سلام
حال و احوال شما؟
بعد از تعطیلات خوبی که گذشت، یک دنیا کار داشتم برای ادامه هفته، خیلی خیلی کار داشتم، هزار بار توی ذهنم برنامه چیدم که به همشون برسم و ناگهان
از ساعت حدود ۱۲ صبح دوشنبه ، حس سرگیجه ، تهوع ، منگی اومد سراغم، اونقدر شدید که مجبور شدم تو کارخونه بخوابم، بدنم نمیتوانست سرم را نگهداره، فشارم ۸ بود، مجبور شدم ماشین بگیرم و بیام خونه، نتونستم توماشین بشینم، از راننده عذرخواهی کردم وخوابیدم، به همسفر رسیدم و به درمانگاه رفتم. فشارم ۷شده بود و تب و بقیه قضایا.
وقتی گفت علایم کروناست سکته کردم، از تصور آنچه قبلتر گذشته بود تمام بدنم منقبض شده بود.
از دیشب تا حالا از دست شویی تکان نخوردم، داغون شدم از بالا آوردن آب و لرزیدن. غلط کردم برنامه ریختم برای کارهام، الان هم روی تخت افتادم و خیره به سقف، صدای پسرک را میشنوم از پشت در، طفلی همسفر با اینوروجک، طفلی خودم با این داغونی، کرونا جان مادرت تمامکن، بسه دیگه.
سلام
موضوع مهمی توی تولید تجهیزات پزشکی وجود داره به عنوان change control، یکسری الزامات در حال تغییر هست که پروسه این موضوع را بسیار سختتر کرده، معنی راحت ش میشه که تغییر در تولید خیلی پرهزینه و پرریسک هست و به معنی واقعی کلمه سرویس میشی تا بتونی تاییدیه یک تغییر را دریافت کنی.حالا تو این سختگیری وای به روزگار شرکتی که تغییرش significant change شناخته بشه، با شرایط ایران این نتیجه گیری یعنی برو بمیر و نکته جالب اینه که تقریبا بیشتر تغییرات به همین میرسه ،چرا اینها را گفتم؟
توی خونمون چندین significant change در پیش داریم، با الزامات و مراجع ذی صلاح قانونی طرف نیستیم اما چارستون بدنم مبارزه از فکر کردن بهش، اولی تغییر مهدکودک نیما هست، شاید لوس بازی به نظرتون بیاد اما قلب و مغزم در حال له شدنه از فکر کردن به اینکه پسرکم از دلبستگی های که به مهد فعلی داره باید جدا بشه، تمام تلاشم اینه که کمترین مقدار تنش را حس کنه ،انشالا که بشود.
تغییر دوم که اوف، تغییر مجدد خانه هست، نه یک اسباب کشی معمولی، یک اسباب کشی غیر معمولی. من سالهاست به زندگی آپارتمانی و امنیت آپارتمان و عدم وجود جک و جانور و لوکسی ظاهری آپارتمان عادت کردم، فرصتی پیش اومده در یک منزل ویلایی ، قدیمی، نیازمند به یک عالمه تغییر ، با دو حیاط بسیار بزرگ، با کلی درخت ، با گربه هایی که انگار خونه خاله خودشون میرن و میان، زندگی کنیم. تصور اولیه قشنگی داره اما هزینه زیاد بازسازی، وجود مدل به مدل جانور به دلیل وجود حیاط بزرگ و پر از دارو درخت، زیرساخت قدیمی خونه وکلی موارد دیگه تن من را میلرزاند.
تا الان هردو تغییر احتمال بود و امروز هردو قطعی شد. فکر میکردم اگر قرار بود این دو تغییر مجوز بگیره، چه پوستی از من و همسفر کنده میشد، خوبه که هر کاری میکنیم ، اول و آخر باید به خودمون جواب بدیم.
هیچ ایده ای در مورد هزینه بازسازی نداریم، اصلا تجربه ای نداریم و بنا بر دلایلی بودجه محدودی هم داریم، مشکلات زیاد داریم اما ظاهراً دل خوشی هم داریم با این تصمیم گیری هامون.
پسرکم و همسفر بسیار بسیار بسیار از تغییر منزل راضی هستند ومن؟توی دلم آپارتمان نازنین و خوشگلم را مبخوام به همراه کوچه فوق العاده ای که داریم ولی لبخند میزنم به خوشحالیشون ،راهم به کارخونه دورتر میشه، محله خونه شلوغه و من خیابانهای خلوت را میپسندم، وسواس بدی به خانه قدیمی دارم اما دندان روی جگر میگذارم تا چی پیش بیاد.
فعلا
سلام مجدد
همسفر امشب مهمانی افطار محل کار دعوت هست، حضورش هم اجباری هست. پسرک غمگین بود و اجازه نمیداد پدر برود، قرار شد غیبت پدر را دونفری در خانه بازی بگذرانیم، تمام کامیونهای موجود در حال حاضر تصادف کرده روی زمین و پسرک به عنوان پلیس در حال رسیدگی به امور هست، مریم هم به عنوان مادر آقای پلیس روی صندلی کوچک موجود نشسته و امور آقا پلیسه را مینگرد.
قرار کافی شاپ بعد از خانه بازی هم داریم.پسرک در عرض چند دقیقه دوستهایی پیدا کرده و دوستم دوستم صدا میزند و یادم نمی آید آخرین بار چطوری به این راحتی دوستی پیدا کردم، البته خوب یادم هست آخرین دوستی که در زندگیم قرار گرفت چه بلایی به سرم آورد ،بگذریم.
*یکی از چیزهایی که پسرکم در مورد مادرش دوست دارد سوت زدن هست، البته تنها مدل سوتی که بلدم دو انگشت در دهان است که بیشتر به درد مراسم عروسی میخورد اما همین را هم پسرک دوست دارد، بلاخره کم چیزی نیست وسط شلوغی خانه بازی، مادرش دست در دهان سوت بلندی بزند(هنر همسفر در زمینه سوت، آنهم بدون انگشت فوق العاده است)
سلام مجدد
چرا مهدکودک فعلی را میخوام تغییر بدم؟
*بعد از ظهرها مهد روی هواست، هرآنچه بچه هست به همراه یک مربی یا کمک مربی یا یک غیر مربی به امان خدا رها میشن و الی ماشالا زد و خورد پیش میاد، پسرک هم قلدره معمولا توی درگیریها حضور فعال داره.
*تعریفشون از خانواده توی کلاس مانور. روی به دنیا اومدن بچه هاست، ازشون درخواست کردم انواع خانواده را بکن و البته خانواده فرزندپذیر، مخالفت زیاد کردند که بچه ها لطیفن و این حرفها خوب نیست.
*زیاد از تنبیه حرف میزنند و پسرکم حتی توی خونه اصرار داره به اتاق شیرخوار نفرستیمش.
*توی دفعات محدود حضورم در مهد همراه پسرک، تفاوت توجه را بین بچه ها زیاد حس کردم، ظاهراً حضور کمرنگ من ، باعث کم لطفی برخی از کادر مهد شده به پسرم
،,*مطلقا به محیط زیست ، اعتقادی ندارند، هرروز تعداد زیادی کاغذ میفرستم برای من که گزارش کار بدن، چندبار خواستم از گروههای مجازی استفاده کنند و اینقدر کاغذ و پلاستیک استفاده نکنند اما اهمیتی نداشت
و چندین مورد دیگه، انشالا که حلش کنیم