مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام علیکم جمیع دوستان

اینجانب بلاخره طلسم دکتر نرفتن را شکستم و به دلیل کمر دردی که از نظر خودم جزئی ولی کشنده بود، پا به مطب گذشتم، ولله حق داشتم نرم، با یک بیماری جزئی رفتم مطب و با کوهی از بیماریهایی جورواجور اومدم بیرون. آنچه که علم پزشکی به عنوان ایراد اسکلتی و مشکلات کمردردی شناخته است، این آقای دکتر به بنده نسبت دادند و اسمش را روی من گذاشتند و منرا از هر مدل نشستن و خوابیدن و فعالیتی که مورد علاقه ام بوده است منع کرده اند . فکرش را بکنید ، به من میگوید شنا نه. نیمی از وقت ما در مطب به چانه زنی برروی موضوع شنا گذشته است، هی من چانه بزنم، هی او ، هی من، هی او. فعلا قرار است مشابه تمام آنها که یک عمر مسخره شان کردم که چرا در استخر راه میروند، راه بروم، مدل خرچنگی.

خلاصه با کلی پیچیده شدن و له شدن و خرد شدن و قرچ قرچ صدا دادن زیر دستهای غول پیکر دکتر، از مطب بیرون آمده ام و الان همه وجودم درد میکند.

*چهارشنبه قشنگتون مبارک باشه درضمن.

#نیما

سلام

شبتون به خیر باشه الهی

انشالا که تعطیلات قشنگی را پشت سر گذاشته باشید. من روزهای خوبی داشتم، شنا کردم، فیلم دیدم، از فیلم خوشم آمد، ۴ مرتبه آنرا دیده ام، تازه توی گوشی هم ریختم ، توی سرویس وقتی دلم تنگش میشود، باز سراغش رفته ام و خواهم رفت( موضوعش هم هیچ ربطی به کودک و بی بی و جغله های مشابه نداره، کلا حال خوبی بهم داده)، خانه پدری رفته ام، موضوع نیما را با پدر و مادر مطرح کردم، علی رغم تصورم عجیبان غریبان بی سوال پذیرفتند (ممکن است آرامش قبل از طوفان باشد)، یک نامزدی رفته ام، تا جایی که تارهای صوتی ام یاری کرده اند، جیغ کشیده ام و سوت زده ام و البته با پاشنه بلند زمین هم خورده ام و در تمام خلوتهایم با تفکرات مغزم کشتی گرفته ام و چند باری هم در حد خفگی در آغوش همسفر گریه کرده ام و ذوق زده از باران زیبا، با تپلکهای خواهرک زیر باران مثلا رقصیده ایم و بلاخره امروز به کارخانه بازگشته ام.

* با برادرک حرف زده ام، لامصب چنان میفهمدم که انگار خود من است، برای آمدن نیما ذوقی کرده است و البته سفت و سخت کنارم ایستاده که مبادا رویاهای زنانه ام آسیبی ببیند در هیاهو و فوران هورمونهای مادرانه ام.

*میتونم روزی ده بار پست بگذارم و از زلزله درونم بگم، که چقدر میخواهمش و منتظرش هستم و چقدر نمیخواهمش و اَزَش فراری هستم تا آن حد که گاهی آرزو میکنم که پرونده زندگی ام همین روزها بسته شود و مجبور نشوم پای پسرک را به زندگیم باز کنم و مدل ترسناکی از زندگی را ببینم، از آن ترسناکها که نیما باشد و راستین نباشد و من هم باشم، اما ترجیح میدهم خیلی سراغ گوشی نیایم و اینجا چیزی ننویسم، اینطوری وسوسه نمیشوم که سراغ داستانهای تلخ فرزندخواندگی بروم، تجربه های بد دیگران بخوانم. فعلا سفت و سخت منتظر جواب سفارت کوفتی هستم، ذهنم را با فانتزیهای سفر مشغول کرده ام و به روی خودم هم نمی آورم که مصاحبه چقدر مشنگانه پیش رفت. سفرنامه های پرتقال را میگردم و عکسهای کوچه های دلفریب ایتالیا را میبینم و سعی میکنم وقتی همسفر میپرسد که میفهمی با خودت چند چندی ، خودم را به خریت محض بزنم.


سلام

صبح سرد و قشنگتون به خیر

یک عدد مریم منجمد با دستهای چروک و  شت داره پست میزاره،نمیدونم چرا دستهام  اینجوری میشن تو سرما، تازه یک لاک صورتی هم روی ناخنهام هست که به حول و قوه الهی تیکه تیکه لب پر شده و منتظر یکی هست که بیاد و درستش کنه.

جایتان خالی در مصاحبه سفارت گند زدم، یعنی ریشه گند از من نبود و دوستان مشنگی که اونجا نشستند تا کار فلک زدگانِ غرب دوست را راه بیاندازند مقصر بودند، اما از آنجاییکه کار من گیر آنها بود و دستم زیر ساطورشان، اعتراضم به جایی نرسید. فعلا منتظرم ببینم چه می شود.تنها کاری که کردم این بود که به سفارت فخیمه ایمیل زدم و درد دل کردم که آقا شما اومدید درستش کنید ، زدید چشم قضیه را هم کور کردید. اگر جواب درست و حسابی دادند انشالا امیدوار میشوم که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.

یک سوتی داغون هم در زمینه عکس دادم که میام تعریف میکنم، الان وقت لاموجود.

فعلا تابعد

سلام

صبح زیبای بارونیتون به خیر

من توی کارم گاهی باید به مراکز بیمارستانی سر بزنم. میتونم با توجه به شرایط کارم گاهی از همکارهای دیگه بخوام بازدید را انجام بدهند. مدتی بود که هی پیچونده بودم، هی پیچونده بودم، تا بلاخره امروز. بازدید امروز از مرکز طبی کودکان هست و علی رغم اینکه مدیرم خیلی کارم داشت، جماعت همکار هیچ رقمه راضی به حضور نشد و این شد که من تو راه مرکزم. حوصله ترافیک این موقع اتوبان را نداشتم و فعلا مترو سوارم. عالمی داره این واگن ویژه خواهران.از شیر مرغ تا جون آدمیزاد مدل به مدل و رنگ به رنگ میفروشن. از همه باحالتر دو خانمی هستند که در کنار من نشستند. بدون اینکه ظاهرشون نشون زده، هردو باردار هستند و  ظاهرا هردو هفته ۲۳. تو این نیم ساعتی که همراهشون هستم  کله پاچه خاندان همسرشون را بار گذاشتند و خیلی شدید مشغول بحث هستند. هرچقدر هم صدای هندزفری بالا میره باز هم  فایده نداره، بی خیال آسیب رساندن به پرده گوشم شدم و غرق شنیدن شدم. یاد سریالهای قدیمی افتادم که پیرزنی پشت درب گوش میداد، حالا من تو مترو در حال گوشیدن هستم، البته نیازی به دقت نیست، هردوبانو با جزییات و خیلی بلند صحبت میکنند و من هم عجیب و غریب جذب داستانشان شدم و امیدوارم قبل از رسیدن به ایستگاه اخر بفهمم دلیل دعوای شدید پدر شوهر و خواهر شوهر این یکی چی بوده که تازه از این خانم مخفی هم کرده اند ولی چون ایشون خیلی باهوشه فهمیده.

*راستی شما ریمل لازم ندارید؟ یک بانوی تپلی یک چیزی با خرده مژه اینجا با اصرار میفروشد و میگوید در مغازه صد تومان است و او دوتا را ۳۵ میدهد.

*مگه خانمهای باردار میتونند بینی عمل کنند؟شوهر جِزِ جیگر زده یکی از این بانوان باردار که اسمش هم بهمنه، میخواد بینی عمل کنی، این بانو هم تهدیدش کرده و گفته تا من عمل نکنم حق نداری عمل کنی، بهمن هم قبول نکرده، بانو زنگ زده با مامان بهمن، مامانش دعواش کرده و گفته تا زنت هست به تو نمیرسه، زنت واجب تره( من نفهمیدم این یک تعریف بوده یا توهین؟)

#نیما

سلام

خسته نباشید

به فاصله ده دقیقه دوتا تلفن داشتم، اولی از ویزامتریک بود برای یادآوری زمان مصاحبه و تاریخش، دومی از بهزیستی بود و اعلام اینکه پرونده شما نهایی شده، یک مورد  داریم.کی تشریف میارید؟ گیج گیج و هول به همسفر زنگ زدم که مگه بهشون نگفتی برای بعد از عید، مگه نگفتی مسافریم، چرا هی منو تو دوراهی میگذاری؟

یک اجبازی مزخرفی توی ذهنم درست شده، نمیخوام سفرم کنسل بشه، نمیخوام به این زودی به خانواده ام خبر بدم، نمیخوام براش خرید کنم، اصلا نمیخوام بیاد.