سلام به روی ماهتون
روز و روزگارتون خوش باشه الهی، روزهای بهاری هم مبارکتون باشه انشالا.
گرد و خاکی گرفته اینجا را، یک آب و جارو بزنیم ، یک موقع کسی نیاد فکر کنه صاحبخونه نداره.
خیلی وقته ننوشتم، هرچند همه چیز را توی ذهنم تایپ میکنم اما مشغله های زیاد باعث کمرنگی شد.
آخرای ۴۰۰ یک طوری شد که میگفتم آخدا یه زحمتی بکش ، یک جورایی این سال و تموم کن، ما که بریدیم، تو هنوز انرژی داری؟
امسال را برای خودمون سه تایی نامگذاری کردیم، نه از اون نامها که میگذارن که نشه، از اونها که بشه، با کپی از یک دوست خوب، سال ما شده سال بوس و بغل، جایتان خالی آی مبچسبه، آی میچسبه، خسته و کلافه از روز شلوغ، سه تایی بریم تو بغل و هی ماچ جاندار و بی جان کنیم، پسرک گاهی ذوق فراوان دارد و گاهی نه، اما با اجازتون مجبور میشه که باشه و بماچه.
برای اولینبار در عمر نزدیک به چهل ساله ام،بخشی از تعطیلات عید را میزبان بودم، فرصت برنامه ریزی از قبل را دا شتیم و خوش گذشت، مهمانها هم ظاهرا مهمانی را دوست داشتند و هنوز گاهی حرفش را میزنند.
بازهم برای اولینبار در عمر پسرک تجربه سفر طولانی و زمینی با جوجه را به جان خریدیم و جایتان خالی، در کنار سختی زیادش، بسیار چسبید.پسرک یه جورایی عجیب با دریا حس خوبی دارد و من عشق میکنم از ذوق نگاهش و بدو بدوهای قشنگش در آب.
چند قدم مانده به چهل سالگی، به خودم هدیه دادم، حانم دکتر نازنینی پیدا کردم که بتوانم اعتماد کنم و راحت باشم، جلسات هفتگی روانکاوی شروع کردم، یه جورایی مثل دستگارز کردن یک زخم عمیق هست ،درد داره، اما دوستش دارم،میخوام که نتیجه بگیرم. حال و احوال کار هم مثل سابق، دنیای عجیبی داره فضای کار، میدونم نمیتونم تغیرش بدم اما تلاش میکنم نتونه سوارم بشه و جانم را به لب برسانه. فعلا
راستی، یک عروسی در پیش رو دارم، به دلایل مختلف شدیدا نباید بروم اما یک جوری عجیب دلم میخواد که برم، خبرش را میدم که رفتم یا نرفتم
سلام به روی ماهتون
توی سرویس نشستم، از اتوبوس یک آهنگ زیبا و نوستالژیک از معین پخش میشه، نفرات محدودی توی سرویس هستند و البته اکثرشون نیروهای خودم هستند. نزدیک به یک ماه هست که شدیدا درگیر آماده سازی تیم برای ممیزی هستم، شبها تا دیروقت کارخونه بودم و شبی هم کامل موندم. دلم پر میزنه برای بودن با همسفر و پسرک، دلم پر میزنه برای پای گاز ایستادن و آشپزی کردن و سروکله زدن با پسرکم. تقریبا تمام ماه گذشته برای پسرک از پشت گوشی مادری کردم. دیشب که وارد خونه شدم از انتهای سالن دوید و توی هم پیچیده شدیم.
انشالا که به خیر بگذرد.
سلام
صبح زود زیبای شما، با یکماه باریک و بلند کنج آسمون نیمه تاریکش بخیر باشه انشالا.
روزگار با یکانگشت کوچک شکسته همچنان کند و کند میگذره، چه توی راه رفتن چه کارهایی که انجام دادنشون هیچ ربطی به انگشت کوچک پا نداره ولی انگار فرصتی پیش اومده تا اونهاهم اظهار وجود کنند و یکجورایی حالم را جا بیارند.
جالبه که الان همه جای بدنم درد مبکنه الا همون انگشت کوچولو. پاشنه هردوپا، ماهیچه هردوپا، کمرم و البته سرم طبق معمول.
دوروز اخر هفته باران زیبایی بارید، امکان پیاده روی با شرایط جدید نبود، به ناچار پشت پنجره نشینی داشتم، خوب بود، لذت دیدن بارش تند باران و اجبار من به نشستن پشت پنجره.
فعلا
سلام علیکم دوستان
حال و احوال شما؟خوبین؟ خوشین؟
من خوبم، یعنی بد نیستم ، کمی دردسر برای خودم درست کردم که الکی الکی گرفتار شدم.
خانه پدری بودم، پسرک روی میز صبحانه با ظرف عسل کشتی میگرفت، امدم ظرف عسل و زندکی نادر را نجات بدهم، نفهمیدم دیوار از کجا سبز شد، پایم کوبیده شده توی دیوار.
دقایقی بعد دعوای جزئی با همسفر داشتم، لج کردم، لنگ لنگان رانندگی کردم، بعد از ساعتی دیگه نتونستم کلاج را فشار بدم و با گردنی کج مجبور به تماس با همسفر شدم، هیچی دیگه الکی الکی انگشت کوچولوی پایم شکست.باورتون نمیشه یک انگشت کوچولو چه بلایی سر آدم میاره. اگر میخواهید یک آدم عجول را بیچاره کنید، تحرک را از او بگیرید. داغون میشه، له میشه، میپوکه. الان من دقیقا همین حال را دارم.
خلاصه که قدر انگشت کوچولوی خود را بدانید و عجله نکنید، چون یک جایی توی اوج بدو بدوهای کارتون، دنیا یادتون را میگیره، مهمنیست بهمن ماهه، اوج کاره، مهم نیست ممیزی دارید، خیلی کار دارید.
فعلا
سلام
نمیدونم برای همه اونهایی که شب آخر مسافرها را بدرقه میکنند چطوری میگذره ، شب خانه پدری مزخرف میگذره، خیلی مزخرف. همه باید به روی خودشون نیارن که چه حالی دارن، الکی میخندن، بی حوصله هستن، کلافه هستن و...
مهاجرها احتمالا حال بدی دارند، خانواده مهاجرها حال بدتری دارند خیلی بدتر، همیشه چشم به راهن، همیشه دلتنگ.