مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

پسرکم و‌همسفر جلوی روی من ایستادند و درحال مثلاً نرمش پیش از کشتی هستند، من خسته و بی جان از روزهای پرحجم کاری روی مبل پخش شدم و نگاهشان میکنم. لحظاتی دیگه این نرمش طولانی تبدیل میشه به یک کشتی بسیار جدی و من خوشحالم که اون وسط نیستم. 

خیلی سعی میکنیم پسرکم ناسزا یاد نگیره ولی ظاهراً سعی ما کافی نیست، نمی‌دونم چی شنیده که در اوج کشتی با خشم رو به پدرش میگه مثله پدرت!!! .

نهار روز پدر و پسر آماده شده و توی ظرفها کشیده شده. پسرک لوبیا پلو خیلی دوست داره و من همچین عشق میکنم وقتی از دیدن غذا ذوق می‌کنه و با اشتها میل می‌کنه.

دقایقی با مادرم حرف زدم، یک حال خوشی داره از نوه توی راه. اینور و اونور خریدهای کوچولویی می‌کنه برای کوچولو و اصرار داره حتما پای تصویر ناواضح نشونم بده. امیدواریم بتونند برای مرداد ماه ویزا بگیرند و مدت کوتاهی در کنار برادر و خانواده اش باشند.

فرصت کوتاهی پیش اومده و با همسر برادر حال و احوال میکنم، خدا را شکر از شدت تهوع کم شده و با حالی بهتر، حرکتهای ظریف کوچولو را خس میکنه و مشغول آشنا شدن با حس و حال مادری هست و‌من  پسرکم در گوشه خانه را تماشا میکنم که از کشتی فارغ شده و ترافیک ماشینی ساخته.

فعلا


سلام

 علی رغم تلاشهای ما  پسرکم اهل میوه خوردن نیست، برای جبران این موضوع سعی کردیم حداقل میوه خشک مصرف کند ، کمی موفق شدیم در چند شب گذشته با بازی و تلاش علاقمند به آبگیری پرتقال شده و کمی مینوشه. یکی دو شب مقاومت کرد. شب گذشته نزدیک موقع خواب،یخچال را باز کرده و پدرش را صدا میزند که چرا پرتقال نداریم؟ نیما پرتقال میخواد. آه از نهاد همسفر بلند شد که فراموش کرده پرتقال بخره. میوه های دیگه را نشان دادیم قبول نکرد. مشغول بازی شد و دوباره اومد سرروی پای همسفر گذاشت و خواب‌آلود پرسید چرا برای پرتقال نخریدی؟

اینها را دیدم و با یاد خاطره چند روز قبل دلم فشرده شد، من چکار میکردم اگر بچم گرسنه بود و ناتوان برای سیر کردنش، چطور میشه درخواست‌های اولیه بچه ات را ببینی  و‌نتونی کاری کنی و زندگی شرافتمندانه داشته باشی؟ همسفر برای یک خواسته پرتقالی کلافه شد، اگر جای دیگران بود چکار میکرد؟

*همه جا یادداشت گذاشته امروز خرید پرتقال را فراموش نکنه 



آب گوشت

سلام

پسرکم همراه پدرش در منزل بودند و من کارخانه. قرار بود پدر برایش ماکارونی بپزد. همسفر با من تماس گرفت که پسرکمون درخواست غذا داده و گفته ماکارونی نه، همون غذاهه که خیلی به به هست ، با پیاز میخوریم. همسفر متوجه نشده و راهنمایی بیشتر خواسته، جواب شنیده همونکه آب داره، نون داره و بله، معما حل شد.‌جواب آبگوشت شد.

 دلم ضعف کرد برای حس و حال قشنگش، برای درخواست غذایش، برای ابراز سلیقه اش. 

باورش سخته که به زمانی این کوچولو، شش ماهه به این منزل آمد، چند گرمی بیشتر از ۵کیلو بود، آنقدر ضعیف و نحیف بود که من مدتها ...

بگذریم، اگر معجزه این نیست پس چیه؟معجزه همین برگ و بزرگتر شدنش هست و من محو تماشای وجودش.

کثافتخانه

سلام

امروز کارخانه بودن، یواش یواش می‌خوام برگردم خونه و خدا می‌دونه چقدر شرمنده همسفر و پسرکم هستم. چندماه اخر سال،  به طرز عجیبی حجم کار سنگینتر می شود و ایکاش فقط حجم کار بود. 

در شرکتی که کار میکنم، رقابت، زیرآب زدن و سایر موارد مشابه به طرز عجیبی زیاد است، یعنی گاهی چنان مات و مبهوت انگشت به دهان میشوم که آخه چرا، به چه قیمتی، به چی میخواهید برسید که اینگونه میکنید، به خداوندی خدا هیچ جوابی پیدا نمیکنم.  دقیقا چیزی شبیه به مملکت،انچنان  تشنه قدرت هستند عزیزان شرکت که هیچ چیز،مطلقا هیچ چیز نمیتونه متوقف کنه. 

همکار که فوت کرده بود، فرصتی پیش امد، دقایقی بالای قبر خالی بایستم. ته تهش را دیدم، ته همین زندگی را.

فعلا

مادری-پسری

سلام

پسرکم ارتباط خیلی قشنگی با پدرش گرفته، هردو خیلی خوب با هم کنار میان، آنقدر هماهنگ و عاشقانه که گاهی آژیر حسادت من به فریاد درمیاد. دقیقا زمانهایی که حس میکنم جایی تو  ذهن قشنگ پسرکم ندارم و‌اولویتش پدرش هست، چیزی میگوید که تمام دل مرا میبرد و تا حسابی نچلونمش و بوسش نکنم رهایش نکنم.

دیشب با چشمهای مشکی و‌ براقش لحظاتی خیره شد توی صورتم و گفت مامان روزت مبارک و شروع به خواندن شعر مهدکودکی در مورد مادر کرد. الهی که فدای سلول به سلول وجودش شوم، ضعف کردم برای تبریکش ، ضعف کردم برای شنیدن جمله مامان روزت مبارک، جمله ای که سالها ...

می‌دونم پسرکم علی رغم ظاهر جدیش، علی رغم صمیمیت مردانه اش با پدر، از ته دل چه محبتی داره، می‌دونم وقتی ماموریت هستم چطوری پشت پنجره بی تاب برگشتم هست، درحالیکه روزهای معمولی هیچ مدلی طرفم نمیاد، می‌دونم اگر لحظاتی توی اتاق تنها بمونم، بلافاصله میاد سراغم که مامان بیا، از پشت پنجره باد را ببینیم، باران را ببینیم، اینها را میدانم و قلبم تیر میکشد از نبودن پسرکها و دخترهایی که امسال مامانشون را خوشحال نمیکنند، نیستند که کلامی مهربانانه و مادر پسندانه بگویند ، نیستند و به شکل بدی هم نیستند.