روزگار شرکت بعد از ممیزی، مثل حال آدمه بعد از دادن کنکور، کارها با یک اسلوموشنی انجام میشه که انگار تا ابد وقت داری برای انجامشون.
به این حس و حال اضافه کنید که به آدم زنگ بزنند و بگن امروز ساعت ۱۹:۳۰ اولین نوبت جلسه مشاوره هست. دست و دلت هیچ طوری به سمت کار نمیره، اصلا تمرکز نداری که بخواهی کار کنی.
یک بازی لوس رو گوشی دارم که پر از ژله هست، اسمش یک چیزی تو مایه های جیلی بیلیه، به درد امروز خیلی میخوره.
سلام
صبح پاییزیتون به خیر باشه الهی
تو حال کرختی روزهای سخت کاری و غیر کاری که گذشت، کلی فیلم خوب و بد دیدم تو ۲۴ ساعت گذشته، برای کمک به چشمانم و کمی نظم دادن به ذهنم و البته کم کردن اعتراض همسفر به حال و روزی که ساختم به زور خودم را از روی مبل جدا کردم. دو ساعتی میشه که توی آشپزخونه خرد میکنم و سرخ میکنم و میپزم و پُک عمیق میزنم و سعی میکنم ذهنم ارام شود و نظم بگیرد.فولدر آهنگهای درهم دوست داشتنی هم با صدای بلند توی خونه پیچیده.
تیتر وبلاگ لاله که شکر خدا مدتی است آسه آسه دوباره شروع به نوشتن کرده نوشته: آنچه با آشنایان نمیتوان گفت، داستانهای هم من هم گهگاه از همین مدل است، به ویژه ترسها و نگرانیها و غمهایم، به ویژه داستان جدیدم که البته سالهاست شروع شده و گهگاه اوج میگیرد، مخصوصا این روزها.
نمیدونم کدومتون فیلم مریم و میتیل خیلی سال قبل را دیده اید؟ (من دیروز دوباره دیدمش برای کم کردن صدای جیغهای ذهنم). اسم داستان این روزهای من هم مریم و نیما است. نیمای نازنینم، مریم برایش بمیرد که هنوز به دنیا نیامده و هورمونهای مادرانه من وحشیانه به غلیان افتادند و دارند حس مادری ایجاد میکنند، مریم برایش بمیرد که الان مادر بیولوژیکیش احتمالا روزهای تلخی میگذرونه و استرس به وجود نازنینش تزریق میکنه و مادر اکتسابیش داره قبول میکنه اونرو تو زندگیش جا بده.
اول راهم، سنگهای بزرگی سر راهم هست که هرکدوم ممکنه پرونده مریم و نیما را برای ابد ببنده، از همه سختتر روح و روان خودم هست که ممکنه سختترین مانع باشه برای قطعی شدن داستان.
بیرون از اینجا نمیتونم زار بزنم، نق بزنم، بترسم، گریه کنم، ماجراها دارم و چالشها تو این دنیای کوفتی واقعی، اینجا راحتم، اتاق اعترافم هست، خود خودم هستم، اینجا جانی داشته باشم میگماز تمام دلولپسیها و ترسها وغمهایم از داستان مریم و نیما.شاید روزی روزگاری شبه مریمی خواند و آرام گرفت و یا برعکس ناآرامتر شد.
#نیما
سلام
میگما اگر یک موقعی دید یک خانمی توی راه پله های خونه نشسته داره تو هوای سرد و داغون بستنی میخوره، گیج و ویج هم اطراف را نگاه میکنه، خیلی تعجب نکنید. ممکنه اون خانم روز سختی گذرونده باشه، بعد که کارش تموم شد، جسم و روح از برداشته شدن حجم روانی کارها هنگ کرده، با اینکه گلودرد داغون داشته، دلش بستنی خواسته، هرچقدر هم همسفرِ همیشه منطقیش گفته نخوررررر، گلوت داغونه، خفه میشی، دلش نخواسته گوش کنه، راستش اصلا ذهنش نمیتونسته تحلیل کنه و ارتباطی بین بستنی نخوردن و گلودرد پیدا کنه، تازه دلش میخواسته یک جایی بشینه که مثل جاهای دیگه نباشه، مثلا توی پله ها.
* البته که اون خانمه منم.
*از زمان ورود به خانه از خواب بیهوش شدم. نیم ساعته بیدار شدم، مشنگانه و بی فکر راه رفتم و هله هوله خوردم، مغزم هنوز تعطیله ولی یک چیزی مثل چراغ چشمک زن تهش داره هی آلارم میده و میخواد متمرکزم کنه اما جون نداره.
*فردا مصاحبه بهزیستی دارم. ذهنم سِر شده و نمیتونه بهش فکر کنه و مثلا ادای نگران بودن دربیاره، نمیدونم طبیعیه یا عوارض چند روز فشار کاریه و سرویس شدن و حالا اینجوری داره رسپانس میده، فهمیدم به شماهام میگم.
*ممیزها دوتا دخترک بانمک و جوون و پرانرژی بودن از استانبول،بدون ذره ای میک آپ. دقایق آخر که کمی از فاز کار اومدند بیرون، یکیشون با تعجب میگه، ایرانینز لیدیز وِری لاو تو بی بیوتیفول.نمیدونم تعریف بود، فحش بود،تعجب بود،چی چی بود کلا؟
*از بس ازم مدارک ولیدیشن خواستند، تو خونه توهم ولیدیشن دارم، هی فکر میکنم کدوم فرآیند تو خونه زندگیم باید صحه گذاری بشه، والا به خدا.
* تپلک خواهرک دلش مَیَم را میخواسته هی، دوسه روزیه که خاله گفتن یاد گرفته و هی آله آله میگوید و خودش ذوق میکند از جانم جانم گفتن من.امروز که مست و ملنگ به خانه رسیدم و بستنی خوران در پله های اپارتمان بَست نشسته بودم، یک مکالمه نیم ساعته داشتم با این فرمت:
-آله
-جونم
-هاهاها
-آله
-جونم
-هاهاها
فعلا همینادیگه، من برم لالا، به حول و قوه الهی ببینیم فردا چه میشود.اعصاب و روان برام گذاشتند به شرط حیات، میام بهتون گزارش میدم.
*یک چیز دیگه، داشت یادم میرفت. این قصه جدید جاماندگان دیگه چه صیغه ایه؟ ولمون کنید تورو به حضرت عباس. دیروز که صبح که کله سحر، روز تعطیل پیش به روی کارخونه میتازاندیم، کلی آدم دیدیم وسط بیابان که پیاده به طرف یک امام زاده که جدیدا وسط بیابان ساختند پیش میرفتند با پرچم جاماندگان.
سلام به روی ماهتون. شبتون به خیر باشه الهی.
کمرنگی و بی رنگی این روزهای منو بگذارید به حساب روزگار قاطی پاتی. چندهفته ای آخر هفته آزاد نداشتم، این هفته را با هزار دوز و کلک و به جان خریدن غر غر مادرک که نمی آیی و کجایی خالی کردم، چشمتان روز بد نبیند، از چهارشنبه شب تا شنبه صبح از شدت سرماخوردگی از زیر پتو بیرون و نیامدم و جانم درآمد تا بلاخره ویروسها کمی رهایم کردند. این چند روز را با صدای خروسی میگذرانم تا انشالا روبراه شوم.همسفر اصرار داره پکیج را راه بندازه و سرماخوردگی را انداخته گردن خونه سرد، فعلا دارم میجنگم که خونه گرم نشه، عشق میکنم تو خونه سرد با لباس بافتنی و جوراب پشمی( مشنگ هم خودتونید، تمام روزهای گرم تابستان منتظر سرمای الان بودم)
سه شنبه و چهارشنبه، بلاخره ممیزی انجام میشه و انشالا بعدش جونم خلاص میشه، سرویس شدم از اوضاع پرتنش شرکت تو این مدت.
* دیشب برای رهایی از حس و حال سرماخوردگی دلم آشپزی خواست. همسفر طفلکی، آنقدر ذوق کرد و تشکر کرد که فکر کردم این طفلکی عجب آشپزی ندیده ای است، نفهمیدم اجاق گاز خونه بیشتر ذوق کرد که روشن شده یا همسفر؟؟؟
*** دو نفر از دوستانم، از عزیزترینهای زندگیم، از اون قدیمیعایی که تار و پود ذهنمان را با هم بافتیم، رفتند. یک جایی ته دلم، آنقدر از این رفتنها و مهاجرت کردنها تلخ شده که که حد ندارد. راستش را بخواهید خیلیها که مهاجرت کردند، فقط رفتند اما این رفتن این دو تا ته دلم را سوزانده.
تا بعد