سلام
جمعه شب قشنگتون به خیر باشه الهی
نمیدونم سرماخوردگی مسخره ای که خیلی ناگهانی به جانم افتاده بیشتر حالم را جا آورده یا مایعات جورواجوری که همسفر با جدیت توی حلقم ریخته. در هر صورت آخر هفته ای که قرار بودفقط با همان کمردرد سابق تمام شود ، پلاس سرماخوردگی شد و همچین مچاله ام کرده که نفسم در نمی آید.
در هر صورت حال آدم هرچقدر هم که بد باشد، نمی شود که ۱۶ آذر بشود و دلش برای این روز نتپد.
اگر دانشجو هستید، اگر دانشجوی سابق هستید، اگر دانشجوها را دوست دارید، امروزتان مبارک.
* اوضاع کارهایمان کمی پیچیده شده، زنجیره ای از کارها به هم وصل شده اند و انجام هرکدام وصل به کلی کار دیگر است و الحمدالله هیچ کدام هم قصد انجام شدن ندارند و هی گیجتر میشویم اما به خودمان قول داده ایم بخش سخت ماجرا از گیجی فراتر نرود و حال بدی برای خودمان نسازیم حتی اگر هیچ کدام از کارها به سرانجام نرسید و اما قشنگترین اتفاق این روزها ، پایان سال میلادی در راه است، نه اینکه از شیفتگان و علاقمندان کریسمس بازی و ژانویه پرستی و اِل و بِل باشیم، دور از عزیزان میدانند چه میگویم، به زودی برادرک می آید و خدا میداند که زیباتر از یلدایی که در کنار هم باشیم و بگذرد ، زیباتر وجود ندارد. خدا نگهدار دونه دونه عزیزانتون باشه
شبتون خوش
* در حد گریه کردن و لوس بازیهای عجیب غریب، گلو درد دارم
سلام
شبتون به خیر باشه الهی
من از اوضاع و احوال پدرهای دیگه که همسن و سال پدر خودم هستند خبر ندارم اما با جرئت میتونم بگم که پدرک خودم جز متعصبترین های زمان خودش بوده و هست، یک روز و روزگاری اگر عمری باقی بود براتون تعریف میکنم که چه چالشهایی با هم داشتیم و چه جنگهایی گذراندیم تا من خودم باشم و او هم پدریهایش را کرده باشد. بعد از ازدواج پر دردسرم کمی تغیسر کرد اما بارها و بارها به همسفر آلارم میداد و اَنگ بی غیرتی به بنده خدا میزد که چرا زنش(یعنی من) چنین است و چنان است. از حادترین بحرانهایی که گذراندیم موضوع اشتغال من بود. بارها و بارها و به شکلهای مختلف،اصرار داشت من سرکار نروم، بارها میگفت حاضره دوبرابر حقوق دریافتی منرا به من بدهد، اما من توی خونه باشم، ریشه رفتارش و دلیل رفتار سختگیرانه اش دلیلهای فراوان دارد که در حوصله این نوشته نیست، بگذریم. یکی از بزرگترین مشکلات من با ایشون که مدتها بود گمان میکردم حل شده است، مسئله صدا کردن نام من است که الحمدالله به حول و قوه الهی امشب فهمیدم اصلا و ابدا قضیه حل نشده است( عرض میکنم خدمتتان). این موضوع هرچه برای ایشان ساده است، برای من سنگین است و حل نشدنی، انگار صدا نکردن اسمم تمام هویت مرا زیر سوال میبردو تلخی بدی را به جانم میریزد و لامصب عادی هم نشده بعد از این همه سال.
تمام عناصر مونث خانواده ما( مادرک و خواهرک) در خیابان همیشه به نام برادرک صدا شده ایم، فکرش را بکنید، همه با هم به نام برادر، چه سالهایی که بوده و چه سالهایی که نبوده، اسمش همیشه در خیابان خانه پدری طنین انداز بوده است. امشب با پدرک تماس ویدئویی داشتم، هنوز در مغازه مشغول کار بود و ظاهرا در زمان صحبت من با ایشون، مشتری فرا میرسد و فکر میکنید چی به من گفت؟ ... پسرک ( نام برادر) من بعدا به تو زنگ میزنم. این گوشیه بیچاره تو دست من خشکید.
* هرچقدر پدرک برایش پذیرش هویتهای زنانه من سخت است، همسفر متفاوت عمل میکند، وقتی از فاصله ای دور ، بلند مریم صدایم میکند، تمام تلخیهایی که به واسطه جنسیتم لمس کردم از جانم بیرون میرود.
شبتون خوش
سلام
شبتون به خیر باشه الهی
نمیدونم قبلا براتون گفتم یا نه، پست من توی شرکت یک پست میانیه، یعنی تعدادی نیرو زیر مجموعه دارم و الحمدالله یک میلیون مدیر بالای سرم و باز نمیدونم میدونید یا نه، که کار کردن در چنین پستهایی مصداق بارز چوب دوسر طلا!!! است.کلا کیسه بوکس دوطرفه هستی، پایینیها دستشون به بالاییها نمیرسه، حال تو را جا میارن، بالاییها، اصلا پایینیها را نمیبینند، پوست تو را میکنند. حالا به این شلم شوروا اضافه کنید که یک نظر سنجی کوفتی تو سازمان گذاشتند و همه خیر دنیا و آخرتی که ممکن است در شرکت به تو برسد را به آن وابسته کرده اند. کی پایینترین و داغونترین وضعیت را داره؟ دقیقا همین مدیران میانی فَلَک زده. جالبتر از بخش نمره دهی، بخشی هست به نام مزایا و معایب شخص مورد بررسی، سرویسی میکنند ملت در این بخش. اینجانب تو این چند سال هی تمرین افزایش ضخامت پوست کرده ام، هی نفس عمیق کشیده ام، اما، به معنی واقعی کلمه از لحظه ای که سایت باز میشه و شروع یه خوندن جملات گهربار میکنم، تا لحظه ای که سایت را میبندم، دهانم از شدت تعجب بسته نمی شود که نمی شود. اعتراف میکنم اولین مرتبه کلی هم گریه کردم و همان درس عبرتی شد که دیگر در محل کار ، دانه های دُر و گهری که نصیبم کرده اند را نخوانم و به خانه بیایم و بعد هم قشنگ اعصاب و روان خودم را به تاراج بگذارم ( صحنه بسیار لوس و تهوع آور است، حوصله ندارید، پرانتز را نخوانید ، موردها داشتیم کهدر بغل همسفر نشستم و سایت را باز کردم و فین فین اشک ریختم و به خودم و زمین و زمان فحش داده ام، میدونید که عکس العمل همسفرِ همیشه منطقی من چی بوده؟ ... عزیزم چرا گریه میکنی، تو الان شانس خوبی داری که بتونی رفتارت را تو محیط کار آنالیز کنی و بهبود بدی ، عکس العمل خودم را دیگر نمیگویم). خلاصه که بله، امشب هم از آن شبهاست و منتها فرقش این است که اینجانب کمی از گذشته درس گرفتم و به آغوش همسفر پناهنده نشده ام و البته به جای اشکریزان، خشم عجیبی در وجودم میچرخد و لامصب هیجطوری نمیتوانم تصور کنم این جمله ها را کدامشان گفته اند، والله به قیافه هیچ کدامشان نمیخورد. یه صدباری هم تلاش کردم به آن یک میلیون مدیر مافوق برسانم و بگویم آقا، ما از زر شدن پشیمان گشته ایم، مرحمت بفرمایید ما را مس کنید، نمیخواهیم سِمت داشته باشیم، اصلا ما را بگذارید به جای گلدان کنار سالن، والا به خدا، با این نوناشون.
فعلا
سلام علیکم همگی
بفرمایید نهار، کاهو، هویج، لبوی دودی
جایتان خالی، اخر هفته در حال کدبانو گری بودم، لبو جان سوخت، با کلی دوندگی نجاتش دادم و الان طعم عالیه دود میدهد. چنین هنرمند دودی کاری هستم من.
یک اخرهفته عجیب غریبی داشتمها.مثل حسرت زده ها وارد استخر شدم، به جای شنا ، همچون بانوان ۹۹ ساله، در آب قدم زدم و نمیدانم چرا با دردی چندبرابر از آب بیرون آمدم. کوچه های پایییزی را قدم میزدم فهمیدم ویزا آمده، بدو بدو رفتم سراغش ،خرید کردم، گیج و ویج ویزا با خانه آمدم، آشپزی کرده ان، تمام کارهای کدبانوهای هنرمند را مثلا در خانه شبیه سازی کرده ام و حالا مانده ام که دقیقا چه کنم؟همسفر درگیر کارهای تمام نشدنی اش هست و به سختی برنامه میریزد که چطوری کارهای آنطرف را سازماندهی کند، من مشنگانه از غرب به شرق و جنوب و شمال اروپا را سرچ میکنم، پرپر میزنم برای بوسنی هرزگوین، نروژ،دانمارک، اون شهر قشنگه تو ایتالیا و باور نمیکنید همسفر چقدر عجیب و غریب منرا نگاه میکند و در نگاهش میخوانم که میپرسد، دقیقا فازت چیه عزیزم؟؟؟؟
* به هم ریختگی ذهنم دقیقا مثل همین پست است.
*من به طرز عجیبی در تحمل درد لوس هستم، هرجایم که درد میگیرد، حس میکنم از این بدتر نمی شود، الان هم که درگیر این کمردرد کوفتی شده ام، لامصب انگشت کوچیکه پایم را هم تکان میدهم، کمرم تیر میکشد.همه زندگیم گیر کرده به این کمردرد.
سلام علیکم
احوال شما؟ ظهر قشنگ پاییزیتون به خیر
اینجانب از استخر برگشته ام و جای شما خالی وسط درختهای محشر پاییزی منتظر همسفر هستم تا کارش را جمع و جور کنه و بریم به سوی خانه. اگر کمردرد جان اجازه بدهد و با هرنفسی درد را به همه جانم پمپاژ نکند، حال مست و ملنگ خوبی دارم و دلم میخواهد با همین پوزیشنی که اینجا و پشت پنجره نشستم حالا حالاها از جایم تکان نخورم.
آخر هفتتون قشنگ و پر از شادی
فعلا تا بعد