مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

شبتون به خیر باشه الهی

چند روزی به دلیل بودن برادر به شدت شلوغ پلوغ بودم، آنقدر این اتوبان را بالا پایین کرده ام و راه خانه تا خانه پدری را رفته ام که دیگه تیک گرفته ام به دیدن تابلوی عوارضی.

روزهای پیش رویم همچین وضعیت بهتری از روزهای گذشته نداره، تا چند روز دیگه همسفر هم باید راهی بشه و آنقدر حجم کارهایش این روزها زیاد است که ناخواسته من هم درگیر شده ام و منتظرم هرچه زودتر این روزها بگذرد و او برود و انشالا من بمانم و خودم و ذهن درهم برهمم .

به همه این بدو بدوها، درگیریهای ذهنم و خودم هم را هم ضافه کنید. صادقانه و بی حاشیه بخواهم بگویم یک خشم عجیبی از همسفر درونم ریخته که فعلا قصد ارام گرفتن ندارد، به حول و قوه الهی آنقدر هم سرش شلوغ است و دغدغه های مهم مهم دارد که اصلا نمیبیند یا نمیخواهد ببیند که چقدر با خودم در جنگم. یک چیز لعنتی این روزها همینطوری توی وجودم بزرگ و بزرگتر می شود و آنقدر نمیخواهم این نیمای ناخواسته را و آنقدر دلم راستین خودم را میخواهد که دلم میخواهد با تمام وجودم هوارهوار کنم تا شاید یکی پیدا شود و منرا بکشد بیرون از این باتلاقی که تویش دست و پا میزنم.

همه ذهن لعنتیم سینوسی شده، کلافه شدم از این روزهای این مدلی که الحمدالله به مزخرفترین شکل ممکن میگذرد، آنقدر که گاهی ته ذهنم میگذرد ...

بی خیال، من سعی میکنم جدی نگیرم این نوسانهای هرلحظه ای را، شما هم نگیرید.

سلام

شنبه شب زیبای دی ماهیتون خوش باشه الهی

پساپیش، یلداتون هم مبارک باشه. الهی که دورتون شلوغ بوده باشه و تلخی نبودن عزیزانتون که  امسال کنارتون نبودند، در کنار شیرینی اونهایی که بودند، خیلی آزارتون نداده باشه.

من یلدای قشنگی داشتم، به لطف تقارن تعطیلات بلاد کفر با این شب ، چند سالی هست که میتونیم همه خانواده کنار هم باشیم، جایتان خالی، در ۴۸ ساعت، ۴ مهمانی حضور داشتم و در این ۴ مهمانی، در حد مردن چای و شیرینی خوردم،  بی انصافها همه شان از آن مدلهایی که من خیلی خیلی دوست دارم خریده بودند( نه به خاطر گل روی من، اصلا از حس و حال عاشقانه من به این شیرینی اطلاعی نداشتند، صد در صد دست قضا و بلا در کار بود). من هم که کلا این چند روز گذشته ( والبته همین الان هم) از شدت سرما خوردگی و صدای خروس قانقاریا گرفته بی اعصاب و کلافه بودم، چشمم که به ظرف شیرینی می افتاد، جانی برای مبارزات نفسانی نداشتم و ترجیح میدادم افسار تمایلاتم را رها کنم، مدلش را نگفتم؟ این کوچولوهای نرمالو هستند که ریز ریز قالب خورده اند و یکی از مشاهیرشان، شیرینی نخود چی است، از همانها.

خلاصه این از گزارش آنچه در این دوروز بر مریم گذشت.

* یک بلایی سرمن آمده این روزها، در حد مرگ میل به خواب دارم و نمیدانم چه کنم، چنان در سرویس بیهوش میشوم که با هیچچچچ صدایی بیدار نمیشوم. به درب کارخانه که میرسیم در دلم به راننده التماس میکنم که توقف نکند و به راهش ادامه دهد ولی کو گوش شنوا.

* یک خلق و خوش مشاور نَدوستی در وجود من هست شبیه همان حس ک حالی که به پزشکها دارم، کلا دلم نمیخواهد هیچ مدله راهم به ایشام بخورد، تا دلتان ام بخواهد خاطات بد دارم از مدلهای  بی وجدانشان. هرجقدر من ارادت منفی به این قومیت دارم، همسفر قبولشان دارد و تا دلتان بخواهد خاطرات مثبت از این قوم دارد . با شروع داستان نیما و افزایش دغدغه های ذهنی من، اصرار داشت که چند جلسه ای را با بنده خدایی بگذرانم، چشمتان روز بد نبیند ، شخمی میزند روح و روان منرا. هیچ مدلی با عقل سلیم من جور در نمی آید که آدم بنشیند تا یک نفر روانش را زیر و رو کند تازه پول نازنین را هم دو دستی تقدیمش کند، چنین اسکوروچی هست این مریم جان.

شبتون و روزگارتون خوش فعلا


سلام

روز و روزگارتون خوش باشه الهی

نمیدونم چقدر از این لحظه های خاص تو زندگیتون دارید، چیزی شبیه نوشیدن یک فنجان چای داغ کنار پنجره برفی یا نوشیدن آبی خنک در گرمای داغ ظهر تابستانی، یه طوری که انگار چند لحظه ای خوشبختی از دونه دونه رگهاتون عبور میکنه.

هربار، هربار که از بالای پله های فرودگاه برایم دست تکان میدهد، هربار که از گیت عبور میکنه و در آغوشش گم میشم، این حس خوشبختی تکرار میشه و بند بند دلم شکر گذار میشه از داشتنش. آنقدر دوست دارم این لحظه را که حتی شبی بعد  از کاری سخت برم به سمت فرودگاه و صبح زود برگردم که تو جلسات چرند کاری باشم.

الهی که خدای مهربون نگهدار دونه دونه عزیزانتون باشه

مدتهاست که در هرجمعی( دقیقا هر جمع خانوادگی یا دوستانه یا کاری یا هر گروه دیگری که بتواند اجتماعی را تشکیل دهد) قرار گرفته ایم، یا یک نفر از خانواده مهاجرت کرده یا کل خانواده در حال مهاجرت است یا جور دیگری به مهاجرت وصل شده اند، انگار که طاعون آمده است، انگار که زلزله ده ریشتری هم آمده، انگار...

نه برای همه شان، اما برای خیلیهایشان صرفا رفتن مهم شده و چقدر که این فقط رفتن ترسناک است، چقدر که این به هر قیمتی رفتن خطرناک است در ذهن کوچک من. بدون تخصص، بدون زبان، بدون سرمایه سنگین، بدون هیچ اطلاع دقیق، فقط می روند و می روند.

چقدر تلخ است برایم که وقتی در جواب اینکه ما چرا نمی رویم ، کمی، فقط کمی توضیح میدهیم، چنان به رگبار بسته میشویم ، انگار که غلطترین حرف را زده ایم، اصلا وقتی میپرسند، کسی نظر ما را نمی خواهد، همه دنبال تایید تصوارت ذهنی خود هستند و وقتی تایید نکنی، خوب البته که متهم‌ می شوی به خزعبلاتی که تصورش را هم نمیکنی.

* مادرک را میبینم که انگار سوی چشمانش برگشته، خرید میکند، اتاق را آماده میکند، تدارک میبیند، تمام زندگیش خلاصه شده به آمدن پسرکش و من آرزو میکردم و میکنم که کم باشد شبیه مادرکم، کم باشند مادرکان چشم انتظار به سالی چند روز میزبان فرزند بودن که کم باشند آنها که دلشان تکه تکه میشود از دور بودنهای عزیزانشان.

* مهاجرت و دلیلهایش قطعا هزاران دلیل درست و حسابی دارد که من هم با بعضیهایشان آشنا هستم و شدیدا قبول دارم هرکسی حق دارد زندگیش را جایی بسازد که میخواهد اما... یک اما ته دلم نمیگذارد که از رفتنها خوشحال بشوم. یک ولی بدی توی سرم میچرخد

* پُست نزدیک ۱۲ شبی، آنهم به این درهمی و به هم‌ریختگی حتما دلیل دارد، حتما از ذهن شوک شده و غمگین می آید.

شب خوش

 

سلام

شبتون به خیر باشه الهی

جمعه شبها که به ساعتهای آخرش نزدیک میشه، با خودم میگم اگر این دوروز آخر هفته نبود، چقدر زندگیم بی رنگ بود، این دو روز را زندگی میکنم به مشنگانه ترین شکل ممکن،  حجم کیفیتی که مدل زندگیمون داره، هیچ مدله قابل مقایسه با مجموع روزهای هفته نیست.کار خاصی هم‌نمیکنیم، کتاب میخونیم، فیلم‌میبینیم، آشپزی میکنیم، لباس ها شسته میشه، اتو میشه،هیچی ویژه نیست اما همین سالتها حس میکنم چقدر ریکاوری شدم و سطح انرژیم رسیده به محدوده ای که برای زندگی کردن لازمه.

این تا دیروقت بیدار موندن و فیلم دیدن و کتاب خوندن را خیلی دوست دارم، حال و هوای روزهای خوابگاهی و بی خیالیهای جوونی را یادم میندازه. گاها که فیلمهایی که میبینیم هم خیلی دوست داشتنی باشن چه بهتر، کلی حال و احوالمان زیر و رو میشود. دیشب از همان شبها بود. آنقدر محو  فیلم بودیم و آنقدر درگیر لحظه لحظه اش، که گذر زمان و ساعت ۲ و ۳ صبح حس نمیشد. فکرش را بکنید ساعت ۳ تازه زار زار هم پای فیلم اشک‌بریزی و هی مجبور باشی بالشها را تو سروکله همسفر بکوبی که بعد از یک عمر همراهی توفیلم دیدن، هنوز قضیه اشک ریختنهای تو برایش حل نشده. خلاصه که تا نیمه شب درگیر فیلم بودم و از نیمه شب به بعد درگیر خواندن کتاب فیلم( جای پدرک خالی که همینجا بگوید:زندگی که نداری، فیلم و کتاب هم شد زندگی؟).

* مجموعه ای از جابجایی مهره های گردن و کمر، پای گوشی بودنم را محدود کرده . فعلا مراعات میکنیم ببینیم میروند سر جایشان انشالا؟