سلام به روی ماهتون
میدانید که اینجا را چقدر دوست دارم و میدانید که وقتی نتونستم هفته ها به اینجا بیایم، بعنی خیلی روزگارم شلوغ و قروقاطی بوده است. خیلی خیلی لازم بوده بیایم اینجا و از شلوغیهایم بگویم اما نشده که نشده. یکی دوباری هم در اوج نوسانات روخی روانی چند خطی نوشتم، انقدر تلخ و زهرآلود بود، خودسانسوری کردم .
خلاصه که این همه مقدمه گفتم و الان اینجام. آنهم در شرایطی که روی میزم پرشده از کارهای اضطراری و دقایقی دیگه هم جلسه دارم اما دلم خواستتان و پا بر همه کارها گذاشتم و مثل یک کارمند بد، چند دقیقه ای را خوشگل پیچاندم.
اوضاع کاری نفسم را گرفته، تجربه و دانشم هم در زمینه جدید کم است و هرچه میدوم، به آنچه باید برسم نزدیک نمیشوم که نمیشوم.در پست جدید ، با زد و بندهایی آشنا شده ام که مسلمان نشنود کافر نبیند، بیخود نیست گاهی ملت به خاطر قدرت طلبی، آدم میکشند، وقتی توی یک شرکت ساده، اینجوری میزنند و میبرند، وای به حال جاهایی بالاتر، خلاصه که مریم معصومی بودم که وارد اینجا شدم، احتمالا گرگ درنده ای خارج بشوم.
*یک عادتی دارم، سریالی که روی بورس است نمیبینم، طاقت انتظار کشیدن برای قسمت بعد و فصل بعد ندارم. Lost و friends را سالها بعد از اتمامشان دیدم و کیف کردم. به خاطر حجم خشونت game of thrones از دیدنش اجتناب میکردم تا بلاخره، زور همسفر برما چربید و استارتش زده شد و خفههههه شدم از حجم خشونتش. نصف سریال را از لای انگشتهایم دیدم و بلاخره سه روز تعطیلی به دادم رسید و تمام. غمگین شدم، حرص خوردم و افسردگی پس از سریال گرفتم . نمیشود چند فصل دیگر یک جورهایی دوباره اضافه شود؟
و اما داستان نیما، داستان من و نیما، ترسهای من و نیما، شکهای من و نیما، مشنگیهای من و نیما و....
وقت تمامه، زود میام دوباره.
سلام
با پدیده ای به نام اَزگیل آشنا شدم. مدتها در خیابان و اینور و آنور دیده بودمش، اما قیافه اش جذبم نمیکرد.
همکاری با یک سبد از همینا وارد اتاقم شد. گرسنگی سر کار به ناخنک زدن وادارم کرد و عجب طعمی بود. فوق العاده تر از طعمش، شکل هسته های محشرش هست، چقدرررررر خوشگلن اینا. تمام هسته ها را جمع آوری کردم، دلم نمیاد دور بریزم، فکر میکنم برای هسته هایی به این زیبایی، حتما کاربردهای زیادی هست.
خلاصه که اَزگیل میل کنید، لذیذ است.
سلام
حال و احوال شما
من هستما فقط همچین غرق شده در اموز ریز و درشت کار و زندگی. قبلترها شبهایی آزاد داشتم، اما حالا، اوفففففف، نه اینکه فکر کنید همسرداری و خانه داری و این کارهای نازنین ، نخیر، مثل مشنگها کار در منزل میبرم، تازه اولین اخطال ۹۸ را هم از همسفر گرفتم که قرار بود حجم کار کم شود و ال شود و بل شود، پس چی شد؟خلاصه که شکر خدا میگذرد.
کمی حجم کار و زندگی کاهش پیدا می ایم و مینویسم که دقیقا چه میکنم با این زندگی شلم شوربا.
سلام
احتمالا خیلیهاتون بدونید امروز روز کارگر هست، شرکت کاملا تعطیل کرده امروز را، حتی نیروهای خدماتی هم نیامدند تا قطره ای چای تو حلقت بریزند، اما از آنجا که ناف اینجانب را با کارخانه بریدند، اومدم، چراغها را روشن کردم، جای دم کردم، خلاصه هستم، اما جور دیگری هستم.
مدتی قبل مانتویی خریدم در نهایت قرمزی، آنقدر گوگول است و شل و ول است و راحت هست، حس نفس کشیدن میدهد به آدم. وقتی میپوشمش همچین احساس سیندرلا بودن و داف بودن و محشر بودن بهم میدهد که نگو، به همین دلایل ذکر شده پوشیدنش در کارخانه برایم کمی سخت بود، البته آویزونهای آستینش مزید بر علت شده بود اما ، امروز که کارخونه اومدن برایم همچون نوشیدن جام زهر بود، قرمزی جان رو پوشیدم و شدم لیدی این رد. جدی جدی کار کردن برایم باحالتر شده است، اینچنین مریم لباس دوست و مشنگی هستم من.
البته که نه همین لبای زیباست نشان آدمیت، بلکه همین رنگهای گوگولی است نشان زندگیت