مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

خوبین انشالا؟ حتما که همه خوب هستیم.

تو چند ماهه گذشته زندگیمون زیر و رو شده، نه لحظه ای خواب راحت داشتیم و غذای راحت خوردیم و نه لحظه ای استراحت خوب و بی دغدغه. تفریح و فیلم و کتسرت و همه چی هم تعطیل، کتاب هدیه تولدم هنوز روی صفحه ۲۴ مونده و ورق نخورده اما...

با همه آنچه گفتم دل میبرد از وجودمان، تپش قلبش، گرمای تنش، فرم خوابیدنش، نگاه محشرش، همه و همه انرژی تزریق میکند به وجودمان، عنقدر عاشقش شدم که روزی هزار بار دست دلم‌بلرزد برای از دست دادنش، برای نداشتنش.

انگاری کلا فراموش کرده ام که از جسم من نیست، از وجود من نیست، دیگری او را به این دنیا کشانده و ممکن است روزی روزگاری ، زندگی برگ‌تازه ای را برایم رو کند.

توی این شلوغ پلوغیهایی که گذشت، توی این روزهای تلخی که گذشت، وحودش مایه و منبع آرامش بود.

سلام

نمیدونم حسی که الان تجربه کردم تلختر بود یا حس هفته قبل. حس آزاد شدن ارتباط،حس رها شدن از قفس، حس تحقیری که میتوانند، پس میکنند، کدوم تلختر بود؟

ایکاش که جوک نشود، ایکاش که عادی نشود.

سلام

اینجا هوا عالیه، نه برف اومده، نه آلودس ،به دلایلی که نمیدونم، مهدکودک تعطیله و من شوکه که حالا چه کنم، کلی بالا پایین پریدم که چه کنیم؟ ‌نهایتا رسیدیم به مرخصی گرفتن من، خیلی کار داشتم اما تهش زدم به بی خیالی.

حالا من هستم و فرشته ای که توی کالسکه خوابیده و یک پارک پوشیده از برگهای زردو قرمز. آفتاب ملایم هم افتاده روی صورت جوجه و دل میبره از مامانش.

دلم میخواد دستام را بپیچونم دورش و از همه خبرهای بد و تلخ محافظتش کنم، دلم میخواد تا ابد رو همین نیمکت خیره به صورت معصومش باشم و بی خیال هرچه بیرون از این نیمکت هست.

سلام

احوالات شما؟

انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه و دلتون خوشتر.

مربی مهدکودک پسرک برایم عکسی فرستاده و دلم ضعف کرد برای دیدنش و چلاندنش.

این روزها، بسیار بسیار خود درگیری دارم، برای کارم، برای پسرم، برای تصمیمهایی که باید اولویت بندی کنم. حس میکنم یک مخزن عذاب وجدان شدم.بدون اینکه کار خاصی هم‌بکنم

سلام

جوجه دقایقی هست که به خواب رفته و این کمر من توانسته دقایقی به زمین برسد و صاف شود. هردو زانوی پایم، از بس که چهارزانو دنبالش کرده ام سابیده شده و نمیدانم هودش چطورب حاضر هست که با این سبک راه رفتن، به گوشه کنار خونه سربکشه و زانوهایش داغان نشود.

آنقدر دوست دارم بیایم اینجا و کمی درد و دل کنم، منتها دستم که به گوشی میرسد، خواب به چشمهایم هجوم می آورد و چقدر که دلم تنگ‌شده برای مدل پیوسته اش.

فعلا