-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 بهمن 1395 00:54
پنجشنبه ای که آدم صبح زود پست بزاره، میتونه با یک پست آخر شبی هم تموم بشه، همینجوری ، برای تنوع بین یک عالمه روزی که هیچ پستی نیست. سورپرایز شدم آخر شبی، دوست جانی داشتم از روزگاران دانشجویی ارشد، دختر خانمی بسیار ناز نازی، بسیار صورتی، این صورتی که میگم واقعا معنی صورتی داره ها، اون موقعها ایشون حدود۲۷_۲۸ساله بودند و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 بهمن 1395 07:54
سلام، صبح زودتون بخیر باشه. اینجانب هر روز صبح که قراره تخت گرم را ترک کنم، صدای تمام سلولهایم را میشنوم که التماس خواب دارند، از خود شنبه به آنها قول خواب اخر هفته را میدهم. نشان به آن نشان که بیشتر از دو ساعت هست که بیدارم و توی تخت جان میکنم. البته این زود بیدار شدن بد هم نبود، نمیدونم چقدر سینما دوست اینجا داریم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 دی 1395 02:17
میتونست یک شب عالی باشه،میتونست یکعالم حس خوب و خاطره خوب باشه، نشد که بشه. یک وقتهایی برای راحتتر زندگی کردن باید انتظاراتت را از ادمهای نزدیکت بیاری پایین،خیلی پایین. اون موقع افسار حس و حالت دست خودته،نه دیگران. *زند وکیل خوب بود،عالی بود. آهنگهای دوست داشتنی منرا خوند و فوق العاده خوند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 دی 1395 10:38
سلام. صبحتون بخیر جایتان نه چندان خالی،در جلسه ای طولانی و پر حرف و حدیث و پر حاشیه گیر افتادم. بسیار گرمم شده ولی نمیدونم چرا دیگران اصرار به روشن بودن سیستم گرمایشی دارند. یک عالمه از این دیگران همینجوری بحث میکنند. بحثهایی میکنند ها،کم مانده بعضیهایشان همدیگر را قطعه قطعه کنند،البته با لبخند.یک موقعهایی شبیه این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 23:12
سلام علیکم. از آنجاییکه این بدن جان بنده عادت به کار در پنجشنبه ها نداره، همچین گیجولانه و مشنگانه و چیزهای دیگه آنه پخش زمینم و در حال تمدد اعصابم که حد نداره. روز خوبی هم داشتم،کارهایم آدمیزادی پیش رفته فقط نمیدانم چرا حس میکنم کامیون ۱۸ چرخ از رویم گذشته،هم جسمم،هم ذهنم. دوساعتی هست که گوشی به دست به بخاری چسبیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 23:23
سلام. شبتون بخیر تعطیلی وسط هفته خوب بود؟ البته که خوب بود، جایتان خالی ۱۱صبح از خواب بیدار شدم و بدنم عشق کرد از این همه خوابیدن. *بلاخره خاله مریم تونست تو یک مورد الگوی خوبی برای بهار باشه، به خاطر شیرجه های خاله، عاشق شنا کردن شده و بلاخره برای کلاس ثبت نام کرد، قراره تو سال جدید کنار خاله بره تو استخر خانمهای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 20:55
یک عالمه سال، یک عالمه اتفاق باید بگذره و بیافته تا زمانیکه شیشه عمر یک نفر سرمیاد، تو حست نسبت به رفتن اون آدم خوب باشه یا بد.فوت بعضی آدمهایی که از اولهای زندگی اسمشون پررنگ بوده و پر قدرت، گاهی باور نکردنیه، اصلا میتونه باعث بشه چند قطره هم از چشمات بیاد و بگی مگه میشه، مگه اینها میمیرن؟ *دوست داشتم بدونم اگه الان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 دی 1395 21:13
خسته و کلافه که بودین، اعصابتون که خوردبود،حوصله هیچ کاری نداشتین، یک طعم جدید را امتحان کنید. به خصوص اگر کمی هم خوش خوراک(همون شکمو)هستید، بروید سراغ یک چیز جدید،یک چیزی مثل بستنی،مثل گزبستنی. *اینجانب امشب برای اولینبار با گز بستنی آشنا شدم و بسیار از این آشنایی مسرور شدم.هم بسته بندی بامزه اش را دوست داشتم هم طعم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 21:49
مدت زیادی است توی محل کارم به چند نفر نیرو احتیاج دارم، هرچه هم مصاحبه میکنم به جایی نمیرسم، متاسفانه اکثرا بسیار پرتوقع و کم اطلاع هستند، خیلیهایشان پشت میز که مینشینند حتی نمیدانند به چه شرکتی امده اند، حتی زحمت سرزدن به سایت شرکت را هم به خود ندادند تا ببینند ما پفک تولید میکنیم یا شلغم. امروز یک آقایی آمد که بسیار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 دی 1395 22:16
چند سال پیش اگر اشتباه نکنم بنیامین یک آهنگی خوند که توش جمله نداشت؟یکسری لغت پشت سرهم ردیف شده بود و تند تند تکرار میشد و شنونده بدون شنیدن حتی یک جمله حرف دل خواننده را میفهمید. ذهن من هم بعد از شنبه مثل همیشه شلوغ و یک ساعت خبر دیدن و خبر خواندن شده مثل اون آهنگه. ممیزی، کمبود وقت،آرش صادقی،۲۰۱۷،گورخوابها ،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 دی 1395 22:10
سلام به روی ماهتون. جمعه شبتون به خیر باشه الهی. یک ساعتی میشه از خونه پدری اومدم، بدو بدو وسایلها را جابجا کردم به عشق اینکه قبل از خواب فرصتی داشته باشم برای آروم کردن ذهنم و فاصله گرفتن از همه چی و آماده شدن برای کار. خونه پدری که میرم با یک حس بدی برمیگردم، نمیدونم شماها هم از این حس و حالها دارید؟ناراحتم از اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 23:30
خیلی سال قبل که هنوز در عالم مشنگی بودم و هربار خیالبافیهای خاتوادگیم شدت میگرفت، کرور کرور پسربچه برای خودم تصور میکردم و جز تفریحات سالمم گشت وگذار در فروشگاههای جینگول فروشیه کودکانه بود، برای اینکه مثلا خودم را مامان خیالی آماده وآگاهی کنم، یک عالمه کتاب میخریدم، از یک روزگیهای بی بی جان گرفته تا یک عالم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1395 22:22
شنبه ها همیشه پر از دویدن هستند،انگار قراره جبران تمامندویدنهای آخر هفته را یکجا دربیاورد. وسط بدو بدوهای اول هفته بودیم که یک دفعه یک تلفن پیش آمد برای همکار جانمان،به همین راحتی،یک برادر شب خوابید و صبح بیدار نشد. خوب معلوم است که یک شوک به همه وارد میشود،حتی به مدیر بزرگمان،آنقدر که لطف میکند و میگوید آقا برو،همین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 21:30
روز جمعه ام داره تموممیشه، آنقدر آرامش داشتم که تپش قلبم و دردهای عجیب غریبی که نمیدونم هرروز از کجا درمیان و اصلا جرا درمیان،تقریبا محو شدند و آماده شدم برای شروع یک هفته و بدوبدوهای امام نشدنی و دوباره داغون شدن تا آخر هفته، به قول همسفر جان که میگه کار من شده، پنجشنبه جمعه تورا بازسازی کنم، سالمت کتم، تحویل کار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 12:55
سلام به روی ماهتون، صبح (احتمالا ظهر صحیحتره)زیبای جمعتون بخیر. این پنجشنبه جمعه حسابی حال مرا جا آورد. بعد از چند هفته تعطیلات شلوغ پلوغ داشتن، این هفته در کمال آرامش خانه بودیم و چقدر خوب بود این هیچ برنامه ای نداشتن.فرصت کردم اندازه همه کم خوابیهای اخیر بخوابم، خرید کنم و به داد خانه خالی از همه چیز برسم و تا نیمه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 آذر 1395 23:04
همسفرم خانه هست،ارامش هم خانه هست. هردو آنقدر دلتنگ هستیم که کمی شرایط پراسترس و سخت روزهایمان را فراموش کنیم و فقط به این فکر کنیم که چقدر خوبه هنوز هم همدیگر را داریم ،چقدر خوبه هنوز اولین نفر و تنها نفری که میشه باهاش هر نقی را زد من و خودش هستیم و بس،امتحان هم کردیم،پناه هم بردیم،اما جواب نگرفتیم از هیچ جایگزینی....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آذر 1395 19:54
نمیدونم شماها تو جمع همکارهاتون یا بهتر بخوام بگم، نیروهای زیر مجموعتون آدمهایی را دارین که از هر راهی جلو برین تا قلقشون دستتون بیاد، موفق نشین؟ تو یکی از شیفتهای من چهار نیروی خانم وجود داره که به شدت آزار دهنده هستند، از هر راهی یاهاشون وارد میشم به بن بست میخورم و متاسفانه به علت اتحادی که با هم دارند، خیلی مواقع...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 20:14
سلام. خسته نباشید. سرماخورده نباشید. تنها نباشید الهی. جایتان نه چندان خالی هفته متفاوتی را میگذرانم. از اول هفته همسفر به ماموریت رفته و اینجانب بی همسفرم. از نبودش استفاده کردم و هی اضافه کار میمانم تا هم کمی کارهایم پیش برود و هم نبودنش کمتر حس شود. در اقدامی انتحاری هم برای بررسی شیفت شب که حس میکنم خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 آذر 1395 09:48
بعضی روزها هنوز آفتاب خیلی بالا نیامده همچین بد شروع میشه که تا چند ساعت گیجی و از خودت میپرسی چی شد که این شد؟ یک جایی، یک گوشه از روحم بدجور درد گرفته. میرم استخر،به آب پناه میبرم از دست همه دوست نداشتنیهام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 آذر 1395 22:34
سلام خوابم می یاد در حد مرگ، اما دلم نیامد امروز باشه و اینجا تبریک نگم. دانشجوهای قدیمی، اونهایی که بارها وبارها یار دبستانی خوندین و گوش دادین، اونهایی که یه عالمه شعار دادین، اونهایی که یک روز حس میکردین میتونین دنیا را عوض کنید، اونهایی که نشریه نو شتین وکتک خوردین، اونهایی که تعلیقی خوردین، اونهایی که براتون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 22:13
تا حالا تجربه اغفال کردن بچه های کوچولو را برای انجام یک کار سخت در ازاء چندتا قاقالی لی داشتین؟ به خصوص بچه هایی که قاقا لی لی را میگرند، بعد هم اغفال نمیشن. امشب من اون بچه هه شدم. از آنجاییکه دومین پنجشنبهه پشت سرهم هست که قراره کارخونه باشم، از وقتی اومدم خونه پشت سرهم هله هوله خوردم، اصلا هم به قضایای وزنی و حجمی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 20:48
ی ماهتون. شب بعد از چندروز تعطیلیتون بخیر باشه الهی. تازه از خونه پدری برگشتم وخسته از ترافیک اتوبان پا توخونه منجمد گذاشتم و پاورچین پاورچین تو خونه راه رفتم و کارها را کردم تا یخ نزنم. چقدر سرد شده،هوراااااا. تا حالا شده خودتان دهان خود را داغان و پرخون کنید؟فکر میکنید نمیشود؟خیلی هم راحت میشود، کافیه تبلت به دست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 23:27
خداوند از رئیسهایی که چهارشنبه های قشنگ را زشت میکنند و پنجشنبه را روز کاری میکنند نمیگذرد. من مطمئنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 23:01
موهای نازنینم را که مدتی قبل در اقدامی ناگهانی و مشنگانه تا انتهای وجودشان کوتاه کرده بودم را توانستم امشب با یک کش کوچولو ببیندم،حدود دو سانتیمتر موی به زور با کش بسته شده دارم و عشق کردم که بلاخره به مرحله بسته بندی رسیدند. با کلی حس هم در هوا مثلا میچرخانمشان و خطاب به همسفراعلام میکنم که هورااااااا،موهام بلند شده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 21:09
مدت زیادی است که هربار قرار است از سرویس برگشت کارخانه جابمانم. سرویس سر ساعت ۱۷:۱۷حرکت میکند و من نمیدونم چرا ساعت ۱۷ که میشه زنگ خور گوشی شدت پیدا میکنه و آنقدر اینور و آنور میدوم که همه جایم با همسرویس میشود.لحظه آخر که باید گوشی بیسیم را سرجایش بگذارم به آنطرف میگویم سرویس داره میره،لطفا به موبایلم زنگبزنید و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1395 21:24
سلام علیکم همگی. شبتون بخیر باشه الهی. یک عدد مریم فین فینو در حال وب نگاری میباشد. یک آخر هفته پرکار داشتم و وقتی عصر جمعه باخیال راحت به قصد استراحت پخش زمین شدم،در یک لحظه حس کردم یک ویروس نامرد از انتهای وجودم ابراز وجود کرد و از همان لحظه نفس کشیدن و حرف زدن و بلعیدن بزاق دهانم برایم شکنجه شده. به لطف چندتا آنتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 22:13
مدتها که چه عرض کنم، سالها از پدر و مادرمان میخواستیم قبول کنند تلفن همراه داشته باشند تا در مواقع ضروری بتوانیم پیدایشان کنیم، طبق معمول جمله شان این بود، از ما دیگه گذشته. ما یاد نمیگیریم.بلاخره قبل از سفرشان پیش برادر خودم یکگوشی خریدم، به فروشنده هم گفتم، مقاوم باشه، نشکنه، اگر توآب افتاد چیزیش نشه، اعدادش هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 آبان 1395 21:36
گاهی اوقات خستگیهای کارم را پای اجاق گاز از تن دور میکنم، هرچی به چشمم بیاد، روی تخته میره و هی خرد میشه، هرچی فکرم شلوغتر و تنم خسته تر باشه، چیزهای بیشتری خردتر وخردتر میشه. امشب اولین آهنگی هم که دم دستم رسید، مال هایده بود، همون که میگه باده فروش می بده، هی اون خوند و هی من خوندم، تا بلاخره و من و مغزم باهم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 23:26
یک قانونی توی شرکت ما هست که میگه، چهارشنبه از ظهر که میگذره، دقیقا وقتی که میخواهی بدنت را بکشی و بگی:آخیییییش ، بلاخره این هفته هم تمومشد، یک چیزی پیش میاد که همچین میزنه لت وپارت میکنه که نتونی جم بخوری. امروز آنقدر تو هچل افتادم که از سرویس هم جا موندم، راننده بی معرفت شرکت هم به روی خودش نیاورد. خسته ولی شنگول...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 22:15
توی کار ما شکایتهایی هست که یک مورد در یکسالش هم فاجعه هست و نباید پیش بیاد، وقتی هم که وپیش میاد حاشیه هایی داره داغون. حالا در همین ده روز گذشته چهار مورد از همین شکایتها داشتیم و این یعنی ته ته ته فاجعه. نمیخوام اینجا روضه بخونم و بگم چه هفته ای گذروندم و البته هنوز همچه روزهایی در پیش دارم، نمیخوام هم بگم جدا از...