سلام
یک اسم بلاخره نشست توی شناسناممون. نمیدونم چقدر سخت بود، اصلا سخت بود یا توهم سختی بود نمیدونم سالهای انتظار سختتر بود یا این شش ماه معلق، نمیدونم کدوم نگرانیهام سختتر بود، فقط یک چیز را خوب میدونم، نیما مال ماست، مال خود خود ما. اگر نباشیم، اگر بمیریم، اگر هر اتفاقی بیافته نیما یک خونواده داره و یک خونه که بهش تعلق داره.
دیدن اسمش توی شناسنامه، قرار گرفتن یک اسم توی نام فرزندان، رویای محالی بود که به واقعیت پیوست و خدا میداند که چقدر شکرگزار وجودش هستم.
شادیم را با شما شریک میشوم که سالهای سال تلخیها و اشکها و نق نقهایم را خواندید. امروز به اندازه یک عمر حس خوب دارم.
سلام علیکم
میگما خیلی بده آدم چند هفته خونه نبوده اونوقت اخر هفته هم پاشه بیاد کارخونه؟ چون یک هفته خر پیش رو داره و خودش فکر میکنه خیلی جون سخته اگر هفته آینده را زنده بمونه.تازه واکسن جوجه اش هم خیلی دیر شده باشه و مادر مشنگ جوجه نتونه هفته دیگه را حتی یکساعت مرخصی بگیره، خلاصه که احتمالا بو تموم شدن هفته دیگه، حکم سه طلاقه اینجانب هم صادر بشه، البته که فعلا خودمو زدم به پوست کلفتی و وقت فکر کردن به سکوت مطلق همسفر را ندارم، همینقدر بگم که کیفیت رابطه در داغونترین حالت ممکن هست و البته که از دید تمام عالم، مقصر این اوضاع صرفامریم جان فلک زده هست.
آخیش، چقدر نق زدم
امروز صبح تجربه بسیار عجیبی داشتم، باید وصیت نامه را برای جوجه تنظیم میکردیم. طبق خزعبلات الزامی نوشته شده، جوجه باید پس از مراسم تغسیل، تجهیز، تکفیر، مراسمهای سوم، هفتم، چهلم و سال در شان مادر و پدر گلش بگیره و اونوقت ثلث اموال را دریافت کنه. پوکیدما، از تصور مراسمهای ذکر شده برای خودمان.
اوج بدو بدوهای کاری خورده به روزهای دادگاهی پسرک و پایان حکم موقت و من در حال تکه تکه شدن از حجم استرسهای چند طرفه، خودمانی بگم که تو گذروندن این حجم استرس آنقدر تنها هستم و بدون گوش شنوا، که پناه بردم به یک بالش و تعداد بالای اِسی جان، خسته شدم اگر هرجا کمی حرف زدم و سریع به رگبار بسته شدم که مقصر خودم هستم و خودم . دلم فقط یک بغل میخواد که هیچی نگه و صرفا بشنوه و تهش بگه: مریم، توحق داری.
فعلا
سلام
صبحی که وسط هفته باشه، تعطیل هم نباشه و آدم چشم توی خونه باز کنه،تو خونه هم هیچ کسی نباشه، قطعا از قشنگیهای روزگاره.
حال و احوالاتتون؟
من، ما، خانواده، همگی خوبیم، یعنی راستش سعی میکنیم خوب باشیم.
این چند روزی که ماموریت دیدم، هر روز صبح موقع صبحانه با خبری داغ شروع شد، خوب البته که خبر ترور و حمله و ... فقط برای ماها خبر نیست، خود زندگیه، کلا صبحانه کوفت میشد و با طعم زهرمار از گلو پایین میرفت.انقدر که تو این چند روز از دوستان ترک ترحم دیدم و دلسوزی پوکیدما.
هواپیما که سقوط کرد، زنگزدم مادرک، میدانستم چه داستانی برای خودش درست کرده. پرواز ارزان اوکراینی سالهاست وسیله سفر برادرک هست و هفته قبل با همین پرواز برگشته بود و حالا مادر هست و داستانهای همذات پنداری با همه مادران داغدیده و البته که حق دارد.
فعلا