سلام
مهدکودک پسرکم چند روزی تعطیلی داره به دلایل ساخت و ساز ساختمان بغلی، این تعطیل شدن خیلی خیلی زندگی ما را دچار تلاطم میکنه و البته معمولا همسفر بیشتر درگیر این موضوعات میشه چون شرایط کاری من تقریبا هیچ انعطافی نداره. امروز قرار بود برای یک موضوع کاری برم اداره تجهیزات ، به خاطر طرح و ترافیک معمولا برای اداره رفتن از مترو استفاده میکنم، صبح که پسرک را بیدار میکردم از ذهنم گذشت چرا نیما را با خودم نمیبرم، منکه مدتهاست قول مترو سواری به او دادم و حضورم در اداره طولانی نیست، از طرفی همسفر هم یک قرار خیلی مهم و کلی کار عقب افتاده برای دیروز داشت و نیاز به زمانی برای ریکاوری، اینطوری شد که کلید یک روز متروسواری استارت خورد.همه چیز عالی و فوق العاده بود الا زمان حضور در اداره، هفت جد و ابادم را آورد جلوی چشمهایم، پسری که تا دقایقی پیش با شیرین زبانی همه مترو را به لبخند واداشته بود،توی اداره ای که من خیلی خیلی داستان دارم سرویسم کرد به معنی واقعی کلمه.فکرش را بکنید یکی از رسمی ترین اداره های کشور با حضور یک پسربچه که ارادت خاصی هم این روزها به کلمه بیشعور داره چی میشه ؟
آقای نگهبان اداره که امروز به من کمک کردی تا پسرکم توی خیابان نره دنیا دنیا ممنونم، تمام خاطرات بد قبلی که برای ورود به اداره از شما داشتم فراموش شد.
خانم مهربان اداره که توی اوج بدقلقی پسرکم یک شکلات خوشگل به او دادی و تبریک گفتی در این سن به این اداره اومده،هزاران بار ممنونم.
خانم خوشگل و خوشتیپ که نگرانی من برای چک کردن پسرکم در پله ها را دیدی و با روی خوش نوبتت را علی رغم شلوغی به من دادی از ته دل سپاسگزارم
خانم اداره ای که کار منرا در نهایت راه نیانداختی...
پسرکم از مامان نهار خواست، دوتایی نهار خوشمزه و مضر خوردیم
پسرکم بسیار بسیار امروز را دوست داشت، الان از خستگی بیهوش شده و من فقط در خواب میتونم قربان صدقه وجودش بروم
سلام
چند دقیقه ای هست که توی هوای نسبتا خنک توی حیاط نشستم و آخرین صفحات کتابم را خواندم. کتاب تمام و بسته شده وحس خوبی را داره بهم منتقل میکنه، نامه های دکتر شریعتی به همسرش در سالی که از او دور بوده، در کنار ادبیات دلنشین و جملات گرم دکتر به همسرش، اینکه بعد از چهار سال بلاخره با خودم تونستم قول و قرار بگذارم و روزی یک صفحه شاید بخونم و کتاب تمام شد. توی کتابخانه تعداد زیادی کتاب نخونده دارم،از زمان ورود پسرک به معنی واقعی کلمه لحظه ای برای خواندن نداشتم اما بلاخره لحظه ایجاد شد.
کتاب هدیه تولد دوست عزیزی بود که دیگر نیست، اسم قشنگش روی صفحه اول کتاب در کنار تبریک تولد انگیزه شروع دوباره برای خواندن بود.
*توی خونه جدید مدل به مدل حشره و جانور وجود داره ، درکنار تمام محافظتها و سمپاشیها، بلاخره هستند پشه های که خودشون را نجات میدن و از من و پسرکم تغذیه میکنند، امروز از من میپرسه چرا اینقدر پشره ها منرا نیش میزنند(پشره ثبت اختراع پسرم هست و ترکیب حشره و پشه)، میگم از بس خوشمزه هستی، میگه مگه من قهوه ام؟خودش نگاه به رنگ پوستش میکنه و مجددا میگه آره مامان من قهوه هستم،بذای همین پشره ها منرا دوست دارن
سلام
راننده سرویس مسیر جدیدم پسر جوانی از اهالی دهه هفتاد هست، اصالتا اهل نیشابور هست و جبر زمانه به این خطه آوردش. دنیای جدیدی از موسیقی را به گوش من اشنا کرده ، راننده خوش ذوق و مسیر جدید کمکم میکنه مسیر طولانی اذیت کننده نشه.
امروز صبح فرصتی شد به پسرکم توی خواب نگاه کنم، دلم تنگ شده بود برای دیدن چشماش ، برای مژه های خوشگلش، برای اخم ثابت روی پیشانی و خیلی چیزهای دیگه، هزار بار تو دلم به خاطر مادری کم و بدم عذرخواهی کردم ایکاش که روزی توی چشمام نگاه نکنه و بگه ایکاش تو نبودی
فعلا
سلام
امشب یک آرایشگاهی اومدم که ۱۴سال پیش هم اومده بودم، چهره خانم ، صدای خانم و آرایشگاه همه و همه انکار تو ۱۴سال پیش فریز شده بود، تغییر بزرگ یک عدد کپی از خانم آرایشگر در کنارش بود، دخترش.
خیلی حس عجیب و غریبی بود، انگار ۱۴سال از جلوی چشمم گذشت.۱۴سال پیش خیلی اتفاقها نیفتاده بود، دلم مریم سال ۸۷ را خواست ، مریمی که خیلی چیزها را هنوز تجربه نکرده بود.
سلام
کمی بعد از پنج صبح به روال هر روز از خواب بیدار شدم، بخشی از حیاط منزل سبزیکاری شده و متاسفانه به دلیل زمان محدود ما فرصت چیدن خیلی نداریم. امروز همت کردم و دو سید چیدم که بیارم برای دوتا همکار توی کارخانه ، بوته فلفل را چککردم، فلفل کوچولو زیاد داشت، بزرگ کم، چندتا بزرگ را چیدم و کنار ریحانها گذاشتم، بوته خیار را نگاه کردم، یک دونه تپل پیدا کردم ، گوشه خیار در آستانه خرابی بود، چیدمش برای همسفر و بلاخره آماده کار شدم.
از مورچه های بیشمار که بگذریم (اصلا با مورچه منازل خودتون مقایسه نکنید، بیشمار که میگم واقعا بیشماری)و البته سایر حشره هایی که تمایل زیاد برای ورود به منزل دارند، کمکم با فضای خانه کنار اومدم، شبها که همسفر مشغول آبیاری خیاط میشه، معمولا فنجانی قهوه یا چای آماده میکنم و میرم کنارش و تلاش میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم، فنجان را که از دستم میگیره خیالم راحت میشه که هنوز جای امید هست.
پسرکم توی دوچرخه بازی ماهر شده، البته هنوز تنها نمیره بیرون ولی کمکم داره سیگنالهای من بزرگ شدم را میده هرچند ضعیف، دیروز همینطور که پسرکی را توی محوطه، دوستم، دوستم صدا میکرد، به پدرش تذکر داد بابا من بزرگ شدم لطفا پیش ما نباش.
روزهای زندگی دارند پیش میرن ، با قشنگیهای زیاد، تلخیهای زیاد، بالا و پایین های فراوان ، یک روز خیابان سیاه پوش، یک روز سفید پوش ،...
توی ذهنم در حال چیدن یک برنامه سفرم، اگر نخندید میگم برای عید ، میدونم زود هست اما ذهن من توی شرایط سخت فرار میکنه به آینده ، به پسرم روی نقشه مسیر را نشان میدم، به همسفر بی علاقه هتلها را نشان میدم و میرم جلو.
فعلا