مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

دایی جان

سلام 

از تمام خانواده مادری ، یک دایی مادری بود که بسیار در خانواده ما عزیز و دوست داشتنی بود، آدمی بود شبیهش تو خانواده مادری و پدری اصلا پیدا نمیشد.

از بین تمام عید دیدنی های جدی و قانونمند ، خانه دایی ، دلنشینترین عید دیدنی را داشت، شیرینی مورد علاقه ما را تو حجم زیاد به همراه یک جور آجیل دوست داشتنی تهیه میکرد و بازهم برخلاف عید دیدنی های کوتاه، منزل ایشون چند ساعتی به گپ‌و‌ گفتگو می‌گذشت . 

سال گذشته، تو یکی از موجهای چندم کرونا ، دایی در یک بازه زمانی خیلی کوتاه درگیر کرونا شد و فوت کرد و فوت ایشون یکی از باورنکردنی ترین اتفاق های زندگی ما شد. 

در هیچ مراسمی نتونستم باشم، علی رغم خواستن در سال گذشته حتی نتونستم منزل ایشون برم و همسرش را ببینم تا امروز.

حضورم در این خانه بسیار بسیار سخت و تلخ هست، انگار هر لحظه دایی با ظرف آجیل از در وارد میشود، جلوی کولر نشسته و اصرار دارد که هوا باید خنک‌تر بشه.

حال و احوالت خوش باشه مرد نازنین، هرجا که هستی



بوی خوش پاییز ، در شهریورماه

سلام، حال و احوال شما

دیدید چه زود به پاییز رسیدیم؟باورتون میشه به چشم بر هم زدنی بوی خوش اول مهر داره میپیچه توی زندگیمون ؟

توی سرویس شرکت هستم و در حالیکه چشمهایم میل زیاد به خواب داره اما دلم اینجا نوشتن را خواست، فکر کنم یک چیزی را دیگه همه اینجا فهمیده باشند، هر موقع اوضاع من با همسفر و کارخونه به هم میریزه، اینجا پررنگتر میشم، اگر الان می‌تونستم یک آرزو داشته باشم که براورده بشه، یک جزیره دورافتاده میخواستم که من باشم و من و البته پسرکم، راستش فشاری که این مدت از بدفهمی، نفهمی ، کج فهمی دیدم اندازه هزار سال کار سخت، خستم کرده، خیلی زیاد میل به ندیدن آدمها از هر مدلش را دارم.

یکی از بهترین چیزهایی که دارم ، کوچه محل زندگی ام هست ، کوچه پر از درخت هست و وقتی توی اون قدم میزنی ، انگار که در یک تونل سبز هستی، این روزها تنها وقت و خلوت من با خودم زمانی است که ساعت شش و نیم صبح قدم به کوچه گذاشته و همینطور که خورشید در انتهای کوچه کم کم طلوع می‌کنه ، من هم به انتها ی مسیر میرسم و هشت دقیقه طلایی برای من میگذره، نمی‌دونید که این هشت دقیقه چقدر دلنشینه. تمام مسیر را با خودم حرف میزنم ،با خودم قرار میگذارم،با خودم داستانها دارم.

فعلا





Livin’ La Vida Loca

پسرک نازنینم، عزیز دل مریم که یه روزهایی که خیلی هم دور نیست، ظریفترین موجود دنیا بود،پسرکی که روز اول ورودش به خونه خودش خودش را خوابوند، پسرکی که مثل پرکاه ظریف بود، آهنگ انتخاب میکنه،آهنگ درخواست میده، لباس انتخاب میکنه، مخالفت میکنه، نظر میده و من  میمیرم برای تمام وجودش، مبهوت وجود نازنینش میشوم و این روزها بیشترین آهنگی که به درخواست ایشون پخش میشه اینه:

Livin’ La Vida loca

البته آهنگ با عنوان آهنگ باب اسفنجی از طرف ایشون درخواست میشه


بوی خوش پاییز ، آخرای مرداد

سلام به روی ماهتون

حال و احوالتون؟

من و اهل و عیال هم خوبیم شکر خدا، میگذرونیم.

طبق روال روزهای سخت کاری داشتم و دارم، شاید طبق روال خیلی درست نباشه، چون روزهای خیلی سختی داشتم اما خدا را شکر گذشت و می‌گذرد . یکی از مشکلات من تربیت نشدن و آماده نبودن برای محیطهای پرحاشیه و پرسیاست کار هست، درسته که سالهاست توی محیط هستم اما بعضی رفتارها چون از اول تو وجودت قرار نگرفته ، خیلی سخت تو ذهنت میره،یک‌مثال ساده بزنم، من حرف آدمها را باور میکنم، خیلی موقع‌ها روی اون حساب میکنم، هیچ‌ مدلی باورم نمیشه چیزی روی زبان بیاد اما تو عمل، رفتار و تو ذهن گوینده تکذیب بشه، خیلی جاها علت دروغ را نمیفهمم، هرچی فکر میکنم دلیل دروغ را پیدا نمیکنم، نمی‌گم این خوبه یا بد، اینجوری بزرگ شدم و مشخصا همین موضوع باعث فشار خیلی زیادی توی کار شده، توی یک ماه گذشته له شدم، یک جوری که خودم باور نمی‌کردم سرپا بشم، سنگین تریم ضربه را از کسی خوردم که توی کار نزدیکترین بود، مشکلات کاری ایجاد شده یک طرف، شکستن اعتمادم، جوری دردم آورده که سلول سلول تنم حسش کرده. برای کم کردن فشار ذهنم و حال بدم تلاش میکنم به عنوان یک تجربه پر هزینه نگاهش کنم، تلاش میکنم اما  تا این تلاش نتیجه بده و تا من خوب درسش را یاد بگیرم هزینه ها باید بدم.یک سوال تو ذهنم بی جواب مونده این روزها، از نارفیقی که بازی را شروع کرد، مگه به چی میخواستی برسی، به چه قیمتی؟این صندلی من چقدر ارزش داشت که تو چشم روی همه چیز ببندی؟اصلا اگر موندنی بود و وفا داشت که به من نمی‌رسید.بگذریم.

چند روزی سفر بودم، برای دور شدن از چند رنگی دنیای اطرافم دلم آرامش میخواست و شکر خدا مهیا شد، من بودم و یک رنگی آبی دریا و ضربه های امواجش و پسرکی که همراه همسفر شادمانه در آب جست و خیز میکرد، نمی‌دونم تا حالا تجربه ساعتها نشستن در دریا و خیره شدن به انتهای اون را داشتید؟عالی بود حسی که داشتم، هم برای خودم وهم برای خنده های فوق العاده پسرک از ته وجودش.

فعلا



بوی خوش پاییز ، اول مرداد

سلام 

حال و احوال شما؟خوبین انشالا؟ کرونا، اقتصاد، گشت ارشادو... حال خوب براتون گذاشته؟ خدا را شکر که خوبین.

من و اهل و عیال خونه هم خوبیم، روزگار میگذرونیم، از آخرین پست اینجا خیلی اتفاقها پیش اومده، البته خیلی روزها هم همه چیز مشابه قبل بوده و تغییر نداشته، اوضاع کار حسابی شلوغ و سنگین و پرحاشیه مثل همیشه، هفته قبل مجددا میزبان کروناجان شدم، بلافاصله بعد از خودم همسفر از پا افتاد، خیلی مثل دفعه قبل سخت نگذشت اما سرفه امانم را بریده و هنوز درست نشده.

معدود لحظه هایی که همراه پسرک هستم عشق میکنم از وجودش، حرف زدنش و البته که با تمام توان سرویسمان کرده با انرژی زیادش, تنها بودن من و همسفر اینجا خیلی خیلی سخت‌تر کرده و گاهی فقط برای ساعتی خواب هردو به درگاه خداوند التماس میکنیم و ایکاش ایکاش  میکنیم که ایکاش مسی بود و فقط یک ساعت پسرک امان میداد اما همه اینها میگذرد و انشالا که خیر بگذرد.

یک تجربه تلخ داشتم مدتی قبل، خیلی تلخ، خیلی خیلی تلخ، همکاری داشتم از ابتدای حضورم در محل کار، کم کم مسیر  کارمان از هم جدا شد، بیشتر دوست شدیم، مدتی قبل دردی حس کرد ، توجه نکرد ، ذوب شده در کار توجهی به خودش نکرد تا بلاخره بدنش اعتراض کرد و نتوانست مدتی سرکار بیاد، تو همه جلسات از راه دور حضور داشت، لحظه لحظه چرندیات کار را برایش می‌فرستادم که مبادا حس کند از ما دور شده، قرار بود ببینمش، غفلت مردم، دیدن عقب افتاد آنقدر عقب که فرصتی نماند، همه منتظر برکتش بود،انقدر امیدوار بود که کسی باور نمی‌کرد وخامت اوضاع را، یک روز جمعه تمام شد، رفت، تمام وجودم از غفلت ندیدنش  داره میسوزه، از شوک نبودنش، منگم از نبودنش، هنوز نمیتونم ببینم اسمش توی گروهها ی کارخونه هست و خودش نیست، اینستایش هست و خودش نیست، آرزو میکنم خانواده اش آرام بگیرند و خودم هم که .

 دلم تنگ شده بود برای اینجا، که از دلبریهای پسرک بگم، از آرامش همسفر بگم، از حال و احوال پیچیده خودم، از ندامتها و افسوسهایم. خوبه که این خونه هنوز هست 

فعلا