سلام
آخرین روز تعطیلاتتون به خیر باشه، انشالا که خیای شنگول و منگول روزهای کاری را شروع کنید.
آخرین روزی هست که پیش برادرک هستم و آخرین روزی هست که کنار پنجره ایستادم و منتظرم برادرک برسه و مشنگانه از اینجا صدایش بزنم و اون جانم جوابم را بدهد و تمام.
عاشق فسنجون است و میتواند هفته ها این غذا را بخورد، به خواست خودش فسنجان پختم و به خواست همسرش که سوپ شیرهایم را دوست دارد، سوپ هم پخته ام. علاوه بر اینها، همسفر هم به خواست بچه ها آش رشته آماده کرده. به خیال خودمان داریم محبتهای خفه شده در وجودمان را بیرون میریزم. چطور خوردن همه اینها و قروقاطی شدن در معده بماند، حال و احوالمان بیشتر قروقاطی هست و آنقدر حالم بغض دار هست که دلم میخواهد بد و بیراه بگویم به باعث و بانی مهاجرت و تکه تکه شدن دلهایمان که از هر طرف میچرخیم جای یکی را خالی میبینیم و هرجا که باشیم چیزی پیدا میشود که ته تهای وجودمان به حالمان گند بزند.
*چند روزی در کنار همسفر خواهم بود و انشالا بعد از آن پر میزنم به سوی خانه.
سلام به روی ماهتون
انشالا که روزهای تعطیلی برای شما قشنگ و پرخاطره بوده باشه. جانم برایتان بگوید که ۱۳ به دری داشتم دیدنی. از صبح اول وقت همسفر مشغول کارهای تمام نشدنیش بود. اینجانب هم در دنیای مجازی و غیر مجازی میچرخیدم . قرار بود تزدیک ظهر بریم سمت دریاچه کوچولویی که نزدیک خونه هست و مثلا دِین خود را به طبیعت اَدا کنیم. با توجه به صبحانه نسبتا سنگینی که خورده بودیم قرار نپزیم و طرفهای عصر یه چیزی اماده کنیم. راه افتادیم، بعد از دیدن دریاچه وسط جنگل که به نظرم بیشتر از زیبایی ترس داشت، تصمیم گرفتیم چرخ بیشتری بزنیم و داستان شروع شد:
بیشتر محله هایی که من از شهرهای مختلف آلمان تاحالا دیده بودم، ظاهر بانمک و گوگولی و جیگول پیگولی داشته، یه جورایی شبیه تابلو نقاشی بودند ، آدمهای منظم و خوش تیپ و ...کلا تصویر لوکسی تو ذهنم بود.
چشمتان روز بد نبیند، دیروز پایم به جاهایی باز شد که مسلمان نشنود، کافر نبیند، اَه اَه اَه. داغونه داغون. منطقه پر از مهاجر های رنگ به رنگ با همه مدل رفتار و ظاهرعجیب غریب برای من، انگار یه نفر یک تیکه از محلات داغون بدترین جایی را که میشناسید بریده و گذاشته بود اینجا، آنقدر کثیف، آنقدر شلوغ و پرهیاهو، آنقدر به هم ریخته که در تصورم همنمی اومد و البته پیاده روهای پر از پی پی سگ. تو این هیر و بیر قند خونم افتاده بود و ضعف شدیدی داشتم، اما حسم آنقدر به محله بد بود که حتی نمیتونستم قبول کنم یه نون کوچولو از اونجا بخرم و ببلعم تا غش نکنم. بلاخره بعد از عبور از کوچه پس کوچه های مذکور، به فضای متفاوتی رسیدیم و تصمیم به کمی تجدید قوا گرفتیم، در همین دقایق بود که خواهرک تماسی گرفت و برای اینکه به قول خودش ما را هم در فضای تفریحیشون داشته باشتد، آش مادرپز را نشانم داد و دخترکهایش را که شنگولانه بالا پایین میپریدند و عبور یک سگ خشن بدون قلاده از کنارم تیر خلاصی شد بر اعصاب و روانم و با قطع تلفن های های گریستم، به قول همسفر خوبه که فقط یک کوچولو اینجا هستی و مثلا برای تعطیلات اومدی و اگر مهاجرت کرده بودی و اگر پناهنده بودی و اگر چندسال بود خانواده را ندیده بودی و هزار اگر دیگه، آن موقع چه میکردی نُنُرجان؟
بله چنین مریم لوس و بی مزه ای هستم گاهاً.
سلام
الهی که خسته نباشید از شلوغیهای تعطیلات و خوش گذشته باشه. چند ساعتی میشه که تو جاده های سبز و بهشتی در حرکت هستیم و علی رغم کمردرد و گردن درد که امانم را بریده، دوست ندارم چشم از جاده بردارم، از بس که محشر است و فوق العاده. به لطف یوتیوب بدون فیلتر و گنجینه آهنگهای نابش تمام کودکی و نوجوانی را با برادرک شخم زدیم، مرزها را صرفا با یک تابلو پشت سر گذاشتیم و بی خیال داستانهای پشت پره اسم و رسمهای بزرگی که دیدیم سفر کردیم و انشالا هفته جدیدی را باید شروع کنیم. حدود سه هفته دیگه هنوز همراه همسفر خواهم بود و انشالا بعد از ان ادامه کار و زندگی.
سفر کوتاه و خوبی داشتیم. در تمام عمرم با این حجم آدمهای مختلف از ملیتهای مختلف روبرو نشده بودم و دیدن خوشان و رفتارهایشان تجربه ای بود برای خودش. یک چیزی را باور داشتم، ایمان آوردم، تمام دنیا آسمان یک رنگ دارد و فقط و فقط درون خودم هست که دنیایم را تغییر میدهد، دعا کنیم که هیچ وقت مجبور نشویم بر خلاف میلمان زمینمان را عوض کنیم.
سلام
پیچیده در پتوی نرم آلو، روی راحتی منزل برادرک و همسرش ، همچنان گیج و ویج خواب و مست از منظره روبرو هستم.منزل جدید بچه ها پر از پنجره هست و خداراشکر بدون پرده و درختهای پشت پنجره ها غرق شکوفه های ریز و درشت. هوا ظاهرا آفتابی هست اما شدیدا سرد و من بدون سوئیشرت و پتو، نمیتونم قدم از قدم بر دارم.همینجوری که زیر پتو هستم با خودم حساب کتاب میکنم که حسش را دارم از زیر پتو بیرون بیام یا نه، جواب قطعا نه میشه. تو کتابهای بچه چندتایی کتاب قدیمی پیدا کرده ام و چراغ ها را من خاموش میکنم را نمیدونم برای چندمین بار میخونم، من عاشق تصویر سازی این کتاب از هبادان هستم، عین جمله های مادرک هست وقتی توصیف آبادان کودکی و نوجوانیهایش را میکند.
بهقول همسفر، جدی جدی تو بهشت قرار گرفتم، هوای ملس و شکوفه های محشر و راحتی نرم آلو و کتاب و چای و شیرینی، خدا وکیلی چیزی بهتر میتوانید به لیستم اضافه کنید؟
*شبی را در کنار تعدادی از دوستان پنا.هنده شده یا در حال گذراندن پروسه پنا.هندگی گذراندیم، پوکیدم از حجم تلخی. علامت سوالهای زیادی در سرم میچرخد ، یکی از بزرگترینهایش مفهوم عدالت هست، جدی جدی با اجرایی بودن این کلمه مشکل دارم، پسرکهای کرد، با چهره های جذاب و دلنشینشان که خدا میداند عزیز دل چند نفر هستند، دخترکان رومانیایی و بلغاری منتسر برای پذیرش در بخش دلبرا.نگی، عربهای فراری شده از بازی بزرگان، ترکها، افغانها و ایرانیها و....
شب خیلی خیلی سختی بود، آنقدر سخت که بتوانم وسط شلوغ پلوغیهای جوانانه یک گوشه بنشینم و مات و مبهوت آنچه شنیدم و دیدم بشوم، آنقدر سخت که ساعتها نشستن جلوی درختان پرشکوفه، هنوز آرامم نکرده.
سلام به روی ماه بهاریتون
اولین روز محشر بهاری به خیر باشه براتون
جای شما، یکی از متفاوتترین روزهای زندگیمو دارم تجربه میکنم. در حال بازدید از یکی از فوق العاده ترین کارخانه های آلمان هستم و با یه دنیای شدیدا متفاوت کاری روبرو شده ام، بسیار تجربه پرهیجان، پراسترس و باحالی دارم و البته که کنار خانواده نیستم و مهمانی ظهر مادربزرگم با فسنجان و بقیه چیزهای فوق العاده اش از دست داده ام ولی میگذرد.
دیشب مهمان یک شام بودم و زهرمارم شد از شدت استرس، یعنی پوکیدما، از بس که موقعیت جدید برایم خاص بود و البته به محض رسیدن به هتل، از شدت هیجان پشت سرگذاشته، بیهوش شدم از خواب و همسفر طفلکی، خیلی غریبانه سال را تحویل کرد به صورت مجازی در کنار خانواده هایمان.
فعلا تابعد