم نبود، نمیدونم چقدر سینما دوست اینجا داریم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 دی 1395 02:17
میتونست یک شب عالی باشه،میتونست یکعالم حس خوب و خاطره خوب باشه، نشد که بشه. یک وقتهایی برای راحتتر زندگی کردن باید انتظاراتت را از ادمهای نزدیکت بیاری پایین،خیلی پایین. اون موقع افسار حس و حالت دست خودته،نه دیگران. *زند وکیل خوب بود،عالی بود. آهنگهای دوست داشتنی منرا خوند و فوق العاده خوند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 دی 1395 10:38
سلام. صبحتون بخیر جایتان نه چندان خالی،در جلسه ای طولانی و پر حرف و حدیث و پر حاشیه گیر افتادم. بسیار گرمم شده ولی نمیدونم چرا دیگران اصرار به روشن بودن سیستم گرمایشی دارند. یک عالمه از این دیگران همینجوری بحث میکنند. بحثهایی میکنند ها،کم مانده بعضیهایشان همدیگر را قطعه قطعه کنند،البته با لبخند.یک موقعهایی شبیه این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 23:12
سلام علیکم. از آنجاییکه این بدن جان بنده عادت به کار در پنجشنبه ها نداره، همچین گیجولانه و مشنگانه و چیزهای دیگه آنه پخش زمینم و در حال تمدد اعصابم که حد نداره. روز خوبی هم داشتم،کارهایم آدمیزادی پیش رفته فقط نمیدانم چرا حس میکنم کامیون ۱۸ چرخ از رویم گذشته،هم جسمم،هم ذهنم. دوساعتی هست که گوشی به دست به بخاری چسبیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 23:23
سلام. شبتون بخیر تعطیلی وسط هفته خوب بود؟ البته که خوب بود، جایتان خالی ۱۱صبح از خواب بیدار شدم و بدنم عشق کرد از این همه خوابیدن. *بلاخره خاله مریم تونست تو یک مورد الگوی خوبی برای بهار باشه، به خاطر شیرجه های خاله، عاشق شنا کردن شده و بلاخره برای کلاس ثبت نام کرد، قراره تو سال جدید کنار خاله بره تو استخر خانمهای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 20:55
یک عالمه سال، یک عالمه اتفاق باید بگذره و بیافته تا زمانیکه شیشه عمر یک نفر سرمیاد، تو حست نسبت به رفتن اون آدم خوب باشه یا بد.فوت بعضی آدمهایی که از اولهای زندگی اسمشون پررنگ بوده و پر قدرت، گاهی باور نکردنیه، اصلا میتونه باعث بشه چند قطره هم از چشمات بیاد و بگی مگه میشه، مگه اینها میمیرن؟ *دوست داشتم بدونم اگه الان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 دی 1395 21:13
خسته و کلافه که بودین، اعصابتون که خوردبود،حوصله هیچ کاری نداشتین، یک طعم جدید را امتحان کنید. به خصوص اگر کمی هم خوش خوراک(همون شکمو)هستید، بروید سراغ یک چیز جدید،یک چیزی مثل بستنی،مثل گزبستنی. *اینجانب امشب برای اولینبار با گز بستنی آشنا شدم و بسیار از این آشنایی مسرور شدم.هم بسته بندی بامزه اش را دوست داشتم هم طعم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 21:49
مدت زیادی است توی محل کارم به چند نفر نیرو احتیاج دارم، هرچه هم مصاحبه میکنم به جایی نمیرسم، متاسفانه اکثرا بسیار پرتوقع و کم اطلاع هستند، خیلیهایشان پشت میز که مینشینند حتی نمیدانند به چه شرکتی امده اند، حتی زحمت سرزدن به سایت شرکت را هم به خود ندادند تا ببینند ما پفک تولید میکنیم یا شلغم. امروز یک آقایی آمد که بسیار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 دی 1395 22:16
چند سال پیش اگر اشتباه نکنم بنیامین یک آهنگی خوند که توش جمله نداشت؟یکسری لغت پشت سرهم ردیف شده بود و تند تند تکرار میشد و شنونده بدون شنیدن حتی یک جمله حرف دل خواننده را میفهمید. ذهن من هم بعد از شنبه مثل همیشه شلوغ و یک ساعت خبر دیدن و خبر خواندن شده مثل اون آهنگه. ممیزی، کمبود وقت،آرش صادقی،۲۰۱۷،گورخوابها ،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 دی 1395 22:10
سلام به روی ماهتون. جمعه شبتون به خیر باشه الهی. یک ساعتی میشه از خونه پدری اومدم، بدو بدو وسایلها را جابجا کردم به عشق اینکه قبل از خواب فرصتی داشته باشم برای آروم کردن ذهنم و فاصله گرفتن از همه چی و آماده شدن برای کار. خونه پدری که میرم با یک حس بدی برمیگردم، نمیدونم شماها هم از این حس و حالها دارید؟ناراحتم از اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 23:30
خیلی سال قبل که هنوز در عالم مشنگی بودم و هربار خیالبافیهای خاتوادگیم شدت میگرفت، کرور کرور پسربچه برای خودم تصور میکردم و جز تفریحات سالمم گشت وگذار در فروشگاههای جینگول فروشیه کودکانه بود، برای اینکه مثلا خودم را مامان خیالی آماده وآگاهی کنم، یک عالمه کتاب میخریدم، از یک روزگیهای بی بی جان گرفته تا یک عالم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1395 22:22
شنبه ها همیشه پر از دویدن هستند،انگار قراره جبران تمامندویدنهای آخر هفته را یکجا دربیاورد. وسط بدو بدوهای اول هفته بودیم که یک دفعه یک تلفن پیش آمد برای همکار جانمان،به همین راحتی،یک برادر شب خوابید و صبح بیدار نشد. خوب معلوم است که یک شوک به همه وارد میشود،حتی به مدیر بزرگمان،آنقدر که لطف میکند و میگوید آقا برو،همین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 21:30
روز جمعه ام داره تموممیشه، آنقدر آرامش داشتم که تپش قلبم و دردهای عجیب غریبی که نمیدونم هرروز از کجا درمیان و اصلا جرا درمیان،تقریبا محو شدند و آماده شدم برای شروع یک هفته و بدوبدوهای امام نشدنی و دوباره داغون شدن تا آخر هفته، به قول همسفر جان که میگه کار من شده، پنجشنبه جمعه تورا بازسازی کنم، سالمت کتم، تحویل کار...