بلاخره واکسن آنفولانزا زدم، توی کلینیک تعداد قابل توجهی بانوی بدون پوشش اجبا-ری دیدم، نمیدونم خوشحالی داره یا نه، از این روزها منگمنگم.
مجبور شدم توراه برگشت پسرک به پارک خلوت و سوت و کور محله بیاریم، داره بدوبدو میکنه و همسفر هم به دنبالش، شکر خدا لطف کرده و مریم را معاف کرده.
یک چیزی ته ذهنم شلوغه، میاد روی زبونمو و نمیاد ،یک چیزی ته ذهنم میگه ، قطعا اینطوری نمیمونه.
پسرک چند دانه ای انار خورد و گازی به گلابی زد، شاید بشه امیدوار بود
پسرک میوه نمیخوره، مطلقا، جان به لب شدیم چیزی به حلقش بفرستیم.
صبح توی بغلم در حال ناز و عشوه بود. شعر باران و پاییز میخوند. میوه های پاییزی را اسم برد:پاییز خرمالو داره، گلابی داره، انار داره. چند لحظه تو چشمام نگاه کرد گفت:نیما انار دوست داره، نیما گلابی دوست داره.
شنیدنش به دلنشینی انفجار طعم گلابی توی دهان بود یا خوش آب و رنگی دونه های محشر انار.
امشب اگر این دوتا را بخوره ، تا ابد ارادتمند گلابی و انار خواهم بود.
سلام به روی ماهتون ، به حال و هوای قشنگ پاییزیتون
نگفته بودم دیگه با سرویس شرکت نمیرم؟با دو همکار دیگه یک ماشین گرفتیم، صبحها حدود چهل دقیقه دیرتر از منزل خارج میشم و وای از این چهل دقیقه.
پسرکم را با بوسه بیدار میکنم، آنقدر میبوسمش و آنقدر ناز میکند که هردو فول انرژی میشیم اول صبحی، اسپری آبی و سبز را با ادا و اصول به حلقش میفرستم، پوست خشکش را پماد میزنم و عشق میکنم و به همراه پدرش روانه میشود.هرروز صبح بلند بلند میخونیم: هورا هورا، امروز صبح مامان میره کارخونه، نیما میره مهدکودک، بابا میره دانشگاه ، آخر هفته ها بلندتر و شادتر میخونیم که هورا هورا، نیما نمیره مهدکودک و ...
آرزوی حال خوب دارم برای هممون، برای همه، آرزوی حال خوش.
*میگذره این روزگار تلختر از زهر
سلام
برادرکم برای سورپرایز خانواده ناگهانی اومد ایران، تو فرودگاه مبدا بود که شنیدم، تنم لرزید از شلوغیها، از هوای ترسناک خیابانها، از بازداشت شده دوستش، از تمام مصلحت اندیشی های چهل سالگی ، تا رسید به خانه ، هزار بار در دلم مردم و مردم. از خدا که پنهان نیست ، از شما هم پنهان هم نباشد، تمام دنیا یک طرف، برادرکم هم یک طرف، سالها قبل که ستاره نشست بر شانه هایش، بر طالعش، بر پیشانیش، من هزار بار مردم و تمام شدم و حالا باز توی روزهای خو.نین این روزها که دهها و صدها مثل برادرکم ساخته شده، تا زمانیکه در خانه پدری قدم گذاشت، هزار بار این قلب کوبید به در و دیوار.
قرار بر یک هفته توقف و ماندن بود، قرار به خوشحالی برای یک چهارشنبه تعطیل در آخر هفته بود، شوخی قشنگ ماجرا کجاست، برادرکم مبتلا به کرونا شده است، حالش بد است و مطلقا قبول نمیکند پیش او باشیم، میدانم که منطقی نیست، درست نیست اما، اما شما که نمیدانید او اینجا باشد ومن نتوانم ببینمش یعنی چه,.
فعلا
سلام
بوی پاییز پیچیده توی کرج، رنگ و لعاب زرد و نارنجی داره میشینه روی درختها، خنکی فوق العاده صبحها نمیزاره راحت از پتو دل بکنی، باید حال دل خوب باشه برای من عاشق پاییز اما
دوست صمیمی دوباره باز.دا.شت شده، به دخترهای کوچولوی دوقلویش فکر میکنم و گوشه قلبم تیر میکشه .
دخترکی با موهای طلایی ، با بستن موهایش آماده اعت.راض میشه و در چند قدمی از منزل ما به روی زمین می افته، منزل پدرش کمی از خانه قشنگ من فاصله داره و منگ میشم از شکوفه های زندگی دیگرانی که به راحتی به روی زمین میریزه.
دانشگاه شلوغ میشه و گیج ومنگم که الان سال 78هست یا 88یا 98
.
.
.
*پسرکمعلاقه زیادی به قرمه سبزی داره،در هربار پرسش برای اینکه چی دوست داری بپزم ،جواب قرمه سبزی میگیرم، هر هفته دیگ بزرگی میپزم، بسته بندی میگذارم توی فریزر، خوشحالی نگاهش وقتی قرمه سبزی را میبینه با ستاره های درخشان آسمون برابری داره.
پسرکمدلبری میکنه و من آرزو میکنم زندگی داستانهای قشنگتری برای نسل اون داشته باشه.