-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 دی 1396 10:08
میاناینهمه هیاهو، تو آن آرامشی باش که یکباره نازل می شود. صبحتون بخیر
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 دی 1396 21:38
شما با یک دختر بچه لوس جیغ جیغو که تو مهمونی بهتون میچسبه و پی پی هم کرده و بوی فراوانی هم از خودش متصاعد میکنه و ول کن شما هم نیست ، چکار میکنید؟ خلم کرد دختره مشنگ
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 دی 1396 16:43
سلام یک دسته گل تپل گل زرد هدیه گرفتم، سرم را درونش فرو کردم و تمام استرس و حال و هوای بد روز قبل را توش فرستادم و خودمو اروم کردم.بوش بد بود اما حالمو خوب کرد. *چندباری برای آوردن عطر خوش کیک پزی و شیرینی پزی ، بسته های مختلف و رنگ به رنگ را خریدم اما از شما چه پنهان فقط ظرفیت کابینت اشغال شد. امروز یک یالا مریمپاشو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 دی 1396 14:00
سلام تصور کنید دو نفر با موقعیت کاری یکسان ،یکی خانم یکی آقا دارند کاری را انجام میدهند. چطوری میشه انتظار داشت وقتی خانمه با چهار تا مسکن به زور روی پا ایستاده با آقاهه کارشون را با یک کیفیت یکسان انجام بدهند؟ *خدا امروز را به خیر کند اساسی. کاملا از دنده چپ بیدار شدم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 23:55
امروز مجبور شدم یک مسیر را با تاکسی برم، تاکسی نایاب بود و اولین پراید کاملا قراضه ای که مسیرش با مسیرم یکی بود سوار شدم. راننده یک آقای نسبتا مسن بود و من هم تنها مسافرش. پرسید که این موقع شب از سرکار برمیگردم؟ جواب بله دادن همانا و روشن شدن موتور ایشون همانا: راننده: آخه شما زنا چرا با خودتون اینکارها را میکنید؟ برا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 18:23
سلام امروز به دلیل مشکلی که تو یکی از مواد اولیه مدتیه که میبینیم، باید از یک شرکت بازدید میکردیم. آقای مدیر عامل اون کارخونه بسیااااااار مسن بودند. با یک عصای چوبی خیلی سخت راه میرفتند و البته قدرت صدای زیادی هم داشتند. زیر بار قضیه نمیرفت و چند بار تکرار کرد: دخترجون من از وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی تولید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 دی 1396 23:47
یکچیزی را در گوشی به شما میگویم، من شدیدا ترسیده ام،ته دلم موج موج نگرانی و استرس میچرخد و دلم میخواهد یکی بیاید و آرام در گوش من بگوید نترس، چیزی نیست، میگذرد. من از قطره قطره خونی که روی زمین ریخته میشه میترسم. *دلمنیخواد تمام شبکه های خبری بسته باشه، نه دروغ و دلهای تلویزیون ملی را ببینم و نه تاخت و تازهای...
-
درخت خرمالو
دوشنبه 11 دی 1396 22:05
مدتی است دوشنبه های زندگیم را با حضور در کلاس یوگا به پایان میرسانم. محوطه کلاسم بسیار دوست داشتنی است و گاهی فکر میکنم اگر حتی وارد کلاس همنشوم و در همان اتاقها و حیاط حضور داشته باشم تمام حسهای قشنگ دنیا به قلبم سرازی میشود. از همه زیباتر درخت خرمالویی است که علی رم اینکه هییییچ برگی روی آننمانده است، پر از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 دی 1396 21:52
سلام، شبتون به خیر باشه الهی دلم پر میزد که بیام اینجا، به حول و قوه الهی ظاهرا دکل کشتی به کابل اینترنت خورده بود و دوباره قطع شده بود. روز و روزگار عجیبی میگذرونیم. خیلی عجیب. دعا دعای ته دلم اروم و منطقی بودن و دور از جو بودنه. یادمه اولینبار که سرود یار دبستانی را شنیدم بند بند دلم میلرزید، با تمام وجود میخوندمش،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 دی 1396 16:17
سلام نزدیکهای صبح به خونه رسیدم، برادرک راهی شد و البته حالم الان توصیفی نداره. از خواب که بیدار شدم کمی توی خونه چرخیدم تا شاید ذهنم باز بشه و یادم بیاد باید چکار کنم. البته هنوز در حال فکر کردن هستم و گیج گیج خونه درهمم را نگاه میکنم . غیر از رفتن برادرک و دلتنگیش که نمیدانم چرا هر بار تازه تر میشود و انگار قرار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 دی 1396 11:37
سلام صبح زیبا و دل انگیز و انشالا بی حادثتون بخیر اینجانب امروز صبح چشم در خانه پدری بازکردم و منتظریم تا انشالا ته تغاری خانه را با سلام و صلوات راهی کنیم زودتر برود تا بلکه حداقل یک نفر از خاندانمان در این بلبشو جان سالم به در ببرد و نام نیکمان را زنده نگهدارد. من هم مثل شما هفته پر استرس و متفاوتی گذراندم.یک جورایی...
-
اندر حکایات کارخانه
سهشنبه 28 آذر 1396 20:10
سلام امروز تو شلوغی کارم مدیرجانم در مورد یک موضوعی سوال پرسید. به دلایل مختلفی مثل حرف زدن با تلفن و دنبال یک فایل گشتن تو سیستم و نزدیک پایان وقت بودن (دقیقا دو دقیقه قبل از ساعت خروج)و انجام تنظیمات توی ذهنم با این هدف که چطوری توی دو دقیقه هم تلفن را تمام کنم، هم فایل را پیدا کنم، هم لباسم را عوض کنم و از همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذر 1396 08:35
تو, همه راز جهان ریخته بر چشم سیاهت من همه, محو تماشای نگاهت *روزتون زیبا و پر برکت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 آذر 1396 23:00
سلام شبتون خوش باشه الهی میدونید چی میتونه حال یک آدم که روزش به لطف مدیرش همچین درست و حسابی ساخته شده را جا بیاره؟ تصمیم بگیره بره زیر دوش و همچین بزنه زیر آواز که حنجره اش کمی دردناک بشه. تمام شعرهای قدیم و جدید را قرو قاطی هرطور که پیش آمد بخواند، زمزنه نکندها، قشنگ بلند بلند بخواند. هرجا هم فراموش کرد لالالالایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آذر 1396 15:35
سلام یک موقعهایی یک اتفاقهای کوچک می افته اما اثرش خیلی بزرگه. احتمالا شما هم تشخیص دادید که خیلی غر میزنم، خوب این غر زدنها دلایلی داره. مثلا اینکه من وقتی استرس دارم با حرف زدن اروم میشم . این دوروز گذشته که گردن درد امانم را بریده تو این فکرم که لحظه لحظها هایی که تنم سالمه ، جای هیچ مدل گله وشکایت دیگه ای نیست....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آذر 1396 22:16
سلام الهی که خداوند مهربون هیچ موقع هیچ کسیو به درد دچار نکنه، به خصوص آدمهای لوس و ننر و کم طاقتی مثل منرا. تمام جمعه قشنگم تو درد گذشته، لامصب به هر طرفی میچرخم،هر حرکت کوچکی انجام میدم، حتی نفس هم میکشم ،، دادم به هوا میره. *به زودی میزبان بردارکم خواهیم بود. برای جلوگیری از پدرآزاریهای مادرک، و اینکه علی رغم دید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آذر 1396 12:59
سلام صبح دل انگیز جمعتون بخیر یک پیشنهاد دارم براتون. اگر شب تعطیلات دلتون کتاب خوندن خواست، اگر تصمیم گرفتید تا ۴ صبح بیدار باشید، حتما حواستون به بالش زیر سرتون باشه،اگر دیدید بالش داغونه و اذیتتون میکنه، تنبلی نکنید و هی به هوای چند صفحه بیشتر خوندن تو جاتون نمونید، تازه بعدش هم روی همون بالش داغون خوابتون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 آذر 1396 00:17
سلام این مریمی که میاد اینجا و مینویسه، مدل به مدل اخلاقهای گند و مزخرف داره و هرچند وقت یکبار یک چیز هایی را رو میکنه. از بین اطرافیانش اونهایی که بیشتر بهش نزدیک هستند و بیشتر باهاشون قروقاطی شده، بیشتر از همه در معرض ترکشهای این اخلاقهای مزخرفش قرار میگیرند. غریبه ها خیلی کم متوجه مشنگیات قرار میگیرند مگر اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذر 1396 23:52
سلام شبتون خوش باشه الهی تعطیلات هم خوش گذشته باشه انشالا. تعطیلات من هم خوب بود، گذشت. الان در مرحله عذاب وجدان تمام نشونیه پس از دیدار با خانه پدری هستم. پدر عادت داره هرروز صبح زود نان تازه بخره. هربار به خودم میگم اینبار خودم میرم خرید، ولی نشان به آن نشان که هنوز این اینبار اتفاق نیفتاده. نان را که میخره، میگذاره...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 آذر 1396 00:22
سلام خانه پدری هستم. جایتانسبز. باران پاییزی هم بلاخره باریده و حال و هوای خوبی شده. امروز انتقام چند هفته استخر نرفتن را از خودم گرفتم. چند ساعت پیوسته قورباغه بازی کردم و رفتم و برگشتم. تمام بند بند وجودم درد میکنه. شبیه یک نارنگی زیر پا قرار گرفته شدم. جایتان خالی ، مادرجان بر ای نهار یک آبگوشت فوق العاده درست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 آذر 1396 10:29
آدم گاهی دلش میخواهد تمام تلفنهایش را خاموش کند، همه ارتباطهایش را قطع کند، برود یکجایی ،بی صدا، آروم، بدون هیاهو، چشم در آسمان دراز بکشد و همینطوری خیره بماند. یادش برود تمام بدو بدوهایش را. تمام دغدغه هایی که دارد، دغدغهایی که دیگران میسازند، خودش میسازد.همینطوری که دراز کشیده بوی سبزه و چمن هم به مشامش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آذر 1396 13:20
سلام تو اوضاع شلم شوروای ممیزی عجیب غریبی که از فردا شروع یک مدرک کم بود. این مدرک خیلی قبلترها باید زده میشد و به هزار و یک دلیل غیر قابل قبول اماده نشده است. امضا کنندگان مدرک سه مدیر هستند. یکی از این مدیرها دیگه بین ما نیست. مدیر دوم، مدیر جان خودم هست. مدیر سوم، کاملا در جنگ سرد با مدیر خودم روزگار میگذراند. مدیر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آذر 1396 23:42
آذر ماه همیشه برای من نماد یک خانم خوش پوش و جدی و با ابهت بوده، شاید چون آذرنامی با چنین مشخصات تو دوران کودکی میشناختم. وقتی میاد، خیلی قشنگصدای چکمه های پاشنه دارش را میشنوم و با همین صدا لبخند میاد رو لبم. امشب که با شنیدن صدای ریزش رفتم سمت بالکن، دونه های درشت برف را که دیدم ، حس کردم آذر خانم داره موهای بلندش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آذر 1396 20:38
خدا وکیلی چیزی تو دنیا پیدا میشه که بتونه مثل یک لیوان چای و یک دونه شیرینی کنارش خستگی را از تنت بکشه بیرون؟ این دو تا کنار هم برای من خود خود معجزه هست.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 آذر 1396 13:19
هوای ابری و اتاق یخ زده و پتوی گرم و پلکهای روی هم همسفر و خواب تا ساعت ۱ ظهر. خدا وکیلی زندگی از این شیرینتر؟ نمیدونم چند سال گذشته از اخرین باری که اینقدر خوابیدم. تمام سلولهای تنم مست کردن از شدت خوابیدن و حال و هوای همچنان خواب آور خونه. ظهر روز جمعتون بخیر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 آذر 1396 18:16
سلام خسته نباشید یکپنجشنبه ای میگذرانم جایتان نه خالی. اینطور که کارهایم حلزونی پیش میرود خدا میداند کی به خانه برخواهم گشت. چشمتان روز بد نبیند عینکم را خانه جا گذاشتم الان از یک طرف چشم درد و از طرفی هم کمر درد به علت بیشتر از ده ساعت نشستن، امانم را بریده. مدارکی که در حال ساختنش هستم (دقیقا ساختن)، مربوط به دوران...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 آذر 1396 22:57
سلام برنامه یوگای این هفته ام متفاوت و بامزه برگذار شد، با یک آهنگ اروم و چرخشهای اروم شد و کم کم ریتمها سریعتر شد و حرکات هم. قرار بود حرکات حس رق.ص نگیرد و فقط رها سازی ذهن و بدن باشدو هماهنگی با ریتم. حال خوبی داشت. ادم گاهی از بدن خودش هم متعجب میشود. انگار که اصلا نمیشناسیش. ذهنم به شدت آهنگها را پسندیده، تو خونه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبان 1396 21:48
سلام شبتون بخیر باشه الهی یک شب تنبلانه ای را میگذرانم جایتان خالی. خونه یخ یخ، از شدت تنبلی حالش را ندارم بروم پیچ پکیج را بچرخانم و روشنش کنم( در خانه ما ، در اعتراض به عدم ظهور واقعی پاییز هنوز سیستم گرمایش به صورت رسمی روشن نشده و به علت وجود پارکینگ در زیر خانه گاهی کمی زیادی سرد میشود). دوبار زنگزدم به همسفر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آبان 1396 13:18
سلام در زمان حضورم در شرکت سابق(خانم دکتر جان) نهار شرکتی در کار نبود و هر روز بساط حمل ظروف مختلف غذایی به راه بود. کلی شاکی بودم از این حمل هرروزه. شکر خدا تو این بیابان بی آب و علف هیچ رستورانی هم در کار نبود که حداقل بعضی روزها لازم نباشه غذا همراه خودم بیارم.تو شرکت جدید که اومدم و رستورانش را دیدم چنان ذوقی کردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 آبان 1396 22:23
چند ساعت دیگه همسفر میره ماموریت، سفر کوتاهه و تا دو سه روز دیگه برمیگرده. معمولا اینجور وقتها سعی میکنم از چند روز قبل هیچ فیلم ترسناکی نبینم تا در زمان تنهایی توهمات عجیبان غریبان سراغم نیاد اما... جاتون نه چندان خالی، به لطف تعطیلیه روز قبل و بیکاری و چرخش در کانالهای اسمشو نیار چشمم به یک فیلم افتاد با حضور بانو...