سلام به روی ماهتون
انشالا که این تعطیلات طولانی به شما خوش گذشته باشه و حالتون سرجا اومده باشه. تعطیلات من؟ اوففففف
دو گروه مهمان داشتم پشت سرهم، هر گروه با دوبچه ( من مینویسم بچه، شما بخوانید زلزله ده ریشتری) . پوستی از اعصاب و روان من کنده شد که الان بعد از اینکه دوساعتی از خلوت شدن خانه میگذره هنوز نتونستم از روی مبل بلند شوم و مات و مبهوت خونه کوچکم هستم که زیر زلزله این وروجکها لگد مال شده و در راه رضای خدا حتی یک مترمربع هم پیدا نمیکنید که شبیه روزگاران قبل باشد. خدا وکیلی چی به سر ژن این زلزله ها اومده که اینجوری قدرت تخریب دارند؟
همسفر که باشد بعد از خروج چنین مهمانانی و برگشت سکوت به خانه، به آغوشش پناه میبرم و یک ساعتی آرامش میگیرم و بعد اقدام به بازسازی خانه میکنیم اما امشب، اوففففف
تماس گرفتم، از شدت دلتنگی و خستگی مثل کودکها گریه کردم و نق زدم که چرا مرا مجبور نکرد همراهش باشم و اصلا گور پدر کار و کارخانه و باور کنید تنهایی خیلی خر است.
خدا کمک کند میخواهم یک لیوان چای آماده کنم و یواش یواش از گوشه ای شروع کنم،خانه که مرتب شد، پنجره ها را باز کنم تا بوی باران بپیچد و عودی روشن کنم به یاد گذشته ها و تمام کارهای لیست شده برای تعطیلاتی که گذشت و انجام نشد را ناخنکی بزنم. ناخنهای آسیب دیده ام را روبراه کنم و ابروهای درآمده را سروسامان بدهم و جانی بود رنگ به رویشان بزنم و لاک سرمه ای تازه خریده ام را روی ناخنهایم بکشم و ایکاش که بشود فضای تنهای خانه را عوض کرد و امشب را تمام کرد.
شبتون خوش.
سلام
صبح زود جمعه قشنگتون به خیر
جانم برایتان بگوید یک ساعتی میشود که از شدت گرسنگی بیدار شدم و توی تخت غلط میزنم. آنقدر معدم هوار هوار کرده که احساس میکنم همه همسایه ها هم صدایش را شنیده اند. دلیلش را همنمیدونم. آخه این موقع صبح، اونهم روز جمعه وقت این کارهاست؟
مهمانهایم توی سالن خوابیده اند و از آنجاییکه دوتا وروجک زلزله همراهشون دارند، ترجیح میدهم فعلا با گرسنگی کنار بیام تا اینکه بیدار بشوند و روزشان استارت بخورد و مغز من هم البته جویده شود. جایتان نه چندان خالی، یکی از بچه ها، پرحرف ترین و صدادبلند ترین و کنجکاوترین کودکی است که تا حالا زیارت کرده ام.مغز بیچاره امکه با سکوت خانه خالی آشناست هنگیده از حجم صدای این چند روز.هوففففففف
*در سالهای خیلی دور، در دوران جیک و پوک دوستانه ام با همسفر، نه من موبایل داشتم و نه او. هزینه کارت تلفن هم اجازه نمیداد تماس زیادی داشته باشیم و به دلیل روزهای مسخره سربازی، دوری هم طولانی شده بود و دلتنگی بیشتر.هرکدام دفتری داشتیم بغل دستمان و زمانهای دلتنگی مینوشتیم. آن چند دفتر هنوز هم وقتی هرازگاهی ورقی بخورد روح و روانمان را جلا میدهد .این روزها که همه چیز هست و در هر لحظه میتوانیم صوت و تصویر همدیگر را داشته باشیم، دوباره نوشتن شاید خیلی لطف آن سالهای دور را نداشته باشد، اما حس و حال خاص خودش را داره و کلمه که تایپ میشه، ذهن و حس آدم تجربه متفاوتی را حس میکنه.
بلاخره سلام
ماراتونی گذراندیم در این چند هفته اخیر، سختترین روزش ۲۴ ساعت آخرش بود و آنقور دویدیم و دویدیم تا بلاخره همسفر راهی شد. یک چیزی را در این چند هفته فهمیدیم، اگر همسفر قاچاقچی بود، دزد بود، خلافکار بود، با هر شغل غیر قانونی دیگه ای داشت، این مدت خیلی خیلی راحتتر میگذشت، حماقتی کردیم که عمرمان را پشت میز و کلاسهای درس گذراندیم و حالا اینطوری سرویسکاریمان میکنند.
بگذریم، مدتها بود میدانستیم من نمیتوانم همراهیش کنم و چند روز تعطیلات نوروز را میتوانم کنارش باشم، هردو میدانستیم و خیلی هم خوب قبولش کرده بودیم، مثل خیلی چیزهای دیگه که دوست نداریم و درنهایت کنارمی آییم، تا خود چهار شنبه هم هنوز هضم قضیه راحت به نظر میرسید اما پنجشنبه انگاری تازه مغزم آلارم داد و بیدار شد. حجم کارهای چسبیده به روز آخر و حس تصمیماشتباه در کنارش نبودن کلافه ام کرد، آنقدر عصبانی بودم از بانک وحذف ارز نیمایی و ارز آزاد قاچاق و نرفتنم و کارم و همه چیز که شاید ده باری دعوا کردم. توصیف زشتش میشود کوتاهترین دیوار اما شاید مهربانه بتوان گفت عشقم، زندگیم، دوستم، سنگ صبورم ، تنها کسی است که تمام هوار هوارهای مرا از زندگی میشنود و آرامم میکند و در نهایت فراموش میکند و میگذرد همسفرم است و قرار است مدتی با من نباشد و خدا میداند که چقدر سختم است این نبودنش. نمیدونم عقربه های ساعت همیشه با این سرعت میچرخند و روزها همیشه اینقدر زود تمام میشوند؟ گلهای نرگس قرار گرفته توی کاسه آب که پخش آسفالت کوچه شد، تاکسی که از توی کوچه پیچید منفجر شدم. اعتراف لوس و مسخره ای است اما تا خود ۱۰ صبح مشنگوار گریستم تا کمی آرام شدم و بتوانم فکر کنم که قرار است ۴۰ روز آینده را چطوری زندگی کنم.
دور بودن خیلی سخته اما برای ما دونفر خیلی لازم بود. مدتها بود هردو غرق شده در کار ، ربات گونه زندگی کردیم،کمی تنش میخواستیم اما فکر کنم این مدت کمی زیادی بود.
فعلا
سلام
شب جمعه قشنگتون به خیر باشه الهی
خانه پدری هستیم، مادرک سبد سبزی خوردن را که میزاره روی میز، میبینم توش پره از تربچه و پیازچه، شاید چیزی نزدیک نیمی از حجم سبزیها، خیلی سالها قبلتر، من عاشق تربچه و پیازچه بودم در میان اعضا دیگری از خانواده که ریحون و شاهی دوست داشتند، خواهش من این بود که موقع سبزی خریدن به آقای سبزی فروش تاکید کنه که دوقلم منرا بیشتر بزاره. یادم نمیاد اون موقع بین نبرد ریحون و شاهی با تربچه و پیازچه کی برنده بود، اما سالهاست که توی سبد سفید و قرمزها عجیب چشمک میزنند و در اکثریت هستند.
خلاصه که تحویلی میگیرد مادر جان و دل من حالی میشود از مدلهای محبتش و ایکاش که خدای مهربون نگهداره دونه دونه های مهربونشون باشه و مواظب آنها که پیش خودش هستند.
*تپلک خواهرک سرماخورده و خیلی خیلی بی حاله. بعدازظهر کمی روبراهتر شده و سرویس کرد منرا با حجم مامان بازی، مامانم میشود و اصرار دارد تعویضم کند و دارو به حلقم بریزد و در بغلش جا بشوم. در دو ساعت گذشته هزارباری تعویض(
سلام
یک حس و حال بدی دارم امشب که دلم میخواد اینجا یک خرده حرف بزنم، از یکی از اخلاقهای بدم حرف بزنم( یکی از اخلاقهای بد دیگه ای که موضوع صحبت امشب نیست، همین تمایل به حرف زدن که هزاران بار تاوانش را داده ام، بازهم آدم نشده ام)
ی کی از صفات نه چندان خوب و البته مخربی که من دارم باج دادن توی روابطی که میسازم هست، از کی و کجا شروع شد را یادم نیست، چیزی که یادم هست اینه که توی تمام ارتباطات عاطفی که بین من و دوستانم شکل میگرفت، تمام وقت توهم از دست دادن طرف مقابل را داشتم و برای نگهداشتنش سرویسهایی میدادم و میدهم که شیره روح و روانم را میکشد و البته در مواردی هم طرف باجگیر را هم آزار میداد و میدهد.
دوستی داشتم که هرچقدر والیبالش قوی بود و توی تیم مدرسه جایگاه خاصی داشت، توی درس ضعیف بود و داغون. یادم نیست چندبار در امتحانات به او تقلب رساندم، یکبار که لو رفتم، نمره صفر روی ورقه من چشمک زد و بازهم من آدم نشدم. حس خوبی داشت دوست بودن با او و خدا میداند چندباری که قهر کردیم و، تا به آشتی برسیم چه حال بدی را گذراندم، حتی تو دوران قهر هم برگه تقلب را به او میرساندم.
شبیه این دخترک دوستان زیادی داشتم، برای حفظ کردن و نگهداشتنشان از خوراکیهای مدرسه ام، از کمک رسانی در امتحان ، از کمک کردن توی درس، هدیه خریدن، نامه رساندن و ...هیچکاری دریغ نمیکردم. بزرگتر که شدم،دانشگاه که رفتم، توی ارتباطات خوابگاهی، دوستانه انجمن، گروههای دوستیمون باز همین روال بود، میخواستم از من راضی باشند،صبح زود کلاس صبحانه آماده میکردم، همیشه داوطلب آشپزی بودم، سورپرایزشون میکردم، توی سفرها خودم را سرویس میکردم که بهشان خوش بگذرد.
تو عالم دوستیهای مثلا عاشقانه ام در قبل از ازدواج، در ارتباطم با پسرک مهربانی که بعدها همسفر زندگیم شد، توی ارتباطهای دیگه ای که شکل گرفت، محیط کارم و هرجایی که میشود سراغی از ارتباطات گروهی گرفت این قضیه گاهی کمرنگ و اغلب پررنگ وجود داشته. همه شان هم یک نتیجه مشترک داشته، کلافه شدن طرف مقابل از این کَنه چسبیده بهشان و گاها برای خلاص شدنشان رفتارهای ناجوانمردانه و غیردوستانه نشان دادنشان.
قبلترها نمی دانستم، اما بعدترها که کمی آگاهتر شدم و فهمیدم که چطوری از روح و روان خودم میزنم تا نگهدارم آنهایی را که خیلی دلشان با ماندن نیست، از مشاور کمک گرفتم، گذشته ام را شخم زدم. الان خیلی خوب میدانم که چرا این شدم، چرا اینقدر میدوم تا نگهدارم اونهایی که نگهداشتنی نیستند، البته فقط میدونم و متاسفانه این دونستن خیلی کمکی به توقف این روال نکرده، نه تنها کمک نکرده بلکه دردناکش هم کرده. بلاخره تا وقتی نمیدونی، دردی حس نمیکنی، فقط بدونی، همه جات دردناک میشه و به درد میاد.
امشب یکی از همین دردها را داشتم، بد هم درد اومده، یک جایی از ته وجودم یک طوری تیر میکشه که گیج و منگم کرده.گوش شنوایی نداشتم که حال بدم را براش بگم، به اینجا پناه آوردم، با این امید که انشالا هیچ وقت و هیچ وقت چشم در چشم هیچ کدامتان نخواهم بود و طبعا از این اعتراف دوست نداشتنی شرمگین نخواهم شد.
* عیب و ایرادهای آدم از کودکی تا بزرگی فقط کمی تغییر ظاهر میدهند. روکششان را کنار بزنی، میبینی در سی و چند سالگی همان حماقتهایی را میکنی که در پنج سالگی.
**میخوام لاک صورتی بزنم، یک صورتی خیلی بانمکه که دوستش دارم، یک رنگی شبیه آدامس بادکنکی داره، همینطوری که بُرس لاک را روی ناخنهام میکشم، سعی میکنم حالم بهتر بشه، سعی میکنم نفس عمیقتر بکشم تا اکسیژن بیشتری وارد خونم بشه، تا زخمهایی که میسوزند، زوتر ترمیم بشن. میدونستین لاک ناخن، زخم دل را خوب میکنه؟
شبتون خوش