مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

برای

مدتی پیش که برای ...به راه افتاد و علتهای مختلف و خشم و غم  لیست میشد، با خیلی از اون علتها آشنا بودم ، خیلی‌ها ، برای من هم علت خشم و غم بود اما از همه آشناتر، برای اشکی که از گوشه چشم میخواد بیافته و تلاشی که میشه نیفته، برای غم تلخی که تو اون طبقه اول فرودگاه لعنتی وجود داره وقتی بدرقه میکنی ، وقتی آخرین تلاش را میکنی که‌ گوشه ای از وجودش را ببینی، برای این یک ماه لعنتی که هیچ راهی پیدا نکردی تصویر عزیزت را ببینی.برای هرچه عزیزت را به آنطرف مرز فرستاد و تو را اینطرف.

مدل به مدل v/p/n نصب کردم اما جواب نمیده. 

بلاخره واکسن آنفولانزا زدم، توی کلینیک تعداد قابل توجهی بانوی بدون پوشش اجبا-ری دیدم، نمی‌دونم خوشحالی داره یا نه، از این روزها منگ‌منگم.

مجبور شدم توراه برگشت پسرک به پارک خلوت و سوت و کور محله بیاریم، داره بدوبدو می‌کنه و همسفر هم به دنبالش، شکر خدا لطف کرده و مریم را معاف کرده.

یک چیزی ته ذهنم شلوغه، میاد روی زبونمو و نمیاد ،یک چیزی ته ذهنم میگه ، قطعا اینطوری نمی‌مونه.

پسرک چند دانه ای انار خورد و گازی به گلابی زد، شاید بشه امیدوار بود 

میوه های محشر پاییز

پسرک میوه نمیخوره، مطلقا، جان به لب شدیم چیزی به حلقش بفرستیم. 

صبح توی بغلم در حال ناز و عشوه بود. شعر باران و پاییز میخوند. میوه های پاییزی را اسم برد:پاییز خرمالو داره، گلابی داره، انار داره. چند لحظه تو چشمام نگاه کرد گفت:نیما انار دوست داره، نیما گلابی دوست داره. 

شنیدنش به دلنشینی انفجار طعم گلابی توی دهان بود یا خوش آب و رنگی دونه های محشر انار.

امشب اگر این دوتا را بخوره ، تا ابد ارادتمند گلابی و انار خواهم بود.


اولین قطرات باران

سلام به روی ماهتون ، به حال و هوای قشنگ پاییزیتون 

نگفته بودم دیگه با سرویس شرکت نمیرم؟با دو همکار دیگه یک ماشین گرفتیم، صبحها حدود چهل دقیقه دیرتر از منزل خارج میشم و وای از این چهل دقیقه.

پسرکم را با بوسه بیدار میکنم، آنقدر میبوسمش و آنقدر ناز میکند که هردو فول انرژی میشیم اول صبحی، اسپری آبی و سبز را با ادا و اصول به حلقش  میفرستم، پوست خشکش را پماد میزنم و عشق میکنم و به همراه پدرش روانه می‌شود.هرروز صبح بلند بلند میخونیم: هورا هورا، امروز صبح مامان می‌ره کارخونه، نیما می‌ره مهدکودک، بابا می‌ره دانشگاه ، آخر هفته ها بلندتر و شادتر میخونیم که هورا هورا، نیما نمیره مهدکودک و ...

آرزوی حال خوب دارم برای هممون، برای همه، آرزوی حال خوش.

*میگذره این روزگار تلختر از زهر


شوخی

سلام

برادرکم برای سورپرایز خانواده ناگهانی اومد ایران، تو فرودگاه مبدا بود که شنیدم، تنم لرزید از شلوغیها، از هوای ترسناک خیابانها، از بازداشت شده دوستش، از تمام مصلحت اندیشی های چهل سالگی ، تا رسید به خانه ، هزار بار در دلم مردم و مردم. از خدا که پنهان نیست ، از شما هم پنهان هم نباشد، تمام دنیا یک طرف، برادرکم هم یک طرف، سالها قبل که ستاره نشست بر شانه هایش، بر طالعش، بر پیشانیش، من هزار بار  مردم و تمام شدم و حالا باز توی روزهای خو.نین این روزها که دهها و صدها مثل برادرکم ساخته شده، تا زمانیکه در خانه پدری قدم گذاشت، هزار بار این قلب کوبید به در و دیوار.

قرار بر یک هفته توقف و‌ ماندن بود، قرار به خوشحالی برای یک چهارشنبه تعطیل در آخر هفته بود، شوخی قشنگ ماجرا کجاست، برادرکم مبتلا به کرونا شده است، حالش بد است و مطلقا قبول نمیکند پیش او باشیم، میدانم که منطقی نیست، درست نیست اما، اما شما که نمی‌دانید او اینجا باشد و‌من‌ نتوانم ببینمش یعنی چه,.

فعلا